تبليغاتX
کسی که هیچ کس نبود!
نمی دانم ها.اگر ها..شایدها ...به امید فرداها

زندگی! عنکبوت سیری را می مانی..

                                                  که به یمن عادت دیرینه..پروانه های بی دلیل را در نور وسوسه تور می کنی !!

 

ناگشوده مانده هم چنان.. تا ابد تا آن جایی که یک محال تحقق یابد.

آیا آن لحظه ایی که جا گذاشتم را پیدا خواهم کرد؟شاید... آن قدر بی راهه رفتم این روزهارا دیروز را وتمام فردایم را ...شاید می دانستم وخودم را به بی راهه زدم تا اندکی رویاهای بی خوابم آواری شوند بر تمام نقطه های پر از خالی که در حسرت یک شب ...

 

به خودم می گویم : این همه جاده این همه راه را می سازند که چه شود؟که به کجا برسند؟ مگر یادمان ندادند که وقتی زندگی را دیکته می کنیم  ومی خواهیم  به فردا  برسیم بگوییم" نقطه سر خط  " ؟!

 دور می زنیم وباز بر می گردیم ومی بینیم این همه  جاده این همه راه هیج فرقی ندارد وقتی می دانی تمام جاده ها آخرش همان اولین پرتگاهیست که تمام روشنی ها سقوط کردند!!!

 

سرد سرد است آن قدر که وقتی " ها " می کنم تلخ ترین سردی ها تمام نفسم را سرد می کند.  اصلا ها می کنم میان دستانم که دستانم گرم شوند وبه دنبال چه باشند؟!سرد باشد یا گرم چه فرقی دارد وقتی می دانی حتی هیچ هم هیچی به هیچی ست...!!

دنیا را هر روز گاز می زنیم حتی یادمان می رود که... تف کنیم تلخی اش را.اضطراب روزهایمان را می گذاریم پای خستگی هایمان اما نمی دانیم که صدای دردهایمان زوزه ی یخ های آب نشده ی دلتنگی هایمان است...

 

۰۰۰                              ۰۰۰                               ۰۰۰                   ۰۰۰                                 ۰۰۰

 

عشق؟؟

هر وقت سردمان شد می توانیم در اولین خط نوشته هامان

با مشتی هیمه ی خشک آتشی روشن کنیم

تا صبح کنارش بنشینیم به درخت زیبای گمشده مان فکر کنیم

و حتا به دنبالش بگردیم!

من اکنون کنار آتشی نشسته ام و به درخت گمشد ه ام فکر می کنم!

شب به نیمه رسیده است من هنوز در ابتدای اولین کوچه

کنار اولین درخت ایستاده ام!!

او می خواند و در آوازش خورشید باران را یک جا می خواهد!

می گرید ومن از گریه هایش به لرزه می افتم!

اما آیا او همان درخت گمشده ی من است؟؟

خودم را گول می زنم!

یقین دارم که خودم  را گول می زنم!!!( حسین پناهی )

 

 

به تاریخ 2/12/1386

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 22:36  توسط فرشته  | 

                  

یک روز در میان صفرهای توخالی که پر از هیچ اند راهجی می کنم.گاه با خودم می اندیشم که انسان امروز چرا این گونه این همه تنها تنهاییش را تکرار می کند...

دست من وقت نوشتن شکل اسم تو رو داره...

بیهوده گی این روزها را باید خط زد.فردا روشن تر از امروز خواهد بود.و امروز روشن تر از دیروز.... حتی نوشتن این جمله هم خنده ام می اندازد.دیگر حتی نقش هم نمی شود بازی کرد.

آوای جدیدی می شنوندگوش هایم.از کدام سو صدای بی زورقی می آیدکه می لرزانددیوارهای این بی حصار را. گاهی آن قدر دلم می سوزد برای این بی حصاری دل که با خودم می گویم تا کدام ثانیه باید ببارد آرامش کن می شود با یک فقط یک لحظه ی بی خیالی آرام کرد.

می خواستم بزرگ ترین دریای دنیا بشم...

                  

کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدم که معنای بزرگی حتی از همان صفری که یک روز در میان روزهایم را می گیرد کوچک تر است.

            

خدا ، کران بیکرانه شکوه پرستش من بود

و شیطان ، اسطوره تنهائی اندیشه های هولناک من !

اولین دستی که خوشه اولین انگور را چید دست من بود !

کفش ، ابتکار پرسه های من بود

و چتر ، ابداع بی سامانی هایم !

هندسه ! شطرنج سکوت من بود

و رنگ ، تعبیر دل تنگی هایم !

من اولین کسی هستم که

در دایره صدای پرنده یی بر سرگردانی خود خندیده است !

من اولین سیاه مست زمینم !

هر چرخی که می بینید

بر محور شراره های  شور عشق  من می چرخد !

آه را من به دریا آموختم.

 

                                         حسین پناهی

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 12:8  توسط فرشته 

نمی دانم چرا باز آمده ام شاید آمده ام حساب تمام روزهای از دست رفته ام را روشن کنم!! کجا جا ماندم...کدام سطر عقب ماندم که با هزار بار نوشتن از روی غلط هم باز نمی رسم به هیچ نقطه پایانی!

شبی شاید هم دیشبی بود که گذشت با خودم گفتم برای روشن کردن اتاقی حتی یک یاد هم کافیست..اما چرا با هزاران یاد روشن هیچ...

چه روزهای غریبی اند...بارها شاید از بارها هم بیش تر در نبود یک ثانیه برگشتم اما هیچ جز هیچ باز نصیبم شد!!!!!

با خودم گفتم یک بار امتحان کن و من سر بردم میان آواری از دریا وفریاد زدم....با هر نفس هجومی از تلخی آب تمام دیروزم را سوزاند..انگار نه آب هم نمی شوید....باامید فکری دیگرنگاه به تقویم کهنه ی روی دیوار کرد که کهنه تر می شود به امید یک روزنو...شاید نمی داند که.هنوزز هم چند نقطه شده حرف نگفته...

 

هنوز هم آینه هزار حرف نگفته دارد.هنوز هم اتاقم همان یک نقطه کوچک است. هیچ چیزی عوض نشده جز این که به هر چهارراه که می رسم نمی دانم راست یه چپ کدام است...

پدر با اسب آمد!!پدر با داس آمد!!

مادر در باران آمد!!مادر با سبد پر از نور آمد!!

و این شد تمام ترجمه ی یک روز بی نور...ترجمه ی یک دریچه باز قفس...راستی چه فرقی دارد که من دروغ این دنیا را با کدام قاف بنویسم....

دلم تنگ بود برای همه ی این سایه های درهم که می نوشتم...چقدر حرف مانده تاظهور یک خیال...گمان آمدن فردا را جا می گذارم!!!

                       

ما بدهکاریم به کسانی که صمیمانه از ما پرسیدند
 
                معذرت می خواهم چندم مرداد است!!!
و نگفتیم....
چون که مرداد...
               گور عشق گل خون رنگ دل ما بوده است.
 
                                                                      به یاد حسین پناهی...
 کوتاه این روزها....
 از دريچه
با دل خسته، لب بسته، نگاه سرد
مي كنم از چشم خواب آلوده خود
صبحدم..بيرون...نگاهي: 
در مه آلوده هواي خيس غم آور
پاره پاره رشته هاي نقره در تسبيح گوهر...
در اجاق باد، آن افسرده دل آذر
كاندك اندك برگ هاي بيشه هاي سبز را بي شعله مي سوزد...
من در اينجا مانده ام خاموش
بر جا ايستاده سرد
وز دو چشم خسته اشك يأس مي ريزم به دامان:
جاده خالي زير باران!... (احمد شاملو)
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 22:35  توسط فرشته  | 

جا "مانده" است

چیزی

            جایی

که هیچ گاه دیگر

هیچ چیز

جایش را پر نخواهد کرد!!

نه موهای سیاه ونه دندان های سفید.

پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست! (حسین پناهی)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 16:47  توسط فرشته  | 

خدا كه كلاغ نيست...

                                  چشم را در بياورد.

 

حرف مانده پشت در خيليست ... ورود ممنوع زده شد. قفلي آهنين از جنس سكوتي به وسعت تنهايي شب هاي يلدا زده شد.

 

براي رفتن ها هميشه دليلي هست يكي براي بودن ويكي براي ماندن مي رود ...خيلي گشتم ميان تك تك روزهاي گم شده ي ديروز... ثانيه هاي متروك فردا... خشت خشت ديوارهاي سرد...هيچي امروزم را يافتم!!!

***

چشمانت را اگر بگشايي آسمانم را ستاره باران مي كني...

شقايق ها خون دلمه بسته ي زمينند...

برف درخت را در بر مي گيرد...

غربت جاده را...

و تنهايي سايه ي بي آفتاب را....

***

باز هم گشتم... بچگيم را تماشا كردم چه قدر كفش برگشتنم تنگ شده است.آسمان اين جا بس تاريك است.روز كه مي شود حكايتي دارد. خدا هنوز نااميد نشده!!

درد را شستم براي درمان فردا... يادم رفت كه نمك زخمش را با شيريني كدام ثانيه ام التيام دهم؟!!

 

 

من با مرگ مشکلی ندارم با زندگی با لعاب مرگ مشکل دارم!

ده دقیقه سکوت به احترام دوستان و نیکانم
 غژ و غژ گهواره های کهنه و جرینگ جرینگ زنگوله ها
 دوست خوب من!!!
                        وقتی مادری بمیرد

 قسمتی از فرزندانش را با خود زیر گل خواهد برد
ما باید مادرانمان را دوست بداریم!؟
 وقتی اخم می کنند و بی دلیل وسایل خانه را به هم می ریزند
ما باید بدویم دستشان را بگیریم
تا مبادا که خدای نکرده تب کرده باشند.
 ماباید پدرانمان را دوست بداریم
برایشان دمپایی مرغوب بخریم
 و وقتی دیدیم به نقطه ای خیره مانده اند برایشان یک استکان چای بریزیم.
 پدران.. پدران .. پدرانمان را
                                            ما باید دوست بداریم.!!(حسين پناهي)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 20:48  توسط فرشته 

بدا به حال مرگ فروشان
                                    بدا به حال کلاغان    

                                                           خوشا به حال عزيزان

 

تو نداني شايد همان هيچ كس تنهاي خود هم نداند كه فردا چه بازي دارد اين هستي ....به كدام تكيه خالي تكيه كرد؟؟

چه كسي داند ؟؟؟

تمام آن چه كه  ميان گنگي فرداست را جا خواهم گذاشت..شايد بي فرداتر از امروزم بروم وببينم كجاي اين راه را سخت اشتباه آمدم...ميان هر كلامي ..صدايي... مبهمي.. ديوانه وار مي بينم مي خندد ديوانه ايي. آينه مي شكند خنده ام مي گيرد آينه نامم را از ياد برده است . شايد خيلي وقت است خودم را از ياد برده ام!!!

 

 

ناي تكراري روزهايم بوي خفقاني دارد . انگار اين روزها نفس هم غنيمتي ست.

 

گاهي خنده ام مي گيرد . رفتم وخالي كردم فريادم را. هق هق فريادم گلويم را سوزاند شوري صدايش از يادم برد...

 

يارب نظر تو بر نگردد!!!

 

روي ابريشم چين نبض صداتو مي شه دوخت

مي شه اسم تو روبه شعله گره زدونسوخت

مي شه ته مونده دريارو به يادت سركشيد

مي شه جز توحتي آسمون آبي رونديد

براي تحمل روزسياه به تو فكر ميكنم

                    براي تصاحب روياي ماه به توفكر ميكنم

 

اشكاي من گوله گوله مي چكند رو ماهي تابه

همه دود مي شند مي سوزند شام من گريه كبابه..

 

 

دلم تنگ است براي همان روزي كه بچه بودم اما نقش آدم هاي بزرگ رابازي كردم و حالا مي خواهم همان نقش را بازي كنم ..انگار نقشم را كسي ديگر درون آينه بازي مي كند  

 

حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
 اما چیزی خوابم را آشفته کرده است
                                  کاش تنها نبودم
فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی اید ؟
                                   کاش تنها نبودی

 می دانی ؟

انگار چرخ فلک سوارم
انگار قایقی مرا می برد
انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم
ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟
می شنوی ؟
انگار صدای شیون می آيد
                                 گوش کن!!! (حسين پناهي)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 22:4  توسط فرشته 

براي خوشحال كردن تو شايد چند خطِ ناچيز كم باشد اما تنها چيزيكه از ما ميماند همين دستنوشته هاست كه گاه بيشتر از ادمها زندگي كرده اند و گاه گوياتر از هر احساساتي و پاكتر از خودِ انسان بيادگار ميمانند. فرشته جان بمناسبت جشن ميلادت اين چند سطر حقير اما از دل را بپذير...


در اين روزهائيكه نميدانم در انجا هوا ابريست يا روشن
در اين روزهائيكه نميدانم چقدر دلت گرفته است
در اين روزهائيكه ميدانم تنهائيهايت عميقتر و دستهايت خالي ترند
در اين روزهائيكه ميدانم دلتنگتر از هميشه اي
در اين روزهائيكه ميدانم بغضِ شيشه اتاقت از جنس نا گفته هاست
در اين روزهائيكه ميدانم غربتِ شبهايش سنگينتر از خاطره هاست
در اين روزهائيكه نميدانم چرا دهان به واژه لبخند گشوده نميشود
در اين روزهائيكه نميدانم چرا راه اهن اينهمه غمگنانه به دورها ميرود
در اين روزهائيكه ميدانم بارانهايش هزار ناگفته را گريه ميكنند
در اين روزهائيكه ميدانم دلتنگي،همان ياورِ كودكيهايت دست از تو برنميدارد
در اين روزهائيكه نميدانم كه چرا بايد همدم گوشه هاي بيجواب اتاقت باشي
در اين روزهائيكه ميدانم، ميدانم كه چه غمي دارند
تو دوباره متولد ميشوي
و چشمهاي كودكانه و معصومت درست همانند همان جلوه هاي نخستينِ زندگيت
بروي دنيا سوسو ميزند
و تو دوباره نفس ميكشي
به اندازه باران، به قدِ افتاب، به طولِ و عرضِ اتاقت، به ژرفاي همه نگاه معصومانه ات
و تو دوباره نفس ميكشي
و تو دوباره سبز ميشوي،جوانه ميكني، و گرماي نور را در خواهشهايت جستجو
فرشته اي كه اسير باورهائيست كه زندگي انها را بر او نشان كرده است
اما در همه اين نشانه گذاريها تو همچنان نفس ميكشي
و دوباره در چنين روزهائي متولد ميشوي
غمهايت را با لبخندي زيبا دچارِ شرمندگي ميكني
و بروي دنيا هرچقدركه زشت باشد به ترانه اي اواز سر ميكني
و به همه تاريكيها نشان ميدهي كه يك فرشته از جنس اسمان و نورست
و تو دوباره در دوباره، و هميشه در هميشه ميماني
انقدركه شاديها همه دنياي ترا فرا ميگيرند
و اغوشي مهربانتر از مهرباني ترا ارام ميكند
تو دوباره متولد ميشوي

با عرض احترام از طرف (رودخانه ابي)

اميدوارمكه اين دلنوشته كوچك لا اقل براي مدت زمانيكه انرا ميخواني ترا خوشحال كند...دستم خاليست اما تولدت را بتو تبريك ميگويم و برايت روشنترين روزها و عاشقترين شبها را ارزو دارم. براي عزيزِ از دست رفته ات در اين روز ارزوي ارامش و براي خودت امنترين اغوش را تمنا دارم. الهي به قدرتت دلِ اين فرشته خوب را خوش كن كه ما ناتوانيم از درك دلتنگيهايش...بماني...صد سال بماني...هزار سال عاشقي كند...تولدت مبارك...دلتنگيها حريف تو نميشود، تو خود واژه اي از نور و افتاب و ترانه اي...تو خود كسي هستي كه همه كس بوده و هست...تولدت مبارك

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 16:43  توسط فرشته  | 

سه .. دو ...يك....از نو ، ساختند يك قصه ي جديد.

 

چه قدر زود اين همه دورها نزديك شدند و آمدند. آن قدر ميان اتاق سرد خواهش نبودن تنهايي را ديكته كردم كه نمي دانم كدام روز يادم آمد اين بي ابديتي. يك بار شايد براي هميشه باور كردم مردن هم براي خودش عالمي دارد.عالمي به اندازه ي بي وزني شادي ها.

 

آتش آب را مي سوزاند . قصه ي تلخيست اين بدعت.

 

 كجاي اين ويرانه ..زخمي كدام دست بود.يك روز نمي دانم آن روزهاي گم بود. همان روزهايي كه هيچ ديواري نبود. براي فرداي همان ويرانه دستانم را ميان آتشي بردم كه تمام امروزم را سوزاند.. وحالايم غرق همان بي رحمي ديروزم شد.

آينه هنوز تكرار مي كند!!!بوي خاك باران خورده صدا مي زند شب را. بايد راه افتاد . تا مهماني خدا...كه نويد داده اند، بايد رفت.

************

ميان خش خشي از برگ هاي ترك خورده آمد. آمد و من براي تمام فرداهايي كه نخواهم بود ميلادش را گلباران مي كنم. و دريايي از مهرباني سبز آرزو مي كنم.

 

 

 

بيا زير چتر من كه بارون خيست نكنه
مي گم كه خيلي قشنگه كه بشر تونسته آتيشو كشف بكنه
             پو قشنگتر اينه كه  يادگرفته گوجه را
                                        تو تابه ها سرخ كنه و بعد بخوره
راستي راستي ؟ يه روزي  اگه گوجه هيچ كجا پيدانشه
 اون وقت بشر چكار كنه ؟
                                            ...هيچي
دانشمندا تز مي دن تا تابه ها را بخوريم
 وقتي آهنا همه تموم بشه  اون وقت بشر
لباسارو مي كنه و با هلهله از روي آتيش مي پره
...( حسين پناهي )

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 21:55  توسط فرشته  | 

خالي فرياد..

 

نامي بود و صدايي . و حجمي از ديروز پر. آن قدر بي رحمانه تازيانه زدند . آن قدر...كه هيچ آفتابي .

 

نمي سوزاند.....

 

آن ها كه سوختند همه تنها بودند .

 

دلم تنگ بود . گرفتمش تنگ در آغوش.تنهايي ام را مي گويم. اين روزها تنهايي ام هم مثل نامم..مثل سايه ام كوچك شده است. ..

 

كنار ديوار خاطره ها نقشي بافته ام . نمي دانم گره گم كرده بافته شده ام را كدام نقش رج خواهد زد!!!

 

مي آيند و مي روند روزها را مي گويم.. بي آن كه هيچ ثانيه ايي برگردند.

 

 

سري زدم به فردا. خوابي بود يا وهمي نمي دانم!!! خط خورده بود خاطره هاي ديروزم. و امدم تا دليلي باشد براي نيامدن فردايم.

 

تلخ است. سنگين تر از نگاه  پر از ترحم است. شايد آن قدرها هم جاده سنگين نباشد. نمي دانم

 

شايد آن قدر ها لحظه ها تب ندارند. هر چه هست . ديروزي بود كه بي رحمانه نماند.

 

ما خانه به دوشان غم سيلاب نداريم!!؟؟

 

يادم مي آيد آن دور ترها آن زمان ها كه هيچ قيمتي براي ماندن نمي دادند؛ دوستي نامي نبود.

 

خواستن خاطره ايي نبود. دلم مي سوزد براي سوختن دست ها براي لمس فرداها. دلم مي سوزد

 

براي سوختن ديوارها، مي سوزند و ايستاده سوختن چه دردي دارد...

 

پروانه ام به شاخه ي  ترد تنهايي ام پيله كرده است.

 

 

پشت دیوار لحظه ها همیشه یک نفر می نالد.

 

لنگه کفش کهنه

 

                                       پل ماه عسل مورچه هاست. حسین پناهی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 17:44  توسط فرشته