|
نمی دانم ها.اگر ها..شایدها ...به امید فرداها
|
امروز كه بيدار شدم دست بردم به همان گلداني كه هيچ داشت
ديدم اين بار هم هيچ دارد هيچي پر از حرف... هيچي پر از
اميد.مي داني با خودم مي گفتم مگه مي شه هيچ هم حرف
داشته باشه اما ديدم نه مي شه.واين جا بود كه همان وعده
كه خدا نويد داده بود برام روشن شد.![]()
![]()
اگر يك روز خدا هم خداييش را از من بگيرد آيا مي شه ..
مي داني خدا هنوز از من نااميد نشده كه آبي ترين درياها
را...آبي ترين رودها را...وآبي ترين باران ها را ...
فردا هم براي خودش يه روزيه...كاش مي توانستم به آينده پل
بزنم واز حالايم ابديتي بسازم براي همان آينده...

شبي باراني
و رسالت من اين خواهد بود
تا دو استكان چاي داغ را
از ميان دويست جنگ خونين
به سلامت بگذرانم
تا در شبي باراني
آن ها را
با خداي خويش
چشم در چشم هم نوش كنيم
(حسين پناهي)
![]()
خداجونم بازم انگاري آسمون مي خاد بباره...مي دوني دلم براي چه چيزهايي تنگ شده..
براي اون روزهايي كه بچه ها بودن وهمه توي يه اتاق بوديم وفقط چهار تا ديوار داشتيم
وهمه مي خنديديم به دنيا...
خداجونم امن دستاتو ازشون نگير...وكمكمون كن ...
امروز يه جورايي غريبه ...بوي خاك بارون زده داره مي ياد...انگاري دنيا توي خوابه
هيس صدا نكنين...
توي يك ديوارسنگي دوتا پنجره اسيرند...

اي چراغ هر بهانه
از تو روشن ، از تو روشن
اي كه حرفاي قشنگت
منو آشتي داده با من
من و گنجشكاي خونه
ديدنت عاتمونه
از براي ديدن تو
پر مي گيريم از تو لونه
باز ميايم كه مثل هر روز
برامون دونه بپاشي
منو گنجشكا مي ميريم
تو اگه خونه نباشي
هميشه اسم تو بوده
اول و اخر حرفام
بس كه اسم تو رو خوندم
بوي تو داره نفسهام
عطر حرفاي قشنگت
عطر يك صحرا شقايق
تو همون شرمي كه از اون
سرخه گونه هاي عاشق
شعر من رنگ چشاته
رنگ پاك بي رياي
بهترين رنگي كه ديدم
رنگ زرد كهربائي

امروز روز ديداره...
الهي عاجز وسر گردانم نه آن چه را دارم دانم
نه آن چه را دانم دارم...
فقط مي دانم كه اورا دارم... وهمين بس است...
ديوارها رفتن همه ديوارها ...مي دوني خدا با اومدنش
نور تابيد...با نفس هاش نفس بريده بازم اومد...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بيا دستانم رابگير زمين خوردنم را تماشا نكن...
دستانم را بگير و بگو بزرگ مي شوي يادت مي رود...
مي دوني خدا جونم اومد ومن بزرگ شدم اما هنوز بزرگيش
از يادم نرفته...![]()
![]()
![]()
وقتي مياي صداي پات از همه جاده ها مي ياد
تا وقتي كه در وا مي شه..لحظه ديدن برسه
هر چي كه جاده س روي زمين...به سينه من مي رسه
اي كه تويي همه كسم بي تو مي گيره نفسم
اگه توراداشته باشم به هر چي مي خوام مي رسم
وقتي تو نيستي قلبمو واسه كي تكرار بكنم
گل هاي خواب آلوده را براي كي بيدار بكنم
دست كبوترهاي عشق واسه كي دونه بپاشه
مگه تن من مي تونه بدون تو زنده باشه
عزيزترين سو غاتي غبار پيراهن تو
عمر دوباره منه...ديدن وبوييدن تو
نه من تو را واسه خودم...نه از سر هوس مي خوام
عمر دوباره مني...تو را واسه نفس مي خوام
براي او
...به خاطر همه باريدن هاش...به خاطر آبي بودن رودخانه
... آبي اش
نوشتم برايش كه هميشه بماند وزلالي آبي رودش تنگ نشود
نوشتم كه بداند همان بهانه ايي است كه نبود اما حالا همه بهانه شده...

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد..
.نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت..
...
اما هر چه هست حالايم هست كه مي دانم بهر چيست...
او آمدمثل همان شب هاي يلدايي كه براي خودم دارم آمد تمام
بغض هايم را رنگي از تمام خوشبختي ها كرد...
آمد وتنهايي ام را كه بوي نم غربت را گرفته بود پر از وسوسه باران
كرد...
دلم باز خيال پريدن دارد مي خواهد برود اين جا نفس نيست...
مي خواهد پر بزند به سويي كه نيازش ماندن است...مي خواهد برود
نمي دانم چرا اين همه سر كشي مي كند ونمي گذارد ديوارها هميشه
ديوارند..اما اين بار نمي دانند ومن هم از ديوارها آموختم كه چه...
شب زندگي يافتن افكار است...
روز كه با اولين لبخند زمين را فتح مي كند
خورشيد غم با اولين سلام طلوع مي كند...
باران ببار كه بارش توالتيامي است بر زخم هاي كهنه من...
دیدن خوشبختی فقط از توی آینه..
.

رو می کنم به آینه رو به خودم داد میزنم...
بالاخره بغضش تركيد!!
همه رفتند كس دوروبرم نيست ...
مي داني اين روزها فكر هم بهانه مي خواد نگاه بهانه مي خواد
نمي دانم چه حس گمي دارم كه مي گويد اين روزها متفاوتند با روزهاي
ديگه !!اين روزها آبي احساس وسبزي نگاه ها هستند..
اما ...مي داني خيلي سخته كه تو براي همه يك نگاه باشي وبراي خودت همه يك دنيا باشند...
جاده اسم منو فرياد مي زنه مي گه امروز روز دل بريدنه ؟
بايد رفت! رفت به آن جايي كه نور ارزش دارد
رفت به آن جايي كه مهرباني هنوز گم نشده
ورسم پروانه شدن به ياد تمام بي كسي ها مانده و خدا هنوز خدايي اش
خدايي ترين خداهاست...
و آن جايي كه دل سبد سبد مي ارزد به تمام خواستن ها.
اما هميشه ميان ماندن .خواستن. فاصله ايي هست به وسعت
دروغ اين دنياي بزرگ.
هميشه فاصله بوده بين دستاي تو تا من
با همين تلخي گذشته شب و روزهاي من و تو

خدایا
مگذار غروب هیشکی این همه سیاه باشه
اما غروب زندگی من...خیلی...
غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده
سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه
وقتي شب مي شه يه حس خوبي پيدا مي كنم مي دوني شب كه مي شه
احساس مي كنم
خدا فقط مال منه خود خودم وهيچ كس سهمي ندارهاين روزها كه دارند مي گذرن حس خوبي هست ودارم
حس اين كه توي تنهاييم يكي هست
...يكي مثل همون سايه كه تنهاسخدايا اين شب ها رااز ما مگير
.
اما ديشب آسمونم خيلي گرفته بود يه دونه ستاره هم نداشت
مثل اين كه ديشب خبرايي شده بود
"سنگ داشت خورد مي شد" وستاره هاجمع شده بودن خورده هاي سنگ را جمع كنند كه شايد
...اما سنگ هم روزي بايد شكسته بشه
...سنگ اون روزهايي كه دلا را مي شكونديادش رفته بود وچنين روزي كه خودش هم شكسته بشه را انتظار نداشت
..اما خدا ي خوبم به همه سنگ ها كمك كن مگذار بشكنند ومگذار شكسته بشوند كه
ش
كستن درد دارد خيلي هم درد دارد...خداي خوبم مگذار ديگر سنگي حرمت تمام آدم بودن ها را بشكند
كه حرمتي كه شكسته شود هيچ گاه بند زده نمي شود
...اما اين روزها حرمت هم كيلويي شده وكيلو كيلو با تومان تومان سنگ مي شكنند
ودارند از ياد تمام پروانه ها پيله را پاك مي كنند
.پروانه هم شب ها داره بيدار مي مونهكه حرمتش بمونه
!!باور نداري ؟يه شب فقط يه شب
!! بيدار بمون با دلت بيداربمون وببين كه چه قدر آدم ها دارندبراي حضور توي ماندن ها
**
ايستاده مي ميرند...ايستاده مي خوابند...وايستاده جان مي دهند**
...
بيرون باد داره غوغا مي كنه وتوي دل منم
همه آن غوغاها دارند غوغا مي كنند...
دلم تنگ شده براي همه آن دل تنگي هايي كه
داشتم اين روزها حتي دل تنگي هم داره برام ناز
مي كنه!!دارند دل تنگي هامو از من مي گيرند
نمي دانم اين چه بازي غريبي است كه زمانه دارد
چرابايد اداي آدماي خوشبخت رادر بياوريم چرا؟من نمي دانم!
خيلي سخته هرروزفقط خوشبختي رااز توي قاب آينه ديد
هرروز داستان نقاب رااز قاب سرد پنجره تنهايي ديد...
كاش بودن تكراري داشت ومي شد همه را دوباره با چشمي
ديگر تكرار كرد...
تقديم به ما...ني ...جونم...
جغرافياي بودن تو مرزدرياها را گرفته آن جا كه تويي ماهي ها
نمي توانند بيايند تا چه رسد به من.
كسي نيست دور روزهاي اشتباهم را خط بكشد ومجبورم كند
از روي تجربه از هر كدام ده بار بنويسم.
تاريخ نشان داده است كه گاه وبي گاه به يادي از تو
نوك مدادم مي شكند و...بيا...
بيا وعقربه هاي ساعت را قسم بده تا
بداني در نبودنت چه كشيده ام...
چه كسي باور مي كند
مردنم را بي تو
گاه مي انديشم خبرمرگ مرا با تو چه كس خواهد گفت
آن زماني كه خبر مرگ مرا مي شنوي
روي خندان توراكاش مي ديدم
شانه بالا زدنت را بي قيد وتكان دادن دستت كه...
مهم نيست زياد وتكان دادن سر ...كه عجيب عاقبت مرد!!!؟
"![]()
دكتر حميد مصدق"
همه مي دانيم كه زندگي همان ثانيه ايي است كه هستيم .
همه مي دانيم روزهايمان بهر چه مي گذرند وهمه مي دانيم
خدا هنوز دوستمان دارد پس.. من نمي دانم چرا فقط شكستن را
خوب مي دانيم وقصه ي رفتن.
خدايا تو نداري آن چيزي را كه من دارم وتو با يد رشك ببري برمن!!
مي داني خدا توكه خدايي مثل خودت نداري كه هر روز پر سخاوتانه
برسرت ببارد...![]()
![]()
چراروزهاي تابستان برايم اين همه يلدايي شده اند چرا درياي دلم آرام نمي گيرد
خدايا كمك كن مگذار آنهايي كه آن همه پاكند سياهي روزها تباهشان كند مگذار خوبيهايشان
از يادها برود...الهي به اميد تو...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ديشب بود كه براي خودم كلبه اي ساختم چقدر شب براي خودش عظمت دارد ومي شود
همه چي را ببيني بدون نقاب ..
مي داني توي كلبه ي من هيچ چيزي نبود اما نمي دانم چرا آنهمه خوش مي درخشيد ؟
كلبه من نه نوري داشت ونه مطاعي...اما گرد كلبه من پر از پروانه بود
همه آن پروانه ها به" شاخه ترد تنهايي" من پيله كرده بودند وكلبه من به وجود همان پروانه ها رونقي گرفت ...وروشن شد اما همه اين ها در شب بود.اما...
شب كه پروانه ها خوابند.![]()
![]()
صداي باران مي آمد انگاري ستاره ها داشتند گريه
مي كردند!!
مي شود ستاره ها هم گريه كنند؟ آنها ديگرچرا؟ آنها كه
به خدا نزديك ترند...![]()
![]()
نمي دانم چرا هر چه به خدا نزديك تر مي شوم ...
گناه هم پررنگ تر مي شود...![]()
![]()
همه چيز به سادگي همان خواب نيم روزي به خستگي
غروب جمعه بود كه تنهايي داشت مي باريد...
امروز يكي از يكشنبه هاي سياه است كه تمامي ندارد
ودارد تمام خودش راخالي مي كند برسر وجود پر از
دردم كه خودش را رها كند از ماندن...
نمي دانم خدايا چه شده است؟؟![]()
![]()
اين روزها هر كس فقط يك گوش مي خواهد كه دردهايش
رابگويد...يك چيز اين روزها خوب است
كه همه ما درد مشترك داريم وكسي از ديگري بالاتر نيست
همه داريم تنهايي مي پوسيم...
همه داريم بي انتهايي تلخ دنيا را با چشماني كه پر از انتظار است
از پايين دو لحظه كه" مرگ وزندگي "است مي بينيم../
"الهي :آن ده كه آن به
"
ناآمدگان اگر بدانند كه ما از دهر چه مي كشيم نآيند دگر.
همه اش عذابه مثل سرابه
وقتي مي خوام ديگه نيستي
نيستي كه ببيني اشكام ديگه نمي تونن
نريزن بمونن بسازن نميرن
لنگه كفش كهنه پل ماه عسل مورچه ها...(يادي ا
ز حسين پناهي)
يادت باشه" حسين پناهي" در تنهايي مرد نه به خاطر تنهايي مرد
![]()
![]()
![]()
![]()
نمي دانم چي شده ؟چرا رسم دنيا به هم خورده چرا همه
از يادشون رفته كه خدا هنوز هست و مي شه ...
اما نه هر وقت يه بچه د نيا مياد نشونه اينه كه خدا هنوز
نااميد نشده از بشر...و...
جغرافياي بودنش مرز درياها را گرفته ولبريز از همه
ناممكن ها شده است.
وهيچ راهي نمانده وفقط همان رنگ بي رنگي مانده است!
خداي خوبم نمي دانم چرا همه آن هايي كه پاكند ومهربان
بايد اسير اين بند سنگين ديوارها شوند...
چرا بايد هرروزايستاده به تمام گريه هايي كه نكرديم بخنديم
چرابايد بمانيم وببينيم كه ماندنمان بهر هيچ است و..
تهي مغزي اين روزها آن قدر پرم كرده است كه خودم
خالي تر از همه تهي ها شده ام.
![]()
![]()
![]()
من از نهايت شب حرف ميزنم
من از نهايت تاريكي
و از نهايت شب حرف ميزنم
اگر به خانه من آمدي براي من اي مهربان چراغ بيار
و يك دريچه كه از آن
به ازدحام كوچه ي خوشبخت بنگرم.
تقديم به سمیه مهربانم
فقط مي خادبهت بگه
تولدت مبارك
"رفتم كنار ديوار تنهايي .تورم وانداختم توي همان ديوار ورفتم
اون ته... تا برسم به يه نقطه ي روشن ورسيدم .ديدم همه چيز
اون پايين خيلي قشنگه وهمه چيز سبز سبز..
همه بودن وسايه ها اون جا ديگه دنبال هيچ آفتابي نبودن وخدا...
خدا چه باسخاوت مي باريد.آسمونش ابري بود بارون مي باريد
اما مي باريد كه دلا راشادكنه و...![]()
آمدم بيرون وبا چا اميدي گفتم اين بار تورم خالي نيست...
دست كردم داخل تورم وديدم همه چيز خاليه خالي...
من هيچ آورده بودم با خودم وهمين بود آن همه عشق...
كاش از همان اول مي فهميدم كه سنگ هميشه سنگه مگه مي شه
قانون سبز خدا را عوض كرد...مي داني من تورم را پر از
سنگ كرده بودم و با آن دل خوش بودم
كه همه چيز عوض مي شه...اما نشد..."
خوش به حال تكه سنگ كه ندارد هیچ غمی!!!!![]()
من درکهکشان عشق به توغرقه وتوتنها ستاره ي نورانی این کهکشان عظیم مرا ازرؤیاهای خود ترد کردی وتنها به اعماق کورشده ي کهکشانی فرستادی که راه برعبورهرستاره ي نورانی بسته وخود را ازچشمان اوربودی "نمی دانم چه شد؟؟؟"![]()
که آن عظمت روزهای عشقت وعشقم به پایان رسید وتنها برای من خاطره های چه خوش وتلخ به یادگار دارد وتورا نمی دانم نمی دانم که حتی ذخیره ای ازخاطرات آن روزها درمغزوفکرت باقی است یا نه که دیگرصدا ونبض قلبت را ازمن دریغ می داری به راستی چه پیش می آید که عشقی با آن حرارت وگرمی رو به سردی وفراموشی گذارده و بازیگران این عشق به فرته ي نابودی و فراموشی می روند وتنها خاطرات تلخ وشیرین روزها، خنجربه قلبهای خسته گذارده وحتی با سیب معرفت خنجرنفرت می خوری و کس ازسردرون کهکشانی به آن زیبایی و فروغ خبری ندارد واین تنهایی است که او را می پوساند و به انزوایی می کشاند که هیچ کس را رخصت ورود به آن نمی دهد وروز به روز ولحظه به لحظه ستاره های درونی این کهکشان می میرند وتنها یادی ازاو شاید به جای ماند وتو را نمی دانم که چگونه می توانی آن روزهای شورمرا فروگذاری وحتی با مرگ ستاره ها وکهکشان این زخم خورده درامان باشی ونه عذابی ونه دردی ازعشق برسینه گذاری نمی دانم وفقط این جمله درذهن پتک می کوبد که ....
عشق آمدنی بود نه آموختني![]()
![]()
![]()
![]()
("دكتر علي شريعتي")
ديشب براي خودم يه خونه ساختم مي دوني كجا؟![]()
![]()
![]()
توي آسمون با تموم ستاره ها! نمي دوني چه قدر خونم ناز و قشنگ بود.همه بودن اون جا.
باور مي كني اون جا به آرزوهاي دورم رسيدم.
آرزوهايي كه داشتند رنگ مي باختند.توي خونه من هيچ كسي تنها نبود همه با هم...
توي خونه ايي كه سا ختم اتاقاش همه آبي ديوارا همه سفيد بودن و هيچ نگاهي به در
خيره نبود.واز همه مهم تر خدا خيلي خيلي نزديك بود وحضور داشت.
اما يه دفعه يه نوري اومد وهمه خونمو خراب كرد؟؟![]()
![]()
خورشيد تابيد وهمه آرزوهاموآب كرد وبا گرماش همه چيو آتيش زد.
چي مي شد همان طور مي مانديم توي شب و آفتابي نمي شد؟؟
وقتي صبح مي شه همه يادشون مي ره! چي بودن؟ چي هستن؟به كجا مي خوان برن؟
هر چه قدر صبح نزديك تر مي شد خدا هم دورتر مي شد.
اما چه عظمتي داره شب؟؟![]()
"خوشا به حال لك لك ها كه عشقشون قاف نداره!
خوشا به حال لك لك ها كه مرگشون گاف نداره!
خوشا به حال لك لك ها كه خوابشون واو نداره!
خوشا به حال لك لك ها كه لك لك اند!"
(يادي از حسين پناهي)![]()
چرا اين روزها هر كس يه قصه ايي داره؟![]()
![]()
![]()
يكي خيلي پره ويكي خيلي خالي.اما همه يه درد داريم واونم بي درديه!
وهمه با خودمون مي گيم كاش جاي اون يكي بوديم!چيزي كه هرگز امكانش نيست؟
شايد جاي خودمون از همه بهتر باشه ومن به اين عقيده دارم ...
كه جاي "سنگ"از همه بهتره!
يه چيزي:هر وقت ديدي خيلي تنهايي به اين فكر كن كه خداهم با اينكه اين
همه بنده داره اما اونم تنها س!!خدا چه صبورانه همه كاراي مارا اون بالا داره
تحمل مي كنه؟![]()
![]()
...و يكي از دوستام مي گه براي خوشبخت شدن نبايد منتظر كسي ماند؟!
راستي يه چيزي:
دو خط موازي بالاخره به هم مي رسن اونم
توي بي نهايت...
و اون جا هم ديگه رو قطع مي كنن!!!
ممنونم از "سينا" كه به من يادآوري كرد اينو.![]()
اي تو بهانه برا زنده بودن...
مي دوني چيه هر كاري يه بهانه اي مي خواد
نفس كشيدن خنديدن وحتي نگاه كردن...
اما گاهي پيش مياد كه آدم حتي بهانه اي هم براي پيدا
كردن بهانه ندارد.
براي همه آن هايي كه پاك آمدن پاك ماندن پاك رفتن
ماني جون
سعيده
نرگس![]()
بهار آرام آرام سر انگشتان زمستان را مي چيند
وبرايش خرمني بر پا مي كند از -آتش سرخ-
آسمان جنازه ي ستارگانش را در ملكوت مي كارد
شب كه خيمه اش را بر مي چيند
خورشيد غم با
نخستين لبخند
زمين را فتح مي كند
چشم هايت را اگر بگشايي
آسمانم را ستاره باران مي كني
بهار كه مي آيد گل ها غروب مي كنند
خنده جنون تبسم است
گريه جنون زخم
عطرها عصاره گل اند
اشك ها عصاره دل
چشم هايم را كه فرو مي بندم قلبم جا باز مي كند
بهار كه مي آيد ....بهار كه مي آيد
بهار در چشم هايم رشته هاي ياءس مي آويزد!![]()
نمي دونم شايد اون طوري كه مي خوام نمي شه نوشته هام اما هر چي هست
حرفاي تنهايي منه يا شايد هم تو...
بياييد فراموش نكنيم كه چه بوديم چه هستيم وبايد به كجا برويم
آنهايي كه رفتن آرزوهاي زيادي داشتن مي خواستن زندگي كنن
اما...
بايد ما هم روزي برويم اما چه خوبه كه زندگي كنيم درست. حرف بزنيم درست .
چرا بيهوده يكديگر را خورد مي كنيم چرا سهم ما بايد تنهايي باشه وقتي مي شه
راحت خيلي راحت تنها نبود...
نمي دونم چرا همه مي گن از زندگي سيريم مرگ بهتره...
اما چرا وقتي از خيا بون مي خوان رد بشن مواظب هستن اطرافو نگاه مي كنن؟!
چرا براي زنده بودن از پشت به هم خنجر مي زنن؟
چرا ؟اگه نمي خوان زنده بمونن پس....![]()
![]()
مي دونم الان توي دلت مي گي اه اعصابمونو ريخت به هم
گم شو ديگه![]()
![]()
"زنگ تفريح"
يه روزي يه نفر
...توي حياط خونش داشت كباب درست
مي كرد بعد يه گربه مياد براي اين كه گربه رو گول بزنه
داد مي زنه مي گه:
بدو بدو...بلال شير بلاله...![]()
![]()
يه نفر داشت
...روي زنش با شيلنگ آب مي ريخت
مي گن اين چه كاريه ؟مي گه دخالت نكنين زناشويي!
بخند عزيزم تا دنيا به روت بخنده![]()
![]()
![]()
هر كس بهر رفتن قصه اي دارد اي دوست!
بي خيال دنيا...![]()
(سايه)
رفت تا او زنده بماند
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب مبراندند . آنها عاشقانه یکدیگر را دوست می داشتند .
زن جوان : " یواش تر برو من می ترسم "
مرد جوان : " نه ، اینجوری خیلی بهتره "
زن جوان : خواهش می کنم ، من خیلی می ترسم "
مرد جوان : " خوب ، ولی اول باید بگویی که دوستم داری "
زن جوان : " دوست دارم ، می شه حالا یواش تر بری "
مرد جوان : " منو محکم بگیر "
زن جوان : " خوب ، حالا میشه یواش تر بری "
مرد جوان : " باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری روی سر خودت بزاری ، آخه نمی تونم راحت برونم اذیتم میکنه . "
روز بعد واقعه ایی در روزنامه ثبت شده بود . برخورد موتور سیگلت با ساختمان حادثه آفرید . در این سانحه که به دلیل بریدن ترمزموتور سیگلت رخ داد یکی از دو سر نشیین زنده ماند و دیگری در گذشت . مرد جوان که از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود بدون این که زن جوان را مطلع سازد با ترفندی کلاه کاسکت خود را سر او کذاشته بود و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند .
با اجازه بهار اینو از وبلاگ اون کش رفتم تا دوستام بخونند![]()
کاش همه مثل اون مرد باشن نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
حتما حتما بخونید...![]()
دو خط موازی زاييده شدند .
پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشيد. آن وقت دو
خط موازی چشمشان به هم افتاد . و در همان يک نگاه قلبشان
تپيد و مهر يکديگر را در سينه جای دادند.
خط اولی نگاهی پر معنا به خط دومی کرد و گفت: ما مي توانيم
زندگی خوبی داشته باشيم...
خط دومی از هيجان لرزيد . خط اولی:... و خانه ای داشته
باشيم در يک صفحه ی دنج کاغذ.. من روزها کار ميکنم .
ميتوانم خط کنار يک جاده ی متروک شوم ... يا خط کنار يک نردبام.
خط دومی گفت: من هم ميتوانم خط کنار يک گلدان چهار گوش گل
سرخ شوم. يا
خط کنار يک نيمکت خالی در يک پارک کوچک و خلوت! چه شغل شاعرانه ای...!
در همين لحظه معلم فرياد زد:
دو خط موازی هيچ وقت به هم نمي رسند و بچه ها تکرار کردند...
نمي دانم شايد در قانون سبز خداوند بشود ...
شايد آن جايي كه نور مي تراود عشق معنا دارد و
بتوان همه ي اين نا ممكن ها را ممكن كرد وپلي ساخت به آينده!
نمي دانم با اين كه از همان ابتدا هم مي دانستم با اين كه همه چيز
سياه بود ...خودم را... و حالا منتظر يك ظهور با تحولي بزرگم!
zareh
نمي دونم اين نوشته از كي بوده اما هر كي گفته برا دل منه...
به نام سپنتا
امروز واقعا دلم گرفته.خداي خوبم ديروز بر من وا قعيتي را نشان دادي
كه هنوز هيچ كس نمي تونه جاي اونو بگيره.هنوز هيچ كس لياقت اين را
نداره كه بياد وبراي من اون بشه.از خودم آن قدر بدم مي آيد كه اندازه اي
ندارد چرا مي خواستم براي اون جاي گزين داشته باشم؟چرا مي خواستم
پاك بودن را از ياد ببرم؟خدايا ممنون تو هستم كه هنوز...
دلم براي سميه. زهرا .اعظم. ندا.به اندازه ي اين تنهايي تنگ شده . اگه
بچه ها بودن ديگه شبام اين همه تنها نمي گذ شت.روزام خالي و سرد نمي
گذشتند.اگه بودن مي شد از ته دل يه سير خنديد وواقعا خنديد! و براي
همه ي با هم بودن هامون قيمت گذاشت .تابه راحتي و به رايگان
لحظاتمان رااز دست ندهيم ونشه هر كسي يار ثانيه هامون!
آخ اين روزا آن قدر خالي مانده ام آن قدر سرد وتنها خنديده ام كه
حصاري از سياهي ها دورم كشيده شده.گاهي اوقات دلم خيلي براي خودم
و غم هاي سنگينم مي سوزد كه دلم مي خواهد فرياد بكشم و رها كنم
خودم را بغضم را و همه ي حقارت ها را.
كسي نيست...
گاهي او قات با خودم مي گم چرا بايد كسي را دوست داشته باشم كه منو
براي ثانيه اي هم ياد نمي كنه و راحت از يادش برده!اما ته دلم دوباره يه
نفر داد ميزنه نه نه؟!
مگه مي شه آدم اين همه يكي را دوست داشته باشه؟خدايا گاهي به اون
حسوديم مي شه كه يكي را داره كه اين همه دوسش داره. مهم اينه كه من
براش براي پاكي روحش زنده بودن ثانيه هاي نازش و سبزي روزهاش
دعامي كنم.خدايا شب هاي سرد تنهايي اش براي من .
بيهوده گي روزهايش براي من. و ثانيه هاي غم گينش براي من.
اما...همه ي شبهاي پر از ستاره هاي آبي براي اون.روزهاي روشن
وپر ...
از چلچراغهاي سبز براي اون.و همه ي خوبي ها به حرمت نام بزرگت
براي اون .
اي كه بي تو خودمو تك وتنها مي بينم.......
دنيا همه هيچ مال دنيا همه هيچ اي هيچ براي هيچ بر هيچ مپيچ!
ياد اون سه شنبه به خير كه اومد...
سه شنبه1384.4.21
sa@t 14:30
الهي آن ده كه آن به
Zareh" "
يا رب العالمين
خداي خوبم چرا من اين همه هر روز از روز قبل خوردتر شكسته تر مي شوم .
چرا اين ديوارها دست از سرم برنمي دارند .
امروزم مثل ديروزم مثل حالايم سياه و سربي است و ستاره اي ندارد شب ها يي پر از وحشت...اما شاهدي كه لحظه شماري مي كنم پنج شنبه بشود تا بچه ها دوباره بيايند .همه اين روزهاي تلخم را پاياني باشند.
خدايا آن غنيمت كوچك را هم كه از من گرفتي و قطع شد...
خدايا امروز به اندازه دنيا بغض دارم كه اگر رها بشود دريا يي مي شود كه فقط خودم غرق مي شوم.واو...
خدايا دلم خيلي شور مي زند تورا به عزيزت قسم مي دهم كه پناهش باشي واو سالم باشه .
الهي كي پنج شنبه مي ياد كه من دوباره نفسي بگيرم.
بچه ها كه مي آيند بوي او را دارند.
"الهي آن كه در تنها ترين تنهايي ها تنهايم گذاشت در تنها ترين تنهايي ها تنهايش مگذار"
خدايا خيلي سخته بين دو راهي گير كرده باشي وندوني به كدامين بايد بروي.
خداي خوبم خسته شدم از بس ثانيه ها را شمردم و به روز رساندم.
امروز بيست وپنج روز مي شه كه او رفته.براي من بيست وپنج قرن بيست وپنج ميليارد سال گذشته.اما براي اون مي دانم بيست وپنج ثانيه و شايد اصلا به ...
شايد اصلا به يادش نبوده ومثل من ...
مي دانم كه اوآن قدر فكر وكار دارد كه براي ثانيه ايي هم به ياد من نيست.
من براي او مثل همان سايه ايي كه توي يك روز سرد زمستون اومد...
و توي تابستون گرم با اين آفتاب داغ به دنبال سايه اي است كه نورش بيش تر باشد و ارزشش را داشته باشد.
امروز سميه گفت شايد نيايم ...خدايا مي داني وشاهدي كه من تا چه حد محتاج دستان گرم وامن مهربانشان هستم!
الهي به اميد تو نه به اميد خلق تو
همه ي زندگيم بسته به آهي است كه آه بر اين زندگي ...
خدايا مگذار بيهوده بمانند روزهايم.
خدايامگذار بي شمار بشوند لحظات سرد تنهايي ام.
خدايا كمكش كن مگذار غم سرد شب هاي تابستان از پاي درآوردش!
روزهاي بي حوصله 1384.4.28
sa@t 15:46(سايه)
به نام حق
سلام خداجون دوباره تنهاي عاشقت اومد . اومده تا خالي بشه از همه ي
دورنگيها ا زهمه ي اون تنهايي ها مي خوام برات بگم!
دو روزه بچه ها رفتن اما براي من انگاري چند قرنه كه گذشته روزهايي
كه هيچ كي فكرشم نمي كنه چه به روزم داره مي ياد!
"زاره عزيزم", كه زندگيم دل خوشيم بود منو توي اين روزگار وحشي
رها كرد ورفت .از اين مي سوزم كه خيلي راحت رفت ...
مثل لحظه ايي كه با غريبه خداحافظي ميكنه انگار نه انگار روزهايي
با هم بوديم با هم زندگي كرديم به تمام دنيا خنديديم ....
حالا ميدانم حتي به اندازه سر سوزن هم به كسي به نام ... فكر نمي كند
خدايا مهم نيست به يادم باشد يا نه فقط مگذار شكسته شود مگذار بيهوده
روزهايش بگذرند ...
كاش سميه عزيزم بود ... هر كس نداند خدايا تو مي دوني كه سميه چه
قدر عزيزه برام اما توي امروز سيام فقط تويي...
و همين بزرگترين غنيمته...
اون روزها غنيمت هايي بودند اما حالا ...همه اون غنيمت ها گرفته شدند
نميداند چه قدر بي انتها گريسته ام به خنده هايي كه نكردم. چه صبورانه
به پاي خاطراتش نشستم.چه مومنانه از عشقش گفتم...
اما او هيچ كدام اين ها را نمي داند او ميان همه ي آن شبهاي خوشم گم
شد.ومن براي دوباره پيدا كردنش چه بايد كنم؟؟؟؟؟؟؟؟
خدايا كمكم كن مگذار بيهوده بمانند روزهايم!
كمكم كن بغضم را بگذارم پشت سر براي ابد.كمكم كن بگذارم تنهاييم را
توي ديوارهاي وحشت...ونگذارم تار سياه بي اعتمادي وجودم را به غارت
ببرد.
خدايا كمكي كن كه نگذارم آنقدر خالي شوم كه ته وجودم كه هيچي ست
را ببينم!آن قدر نامش را تكرار كرده ام كه نت به نت روزهايم ياد او
نام او و تكرار خاطرات اوست.
و من خيلي خوشحالم كه او حداقل نمي تواند اين خوشي را هم از من
بگيرد!
منو با خودت ببر...اگه فراموشم نكردي
من كه دل به تو دادم ... چرا بردي ز يادم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
Zareh 1384.4.14
خداي خوبم مي خوام برات از دل تنگيام بگم
دلتنگي هايي كه فراموششان كرده دل تنگي هايي كه او به
هيچ گرفت ورفت او رفت كه من بمانم ...
اما من راضي به اين آينده اي كه آمده نيستم آينده به چه درد
من مي آيد وقتي ثانيه ايي حتي لحظه اي هم ...نباشد.؟
مي داني آن قدر در گلدان سرد وخالي وجودم تنهايي
گريسته ام و براي شب هاي سرد يلداي تابستانم ايستاده
مرده ام كه همه ثا نيه هام بويسراب و حسرت مي دهتد
او هيچ از اين ثانيه هايم مي داند ومن براي همان هيچي
مي نويسم كه براي هيچ به خاطر هيچ رفت...
اگر مي ماند ديگر ثانيه هام اين همه تنها نمي ماندن كه براي
ماندن به تمام ديوارها بياويزن؟!!!
آدما ازآدما زود سير مي شن
آدما از عشق هم دل گير مي شن![]()
خدايا مي داني كه چه به روز روزهايم مي آيد و هر روز يه
ديوار سياه قد علم مي كنداما من هنوز يه چيز بزگ دارم.
كه تو نداري خدايا تو بايد به من غبطه بخوري!
مي داني چرا؟
من تو را دارم اما تو كه چون خودت را نداري![]()
![]()
زنگ تفريح:
يه روزي يه نفر ميره تهران يه دختر خانوم خشگل مي بينه ميگه
ببخشين اين دوست دختر دوست دختر كه مي گن شمايين![]()
بابا بخند ضايع نكن!
يه روزي يه نفري مي ره استخر شورتش سوراخ بوده
غرق مي شه![]()
![]()
بابا سخت نگيرمي گذره ...
چون مي گذرد غمي نيست..
...هر چند گذر عمر هم درد كمي نيست
نبودنش توي آينه هاي زنگارگرفته
هي تكثير مي شود
مي ترسم
بيايد جايي براي خودش نمانده باشد
الهي به حرمت نام پاكت تو را قسم مي دهم
مگذار آناني كه پاكند ديوارها خوردشان كنند![]()
مگذار بمانند وتنهايي از پاي در بياوردشان
خدايا پناه همه تنهايي هاي تنها باش!![]()
![]()
ماماني
روزت
مبارك![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بالاخره اون روزي كه نبايد مي آمد آمد
روزي كه همه ي ديوارها برسرم آوارميشوند
كاش مي شد تمام خستگي هاي چند ساله ات را
پاك كنم
كاش آن پروانه اي بودم كه به شاخه ترد
تنهايي ات پيله مي كردم
كاش آن نفسي بودم كه در هواي پاكت تا ابد
مدفون مي شدم.
اگر بودي تمام دنيا را برايت چراغاني مي كردم
وهرم گرم نفسهاتو تاوداع آخرپنهان مي كردم
تمام گل هاي
دنيا تقديم به چشمان آبي و
دستان بي پناهت و...
تقديم به تمام مادران خوب زمين...
چهارشنبه سياه(سايه)
گل به گل سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تواند!
رفته اي اينك وهر سبزه وسنگ در تمام درودشت
سوگوار تواند!
دردلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينك اما آيا
باز برمي گردي؟
چه تمناي محالي دارم خنده ام مي گيرد
![]()
![]()
![]()
مي دوني چيه؟
هيچ كس باورش نمي شه كه سنگ
هم برا خودش دنيايي داره!
مي شه با سنگ عمري زندگي كرد
وخودت از دل باشي...
وقتي به تنهايي خودم نگاه مي كنم
مي بينم كه عمري توي ويراني ترين
ثانيه ها تنها بودم.
چرا بعضي از آدما زود دل مكنند و
راحت يادشون مي ره
يادشون مي ره آخه بابابايد ما هم
زندگي كنيم.
همه چيز خيلي ساده شروع شد
توي يه روز سرد برفي ...
اما رفتنش راحت نبودوساده هم نبود
مي داني چرا رفت ؟اين روزها همه
بهانه خوبي براي رفتنشان دارند رفت
كه بمانم بماند![]()
اين روزهاي گرم تابستان يلدايي ترين
شبها با چه سخاوتي مي بارند...
كاش باران بباره وهمه چيزاي بد
وبشوره.
مي دونم دوسم نداري مثل روزاي
گذشته!
سه شنبه سياه(سايه)