تبليغاتX
کسی که هیچ کس نبود!
نمی دانم ها.اگر ها..شایدها ...به امید فرداها

                    

دست من وقت نوشتن
 شکل اسم تو رو داره
   وقت خوندن صورت من
        خنده هاتو کم میاره
          عطر یاسی که تو چیدی
            ناز صد باغو خریده
              ماه کامل سر سفره
                گریه هامو سر کشیده
                 تو چه خوشرنگ و عزیزی
                   مثل یک نت لب گیتار
                     مثل فکر شعر تازه
                       حدس یک گل پشت دیوار

  ای تو دل کوک
  ای خوش آهنگ
 تو شنیدنی ترینی
 من پر از هوای غربت
 تو هوای سرزمینی
 زمهریر نارفیقان
 خواب آفتابی می بینه
 هجرت ما وسط آب
 زورقی بی سرنشینه
  لا لا لا لا ...

      پیله بستن در دل تو
       کار پروانه شدن بود
        گرد شعله قد کشیدن
           رقص ناب مرد و زن بود
             با تو باید مثل شبنم
              عطر گلها رو بغل کرد
               تلخی فاصله ها رو
                پر کندوی عسل کرد
                 تو چه خوشرنگ و عزیزی
                  مثل یک نت لب گیتار
                    مثل فکر شعر تازه
                      حدس یک گل پشت دیوار

 

می دانم که تا آنجایی که نور تراوش می کند خدا سایه اش را از من نمی گیرد...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 9:30  توسط فرشته 

 

وقتی دستام خالی باشه از مال دنیا ...غیر دل چیزی ندارم...

 

می دانی دست تهی را تنها بر سر می توان کوفت...ومن امروزم خالی تر از دیروزم است وفردایم بی نیاز تر از حالایم...باز هم این غم سنگین دارد همه آوار های بی محتوای خالی را روی سرم می ریزد...ونمی دانم جرم همه مات چیست؟؟این چه جرمی بود به دنیا آمدیم وماندیم تا وادی بی انتهای کدامین هجرت را تحمل کنیم هان؟؟؟چه کسی می داند خدا کجاست؟؟خدا در کدامین دیوار خودش را جا گذاشته است که من امروزم را خیلی خالی حس کنم...نمی دانم...!!!!!!!!

 

در انتهای هر سفر در آیینه

دارو ندار خویش را مرور می کنم..

این خاک تیره این زمین

 

 پايوش پاي خسته ام

این سقف کوتاه آسمان

سرپوش چشم بسته ام

اما خدای دل در آخرین سفر

درآیینه به جز دو بیکرانه کران

به جز زمین وآسمان

چیزی نمانده است...

گم گشته ام؛کجا؟ندیده ای مرا؟( حسين پناهی)



 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 10:39  توسط فرشته 

رفتم...رفتم تا جنون تبسم  تا خلوص همه مومنانه ترین یادها...رفتم تا شاید ردی از سعیده ی مهربانم رابیابم تا شاید بفهمم همه این ها خوابی بیش نیستند اما او ...باورش هم سخت است که سعیده ی مهربانم همه خودش را از من گرفته است ونمی دانم لحظه ی رسیدن ما کی است وکجا...؟؟و دیگر این بار او همه رویا هایم را می داند برایش از آبی تریت یادی که این رو.زها هم دم من است گفته ام وسعیده می داند که ابهت او التهاب دقایق این ثانیه هاست...وسعیده می فهمد که من همه این ها این رازهای در گوشی شب را دوست دارم...و کاش شانه های مهربان سعیده می شد.من هق هق همه این بدعت ها را رها می کردم که روز هجرتش ساهترین روز نزدیک است ...دهم مهر...

رفتم تا آن بی انتهای مرگ را جستجو کنم آن بی انتهایی که هرروز آوار می شد برسرم اما می دانی رسیدم به چه ؟؟رسیدم به ان ابدیتی که آرزویش را داشتم آن ابدیتی که دیگر هیچ بود وهیچ...وهمه یوسه هایی در گوشی بودند میان همه تب های سردم دریلداترین شب هایم...ومن دوستش دارم به اندازه تنهایی خودم وسعیده..می ستایم قلم وتنهایی اش را...ودعا می کنم برای آزادی همه روحش...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 10:19  توسط فرشته 

 

 

و زندگی بیش از یک خاطره نسیت...

 

دستهاي گرم تو
كودكان توامان آغوش خويش
سخن ها مي توانم گفت
غم نان اگر بگذارد.
نغمه در نغمه درافكنده
اي مسيح مادر، اي خورشيد!
از مهرباني بي دريغ جانت
با چنگ تمامي ناپذير تو سرودها مي توانم كرد
غم نان اگر بگذارد.
***
رنگ ها در رنگ ها دويده،
اي مسيح مادر ، اي خورشيد!
از مهرباني بي دريغ جانت
با چنگ تمامي نا پذير تو سرودها مي توانم كرد
غم نان اگر بگذارد.
***
چشمه ساري در دل و
آبشاري در كف،
آفتابي در نگاه و
فرشته اي در پيراهن
از انساني كه توئي
قصه ها مي توانم كرد
غم نان اگر بگذارد.؟؟؟(احمدشاملو؟)

 

 زندگي با آدماش براي من يه قصه بود
توي اين قصه كسي با كسي آشنا نبود
 همه خنجر توي دست و خنده روي لبشون
 توي شب صدايي جز گريه ي بي صدا نبود
نمي خوام مثل همه گريه كنم
ديگه گريه دل رو دوا نمي كنه
 قصه هاي پشت اين پنجره ها
 غم رو از دلم جدا نمي كنه
 قصه ي ماتم من
 هر چي كه بود
 هر چي كه هست
قصه ي ماتم قلب خسته ي يه آدمه
 وقت خوابه
ديگه ديره
 نمي خوام قصه بگم
 از غم و غصه برات هر چي بگم بازم كمه
نمي خوام مثل همه گريه كنم
 ديگه گريه دل رو دوا نمي كنه
 قصه هاي پشت اين پنجره ها
 غم رو از دلم جدا نمي كنه(ایرج جنتی عطایی)

 

دختري استاده بر درگاه
چشم او بر راه
 در ميان عابران چشم انتظار مرد خود مانده ست
 چشم بر مي گيرد از ره
باز
مي دهد تا دوردست جاده مرغ ديده را پرواز
از نبرد آنان كه برگشتند
گفته اند
او بازخواهد گشت
ليك در دل با خود اين گويند
صد افسوس
 بر فراز بام اين خانه
 روح او سرگرم در پرواز خواهد گشت
جاده از هر عابري خالي ست
 شب هم از نيمه گذشته ست و كسي در جاده پيدا نيست
 باز فردا
 دخترك استاده بر درگاه
 چشم او برراه...(حمیدمصدق)

*** بر مي گردم
 با چشمانم
كه تنها يادگار كودكي منند
 آيا مادرم مرا باز خواهد شناخت ؟***
حسين پناهی***

 




 

 

 



 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 9:40  توسط فرشته 

باز هم دلم بی انتها دارد تنها می گرید نمی دانم چه می خواهد؟؟کجا دست بر می دارد شاید همان گور سردم باشد مامنی برای خستگی هایم!!!دیگر نمی خواستم قلم را بردارم وبنویسم نمی دانم این همه سال نوشتم چه شد؟؟؟اما باز نتوانستم واین بار دستانی مرا نگذاشتند که می دانم همه خوابی بیش نیستند!!!

                               

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 12:57  توسط فرشته 

 

 

 

ضيافت هاي عاشق را
 خوشا بخشش ، خوشا ايثار
 خوشا پيدا شدن در عشق
 براي گم شدن در يار
چه دريايي ميان ماست
 خوشا ديدار ما در خواب
 چه اميدي به اين ساحل
 خوشا فرياد زير آب
 خوشا عشق و
 خوشا خون جگر خوردن
 خوشا مردن
 خوشا از عاشقي مردن
 اگر خوابم اگر بيدار
 اگر مستم اگر هوشيار
 مرا ياراي بودن نيست
 تو ياري كن مرا اي يار
 تو اي خاتون خواب من
 من تن خسته را درياب
 مرا هم خانه كن ، تا صبح
 نوازش كن مرا ، تا خواب
 هميشه خوابتودیدن
 دليل بودن من بود
 چراغ راه بيداري اگر بود
 از تو روشن بود
 نه از دور و نه از نزديك
 تو از خواب آمدي اي عشق
 خوشا خودسوزي عاشق
 مرا آتش زدي اي عشق...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 13:40  توسط فرشته 

 

 

نمی دانم این دل تنگی کی می خواهد مرا رها کند تانفسم بوی گنگ رخوت را نگیرد.باز هم دارند می شکنند تمام روزهای خوب گم را؛می خواهند این بار تمام خودم راببرند که نمی گذارم ومی مانم این بار باقدرت وجراتی که یادش به من داده است...خدا خیلی بزرگ است...وبزرگیش مرامبهوت کرده است که چرایه کوچولو؟؟...

 

***دراین شب بی ماه وگل

ستاره ساز صحنه شو

اسم تو یاد گل یاس

بغض تولرزش زمین

توبهترین صحنه شو

برهنه شو !برهنه شو!!!***

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 10:22  توسط فرشته 

                        

 

می دانی تا مردن فاصله ایی نیست ومن وتو می توانیم با یک لبخند این فاصله رو از میان برداریم ونگذاریم که پشت ثانیه های تلخ مردنمان از یادمان برود که خوش عالمی دارد با تو ودر هوای تو...پس نگو که دیر است واندک زمانی باقی ست...بیا تا وادی ناباوری هایمان برویم...که دستانمان پلی می سازند برای خواب بچه گی هایمان...

کمک کن برای خواب معصومانه عشق ...بستری از گل بسازیم...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 11:7  توسط فرشته 

 

نمي دانم چه شده چرا من اين روزها اين همه خودم را كم دارم چرا هر چه ديوار هست دارن سياه ميشن...هان ؟؟چرا اين قدر نگاها داره منو خورد مي كنند....نمي دانم ...

بيا كه دارم خيلي غرق مي شم كه اگه دير بجنبي هيچ دستي هم نمي تونه منو نجات بده...مي فهمي؟؟ ...خداجونم اون مي شنوه صدامو يا بازم ديوارا نمي زارن؟...

هرروز سنگين تر از ديروز ...وامروزم بي وزن تر از ديروز...وفقط يادش آرامشي بر تنهايي هايم...فردايم خالي تر از امروز وديروزم...دستانم باز خيال باريدن دارن ...نمي دانم قصه باريدن را كدامين شب ستاره ها به يادش آوردن كه هنوز دلم تنگ است..خيلي هم تنگ است كه دلم مي سوزد براي دل تنگي خودم...مي دوني آخه دل تنگيمم تنهاس...چرا هنوز با كوچكترين يادي از او قلبم مي شكند ...هان ؟؟؟

چرا با يه تلنگر كوچك تمام دنيا آوار مي شن ...مي دانم كم سالي نبود ...سالهايي كه مي شد زندگي كرد مثل آدم....وحالا هم دارم زندگي مي كنم با يه هرم نفس ديگه ..با يه صداي ديگه كه چه قدر دير...ومن دوست دارم نت به نت اين روزهايم را که به حق می ستایمش با خط به خط بوسه هایم....

چون مي گذرد غمي نيست....

 

                گذر عمر هم درد كمي نيست....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 11:52  توسط فرشته 

 

نمي دانم چرا هر چه دنيا بزرگ تر مي شه جا براي نفس كشيدن كم مي شه و ديوار نامردمي هم بلندتر ...

نفسي مي آيد و قلبي مي تپد به شوق يك صدا ويك دست

كه هنوز دنيا قدرتش به اين دست نمي رسد و مي بينم روزي

را كه دستش پلي هست براي رسيدن به  تمام خنده هايي كه باگريه هايم تداعي مي كردم...و  خيسي بوسه هايش نم نم

خواستن هايم را طراوت مي دهد كه چه شكوهي دارد يادش

زير باران بوسه ها...وتکرا این ابدیت در شب های بی سحرمان که خدا می داند چه شکوهی دارد رستن توی دستان نجیبش...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 10:4  توسط فرشته 

مي دانم كه بايد رفت و بار را بست!!!

من كوله ام را چند روزي مي شه كه بسته ام....مي خواهم دستانش را بگيرم كه امنم شود وبرويم كه من برايش قصه ها دارم از دياراني كه بي او سفر كردم ...مردن هايي دارم بي او كه ايستاده مردم...بيا ...بيا كه اگر دير شود ديگر نمي شود بند زد...

بيا كه مي دانم تو مي داني كه اميدم چه رنگ است وقصه آمدنم بهر چه؟؟؟

مي داني وقتي به آخر دنيا برسيم مي فهميم كه زنده ايم يا مرده...وقتي آخر دنيا رسيديم من برات مي گم كه تو عاشقي يا من؟؟ كه مي دانم من برنده ام چون هنوز تورو دارم...فقط خدايا

اين ثانيه ها تكراري باشن از آينده ايي كه راضي به آمدنش هيچ نيستم....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 14:27  توسط فرشته 

 

                                       

                                          

 

مي داني خيلي سخته حرف داشته باشي براي گفتن اما كسي نباشه براي شنيدن...خيلي درد داره دردت را همه بدانند اما نتونن درموني باشن ... و خدا مي داند كه من آبي ترين روزها را در چنته دارم براي ابديت و من از بهشت هم بي نياز شده ام... كه خدا همان بهشتي را كه وعده داده بود داده به من ومن مي خواهم بروم وكوله ام را هم پر از مهرباني هايش كرده ام و مي رويم جايي كه دست باد هم به ما نرسد ...ودر

 همان بي نهايت كه حتي دوخط موازي به هم مي رسن من و عزيز ترين خاطره ...فصل ما شدنمان را تكرار كنيم...

 

                                                                                      

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 11:19  توسط فرشته 

امروز دارم همه خودمو مي بينم همه خودمو كه گم كرده بودم

همه آن خودي كه نمي دانم دست كدام باد برده بود...

ولي حالا دارم مي بنم خودم وچه حس خوبيه كه خودت به خودت لبخند بزني ..

من ديگر از آسمان هم بي نياز شدم ..وقتي آمد خودم را هم با خودش آورد وهمه آن بي انتها مردن هايم را از يادم برد ...از يادم داشت رسم پروانه ايي مي رفت اما او چه پر سخاوتانه به من نشانم داد...از يادم داشتن اين يادهايم را مي بردن اما او صبورانه به پاي همه آن دل تنگي هايم نشست ...تا به اين روز كه خودم را باز به من داد .من اين بار همه اورا دارم ونمي كذارم بي انتها ببرن يادش را ودوست داشتنس به همه بودن ها مي ارزد...وهمين كلام است وكلمات كه همه نثار هرم گرم ....

نفس هايش...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 11:11  توسط فرشته 

هميشه از پشت يه ديوار دنيا تاره اما وقتي ميري به اون ور ديوار مي بيني تاره اما آدما همه با هم فرق مي كنند...

وهمه اندازه دلاشون عاشق مي شن...همه اندازه مهربونياشون مهربون ميشن...اما من همه اين مهربونيامو مديون همون آبي مهربونم كه نمي دونم تا كي وتا كجا مي باره اما دوسش دارم...وخدا هم دوسش داره...چون اونو براي من تنها آورده...

نمي دانم چرا دلم باشنيدن نامش مي گيرد...چرا حس مي كنم

همه خوابي است ورويايي ...حس ميكنم حس اين روزها محاله...اما وقتي به ته رويا هام مي رسم مي بينم دستانش هستند ونگاهش كه گرمم مي كند...و صدايش كه دنيايي هست به اندازه عشقم...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 11:30  توسط فرشته 

مي بيني اون جا را مي گم!! خدا داره مياد...صداتو بيار پايين

خدا اومده...

امروز دلم بي بهانه داره پي بهانه مي گرده.شايد هم خدا

مي خاد بهانه بگيره وبره...نمي دانم ونخواهم هم دانست كه

چه راز وحشي دارد اين شب با روز كه تا روز مياد شب مي ره...

شب دنياي رازهاس ونمي دانم چه هراسي از روز دارد...وامروز

دل داره تاريكيشو از شب وام مي گيره ...كاش همه مي فهميديم كه تنهايي خودش از همه تنهاتر است...

 

             

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 11:58  توسط فرشته 

ميداني بدترين نوع تنهايي اينه كه توي يك جمعي باشي

وبداني كه نمي فهمند .همه ديوارند...

اما من ...ديگر با نوري كه دارم نيازي به خورشيد نيست...

خورشيد هم اگر نورش رابدزد بازمن نوري دارم كه همه

 دنيايي را روشن مي كند...ومن مي دانم كه مردگان هم

 رشك مي برند به ان چه كه مانده وهست...

مردن هم حس خوبي است ودارد اگر فقط به اندازه يك جمله

هم كه شده ما شده باشي وبداني دستت تنها نيست

 

پشت ديوار لحظه ها هميشه يك نفر مي نالد

جه كسي است او؟؟

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 10:26  توسط فرشته 

 پروانه ها
 آخ
تصور كن
آن ها در انديشه چيزي مبهم
كه انعكاس لرزاني از حس ترس و اميد را
 در ذهن كوچك و رنگارنگشان مي رقصاند به گلها نزديك مي شوند
يادم مي آيد
روزگاري ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
 دانه دانه بنفشه هاي وحشي را يك دسته مي كردم
عشق را چگونه مي شود نوشت
در گذر اين لحظات پرشتاب شبانه
 كه به غفلت آن سوال بي جواب گذشت
ديگر حتي فرصت دروغ هم برايم باقي نمانده است
وگرنه چشمانم را مي بستم و به آوازي گوش ميدادم كه در آن دلي مي خواند
من تو را
 او را
 كسي را دوست مي دارم
(حسين پناهي)

 

وكاش ديوار حاشا اين همه بلند نبود...نمي دوانم چيست كه نهيب مي زند ومي گويد وداع شايد همان لحظه ي خوش آشنايي باشد...

 

                                   

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1384ساعت 11:37  توسط فرشته