تبليغاتX
کسی که هیچ کس نبود!
نمی دانم ها.اگر ها..شایدها ...به امید فرداها

بيمارم ، مادرجان
مي دانم ، مي بيني
مي بينم ، مي داني
 مي ترسي ، مي لرزي
 از كارم ، رفتارم ، مادرجان
مي دانم ، مي بيني
گه گريم ، گه خندم
گه گيجم ، گه مستم
 و هر شب تا روزش
 بيدارم ، بيدارم ، مادرجان
مي دانم ، مي داني
كز دنيا ، وز هستي
هشياري ، يا مستي
 از اين يك ، و آن ديگر
 بيزارم ، بيزارم ، مادرجان
من دردم بي ساحل
تو رنجت بي حاصل
ساحر شو ، جادو كن
درمان كن ، دارو كن
بيمارم ، بيمارم ، بيمارم ، مادرجان
...(زمستان..مهدی اخوان ثالث)

وهنوز آن قدر هجرتت سخت بوده که نمی دانم وبا خودم می گویم خوابی بیش نیست اما چه خواب بلندی ...چه کابوس دردناکی....هیچ دستی تنها نباشه که سخته پشتت یه حباب باشه..

 

جا مانده است
 چيزي جايي
كه هيچ گاه ديگر
هيچ چيز
جايش را پر نخواهد كرد
نه موهاي سياه و
نه دندانهاي سفيد....

وآبی ترین رودها برای سبزترین باران ها ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 11:9  توسط فرشته 

ساعت شش وپنجاه دقیقه  نه یک دقیقه این ورتر نه یک دقیقه اون ورترباز... چشمامو به این دنیا باز می کنم وبه خودم می گم بذار یه کمم بخوابم...اما نه می گم دیر می شه!!بسه دیگه آماده شو...ساعت هشت و چهل وپنج دقیقه بزن بیرون سر خیابون منتظر تاکسی..ساعت هشت جلوی دری چرخش کلید توی در فقط دوتا.. بعد مثل همیشه....این تکرار دارد منو خفه می کند...

این تیک تیک ثانیه ها دارد عذابم می دهد تا کی کجا تا چه زمان باید دوید.. ؟؟!!هان؟؟!! باید بود وحرف هایی رو شنید که اصلا دوستشان نداری... آدم هایی رو دید که هیچ چیزی نمی دانند وفقط ادای آدم بودنو در میارند که اصلا بلد هم نیستند نقش بازی کنند!!واین همان نقطه ی سیاهی هست که می دانم تکراری نخواهد بود وهرروز سیاهیش رنگی جدید می گیرد...

اما توی همه ی این بدعت ها هنوز نقش یک دست است که پناهم می دهد!هنوز روی گلدان خالی خونه می شود طرح مهربانی ریخت !هنوز قفس ها درشون بازه !

اما همه ی این ها درد ی بزرگ است که می بینی قفس باز است اما هیچ پرنده ایی حتی حسی برای پرواز ندارد!! ووقتی این هارو می بینم باز همان نقطه سیاه پررنگ وپررنگ می شود..نمی دانم این تکرار ها کی تمام می شود..نه !!راستی یه چیزی تکراری نیست واون کرایه ی راننده تاکسی هاست که هرروز یک قیمتیه!!

   

 كيست ؟
 كجاست ؟
 اي آسمان بزرگ
در زير بال ها خسته ام
 چقدر كوچك بودي تو...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 9:54  توسط فرشته 

نمی دانم کجا این نوشته رو خوندم اما هر کی نوشته اونم

 پر از دردایی بوده که تمومی نداشته...

 

خداوندا؛

اگرروزی تو از عرشت به زیر آیی ...لباس فقر رابپوشی

غرورت را برای نان بریزی پای نامردان زمین وآسمان را کفر می گویی!!!

خداوندا اگردر ظهر گرماخیز تابستان کنار سایه ی دیوار لبان خشکیده ات را بر کاسه ای مسین وقیرانه بگذاری

 وقدری آن طرف تر خانه های مرمرین را ببینی زمین وآسمان را کفر می گویی!!!

وباز پشیمان می شوی از قصه خلقت! ازاین بودن! از این بدعت!...

زمین وآسمان را کفر می گویی ...نمی گویی؟؟؟!!!!

 

باز هم گلدان خالی وجودم خالی ترین گلدان هاست...دستم آن یکی جفتش را گم کرده است آیا کسی ندیده !!!نمی دانم کاش بر می گشتیم عقب وهمه خودمان را بر می داشتیم تا امروزمان این همه خالی نباشد ومن آن قدر پوچی این دنیارا چشیده ام که هیچ شیر ینی نمی تواند تلخیش را ببرد..ومن هنوز شب که می شود به تمام ستاره ها حسادت می کنم...ومن هنوز دارم شب ها خواب پیله را می بینم...

امرزو دیروز نیست وباری این سرچشمه امام فاجعه هاست

روز ی می آید وروزی می رود واین عبور مداوم مارا خواهد کشت...

یازده سالگی تنها این عیب را داشت

       که دیگر نمی شد ده ساله بود...

ودهسالگان هرگز این را نفهمیدند....(مهدی سهیلی)

 

انسان چیست؟؟!!!

چوبی بر منقاری ویا...

                     تصویری در آینه ایی در حال شکستن!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 9:34  توسط فرشته 

 پشت ديوار لحظه ها هميشه كسي مي نالد
 چه كسي او؟
زني است در دوردست هاي دور
 زني شبيه مادرم
زني با لباس سياه
كه بر رويشان
 شكوفه هاي سفيد كوچك نشسته است...(کسی که برام همیشه زنده است ...حسین پناهی...)

آدما از آدما زود سیر می شن

آدما از عشق هم دل گیر می شن

آدما رو عشقشون پا می زارن

آدما آدمو تنها می زارن...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 12:47  توسط فرشته 

ونشسته است یادم زیر ایوانی که باران دارد می شوید تمام آن بی سرانجامی را...ویادم دعا می کند برای تمام دست های پینه بسته وقلب های دلمه بسته ایی که هرروز می شکنند!!!وبه یاد  تمام گذشته ها...گذشته هایی که همه داریم  ومی دانم آینده هم افسوس همین گذشته را خواهیم خورد...یادم خیس از باران شده ....وبا نم بارون خیس برای تموم دلای تنها وعاشق دعا کردم ...خدایا شنیدی ..؟!!مگذار توی تنهایی رنگ سنگین سیاهی رو بیش از این مثال بزنیم....!!

 

 

بوسه باد خزونی، با هزار نامهربونی

زیر گوش برگ تنها

میگه طعمه خزونی...!

برگ سبز و تر و تازه، رنگ سبزشُ می بازه

غرق بوسه های باد و

وحشت روزای تازه

می کَنه دل از درخت و، میشه آواره کوچه

کوچه ای که یادگارِ

روزای رفته و پوچه...

می شینه گوشة کوچه، چشم به آسمون می دوزه

می کُنه یاد گذشته

دلش از غصه می سوزه...

یاد باد...!

یادِ گذشته شاد باد!

این دلِ زرد و تهی

در حسرتِ دیدار باد...!

یادِ روزایی که کوچه، زیر سايه تنم بود،

مهربون درختِ عاشق مستِ عطر نفسم بود

سهمِ من از بوسه باد

چی بگم ای داد و بیداد!

همه زردی و تباهی

مُردن و رفتن از یاد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 10:26  توسط فرشته 

 

وقتی دلت گرفته باشه...وقتی بدونی یکی اون سوی دیوار داره ایستاده می میره...وقتی بدونی هنوز کنارهر جوبی یک دست هست برای گشتن تکه نانی...وقتی بدونی هنوز توی هر مغازه ایی دارند می فروشند انسانیت رو...وقتی بدونی شب که می شه می گردند دنبال سقفی وآسمون می شه سقفشون..

 خدایا ..خودت بگو می شه...خدایا می شه دید وبی تفاوت گذشت!!نمی دانم دل تنگی چرا دست بر نمی دارد هان؟چه می خواهد دیگر از تکه های پیوند زده هم آخر چیزی مانده است ....دلم تنگ شده است برای روزهای بی خیالی..برای گریه های بی خیالی... که با بچه ها می رفتیم و تمام کوچه هارو با نم بارون خیس می کردیم برای آن پچ پچ کردن های زیر بارون همه تنگ شده است ...می دانی آن روزها اگر می خندیدم از ته دل بود اگر گریه می کردم می دانستم جای پای اشکهایم نمی ماند!! اما این روزها می دانم خنده هایم همه نقابی هستند و اشک هایم هر روز دلمه می بندند...

مگه می شه یه پرنده بمونه بی آب ودونه...

الهی ؛آن ده که آن به...

نيمكت كهنه باغ
 خاطرات دورش را
 در اولين بارش زمستاني
از ذهن پاك كرده است
 خاطره شعرهايي را كه هرگز نسروده بودم
 خاطره آوازهايي را كه هرگز نخوانده بودي...
 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 9:14  توسط فرشته 

 

نمی دانم چرا می نویسم این همه که نوشتم کجای این وانفسای بی دروپیکرو گرفتم...آن همه که آن ها نوشتند کجارو گرفتند که من بگیرم ؟مگر این دیوارهای بی روح وبلند وهم جایی برای ماندن می گذارند..امروز همه ی آن  زخم ها..و دردهای دلمه بسته سر باز کرده اند...ومنتظر تلنگری که جاری شوند!!چرا ..چرا سهم همه بودن ها باید اجباری از خواستن ها باشه؟

چرا هنوز پای هر پنجره ایی باید یک گلدان باشد ومنتظر دستی که آبی دهد؟چرا هنوز باید توی خانه ها قفسی باشد برای این که بفهمیم آزادی رنگش چیست؟

خدایا نمی دانم صدایم را می شنوی یا این دیوارها نمی گذارند حتی صدایم به تو هم برسد...می شنوی این صدای شکستن است که دارند می شکنند دارند همه دستانی که تمام ناگفته ها را تفسیر می کنند می شکنند!!

 

 

و رسالت من اين خواهد بود
 تا دو استكان چاي داغ را
 از ميان دويست جنگ خونين
 به سلامت بگذرانم
تا در شبي باراني
آن ها را
 با خداي خويش
 چشم در چشم هم نوش كنيم 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 9:43  توسط فرشته 

می دانی این روزها همه چی سیاهه حرفا نگاها آبها...همه چی رو دارند سبد سبد می کشند...حتی دیگر نمی شود نوشت وپاییز قلنرانه دارد خورد می کند خودش را بر سر بی پناهی ها...یکی بگه این دردا چین که همه می گن مال من بیش تره؟چرا در قفس ها بازه اما هیچ کسی نمی پره؟

دل وحشت زده در سينه من مي لرزيد
دست من ضربه به ديوار زندان كوبيد
آي همسايه زنداني من
 ضربه دست مرا پاسخ گوي
ضربه دست مرا پاسخ نيست
 تا به كي بايد تنها تنها
 وندر اين زندان زيست
 ضربه هر چند به ديوار فرو كوبيدم
پاسخي نشنيدم
سال ها رفت كه من
 كرده ام با غم تنهايي خو
 ديگر از پاسخ خود نوميدم
راستي هان
 چه صدايي آمد ؟
ضربه اي كوفت به ديواره زندان دستي ؟
 ضربه مي كوبد همسايه زنداني من
 پاسخي مي جويد
 ديده را مي بندم
در دل از وحشت تنهايي او مي خندم(حمید مصدق)

يه چيزي دستم بود كجا از دستم رفت ؟
من مي خواهم برگردم به كودكي
قول مي دهم كه از خونه پامو بيرون نذارم
سايه مو دنبال نكنم
 تلخ تلخم
 مثل يك خارك سبز
سردمه و مي دونم هيچ زماني ديگه خرما نمي شم
 چه غريبم روي اين خوشه سرخ
 من مي خوام برگردم به كودكي
نمي شه !!...
 كفش برگشت برامون كوچيكه !!
 پابرهنه نمي شه برگردم ؟

براي گذشتن از ناممكن كيو بايد ببينيم ؟؟
 رويا را !!
 رويا را كجا زيارت بكنم ؟
در عالم خواب!!
خواب به چشمام نمي آد
بشمار تا سي بشمار ... يك و دو !!
يك و دو
سه و چهار(اونی که همیشه زنده است...)حسین پناهی

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 9:29  توسط فرشته 

آن روز با تو بودم
 امروز بي توام
 آن روز كه با تو بودم
بي تو بودم
 امروز كه بي توام با توام
 

تا مگر شيشه اين كاخ به هم درشكند
 تا مگر ولوله افتد به دل قصر سكوت
 دست در حسرت سنگ
 سنگ در آرزوي پرواز است
(حمید مصدق)

  آدمی همه چی از یادش میره

مگه یادشه که همیشه یادشه...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 12:27  توسط فرشته 

خدایا یعنی می شه ؟؟می شه پروانه پیله رو از یادببره؟مثل اینه که بگی مادر مادر بودنشو از یاد ببره!اما این روزا می شه...همه چی رو می شه فکرکرد..وقتی دارند توی کوچه ها داد می زنند عشق را می خریم به قیمت زیر قیمت بازار!!وقتی برای گفتن حقیقت همه چیشونو حتی دستاشون با آب اشکای بی پناه تنهایی می شویند ...همه چیو می شه فکر کرد...می دانی دلم برای معصومیت گل ها تنگ شده از آینه نفرت دارم که هر روز باید برویم ونقاب بزنیم با خودمون بگیم امروز نقش کدوم یکیو بازی کنیم؟کدوم بیش تر بهمون میاد؟آینه هم هرروز بهمون دهن کجی کنه!!

می دونی عشق با خودش خیلی کارا می کنه همه تنهایی رو با خودش می بره..همه ایستاده مردن ها را می بره..اما وقتی عشق بره همه اون چیزایی رو که داده با دردای بیش تری می ده...ونمی دانم آیا درست است که بگویم عشق بیهوده بازاریست توی این وانفسا؟؟حتی این روزا هم عشق را نقابی زده اند با چشمانی به رنگ سرخ که می گویند رنگ عاشقی ..رنگ سرخ رنگ عشقه کی گفته؟

 

هیچ وقت

 نقاش خوبی نخواهم شد

امشب دلی کشیدم

شبیه نیمه سیبی

که به خاطر لرزش دستانم

در زیر آواری از رنگ ها

ناپدیدماند..

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 10:57  توسط فرشته 

روزها می آیند ومی روند وهرروز قسمتی از این بیهوده ماندن ها تکرار می شود...هرروز شکستن را نظاره ایم درآینه ی پیوند زده وجود خویش..تا کجا وتا کدامین حروف الفبا باید بگوییمبابا نان داد...مادر در باران آمد...

تا کدامین شط بی مهابا اشک می ریزیم که همه این روزها فقط دوره گردی پیشه کرده اند وهرکجا می روندنفرت می دهند آن هم به نرخ نان روز...تا کی باید ببینیم که دارند دوش به دوش مرده ها را با طناب دار می زنند(آخر مرده هم دار زدن دارد؟؟؟)نمی دانم توی این دنیایی که نام دنیا نهادندبر آدم بودن هایشان...تا کجا می توان دوید؟؟

نمی دانم چرا امروز این همه خالی نوشتم نمی دانم اخر توی ته خودمم هم هیچ چیزی نیست دیگر دست بردم ودیدم همه راهمین خالی بی زمان بر د..

 

به من بگویید

فرزانه گان رنگ بوم وقلم

چه گونه

خورشیدی را تصویر می کنید

که ترسیمش

سراسر حاک را خاکستر نمی کند؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 9:29  توسط فرشته 

 

من اگر جای خدا بودم؟؟؟

با خودم فکر می کنم من اگه جای خدا باشم چی کار می کنم؟؟...می دونی اولین کاری که می کردم چی بود؟؟ همه نگاه های بی گناهو که فقط به جرم دیدن باید ببینند ودم نزنند کور می کردم...همه گوشایی که بی انتها فریادهای درد را می شنیدند کر می کردم...نمی گم هرچی فقیره توی زمین جمع می کردم نمی گم با یه اسب بالدار می اومدم نور می پاشیدم!!! چون اینا همش برای توی قصه هاست...من اگه جای خدا بودم به تموم دلا اینو یاد می دادم که عشق خرواری نیست که بشه با ترازو وزنش کرد...عشق دیدنی نیست که بشه همه جا دیدش حتی کنار ..من اگه جای خدا بودم؛به چشمان همه این را یاد می دادم که هرکسی ارزش دیدن نداره...به دستا یاد می دادم وقت نیاز فقط سنگ نباشن ...به تموم ابرا یاد می دادم که ببارند نه از روی دل تنگی!! ببارن وهمه شادیشون رو هم بارشی کنند بر تمام خستگی ها...من اگه جای خدا بودم!!تموم جاده های بی کسی روبا مداد رنگی بی رنگی خط خطی می کردم...ولی جای خدا بودن هم خیلی سخته مگه نه؟؟؟

 

لنگه کفش کهنه

پل ماه عسل مورچه ها....

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 10:28  توسط فرشته 

 

بالاخره دهم مهر اومد سه سال پیش این روز...رفت...

 وچه زیبا همه چیزها را گذاشت و رفت تا اوج همه خودسوزی ها..خود مردن ها...آن زمان ها فکر می کردم من هم می روم ونمی مانم اما نه..آن قدر جان سختم که هستم...وداریم نفس می کشیم...اما با رفتنش همه خودش را پشت این دل جا گذاشت ..هنوز عکس زیبایش روی دیوار اتاق ... لبخند معصومانه اش ...وتمام بوی خوبش هست.

اگر بو د می فهمید دیگر نگاهم با هر چیز سیاهی تمام خودش را خالی نمی کرد اگر بود می شد رسم پیله شدن را دوباره به یاد پروانه ها انداخت...اما نیست وفقط خدا می داند که سبزی وجودش چه ابهتی داشت التماس دستانم را چه زیبا پاسخ می داد...ونبودنش هر روز توی آینه های زنگار گرفته تکثیر می شود...ومن به یادش چه قدر بی انتها در آینه ی خالی بودن گریسته ام..

 

چشم من بيا منو ياری بکن
گونه هام خشکيده شد کاری بکن
غير گريه مگه کاری مي شه کرد
کاری از ما نمياد زاری بکن
اونکه رفته ديگه هیچ وقت نمياد
تا قيامت دل من گريه مي خواد
هرچی دريا رو زمين داره خدا
با تمومه ابرای آسمونا
کاشکی ميداد همه رو به چشم من
تا چشام به حال من گريه کنن
قصه ی گذشته های خوب من
خيلی زود مثل يه خواب تموم شدن
حالا بايد سر رو زانوم بذارم
تاقيامت اشک حسرت ببارم
دل هيشکی مث من غم نداره
مثل من غربت و ماتم نداره
حالا که گريه دوای دردمه
چرا چشمام اشکشو کم مياره
خورشیدروشن ما رو دزديدن
زیر اون ابرای سنگين کشيدن
همه جا رنگ سياه ماتمه
فرصت موندنمون خيلی کمه

سرنوشت چشاش کوره نمی بینه
زخم خنجرش ميمونه تو سينه
لب بسته سينه ی غرق به خون
قصه ی موندن آدم همينه
اونکه رفته ديگه هیچوقت نمياد
تا قيامت دل من گريه مي خواد

بیائید برای شادی روحش و پاکی حالش دعا کنیم... 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 9:25  توسط فرشته 

دیشب خواب بدی دیدم خیلی بد...از یه ته افتادم توی یه بی روزن..

 نمی دانم چرا هر روزکه می گذرد همه داریم بی زمانه خورد می شویم...چرا هرروز یخی دنیا غرقمان می کند همه سنگ تر می شویم...می دانی همه به اندازه خود درد داریم اما درد دیگری بدترین درده...نمی شه همش دید کاش می شد یک پلی می زدیم ویک دست بودیم برای ماشدن...اما می دونی فقط ما می تونیم ببینیم چرا هیچ هیچ کسی به داد ما نمی رسد...اما نه... توی همان بی روزن خدا هست...می دانی هر روز که نوزادی به دنیا می آید نشانه اینه که خدا هنوز از این بنده های خاکیش ناامید نشده...وهنوز دستاش پناه همه بی پناهان است

 

       خدایا من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم

 

          که تو در عرش کبریائی خود نداری

 

               من چون توئی دارم وتو..

                             چون خود نداری

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1384ساعت 10:26  توسط فرشته 

می دونین روز اولی که این وبلاگو ساختم اصلا به یک نیتی دیگه بود ..اما با اومدنش همه چیز عوض شد...فرشته خودشو پیدا کرد اون قدر مهربونی بود که بتونه همه سنگ ها رو فراموش کنه...اون قدر جاری بود که بتونه خودشو به اندازه دستاش بزرگ کنه...اما نمی دانم چرا همیشه این رفتن لعنتی بوده وباید رفت ..آه ..کاش می فهمید که چه دردی داره بی درمونی..نمی دانم خدا خودش می داند که من از آسمان بی نیازم با عطر شکوهش...و ابهت لحظات با او بودن منو تا نور می بره...ومن همین ها را با خودم می برم...تا شب های تنهایی ام داشته باشم عطری برای خوش بو شدنم...

خیلی سخته که بین زندگی ومرگ گیر کرده باشی ..وخودت می دانی کدامین راه بهتر است اما برایت آن راهیی را انتخاب کنند که خودشان می خواهند...

ومن نمی دانم تا کدامین شمارش ..اما دوستش دارم واین چیزی هست که نمی توانند هیچ کدام از من بگیرند...هیچ دیواری ...

دلم باز تنگ است این بار همه خفه گی ها دارد منو با طناب آواره گی ها دار می زند...کاش کلبه ایی بود با نم بارانی ودستی که فقط نوازش را

می دانست...و بوسه ایی در گوشی کنار هرم نفس های داغ...واین همان رویای خوبی ست در همان هوای مه سبز...

 

 

   وقتی که تنگ غروب بارون به شيشه مي‌زنه!
         همه غصه های دنيا توی سينه‌ی منه!                        
           توی قطره‌های بارون، ميشکنه بغض صدام!
                  پشت اين پنجره مي شينمُ آواز مي خونم!
               منتظر واسه رسیدنت تو بارون می‌مونم!
                 زیر بارون انتظار رنگ تازه‌ای داره!
                          منم عاشق‌ترم انگار، وقتی بارون می‌باره!                    

            بعضی وقتا که میای سر روی شونم می‌زاری!       
                            تموم غصه‌ها رو از دل من بر می‌داری!         
                  اما اين فقط يه خوابه، خواب پشت پنجره!     
                                وقت بيداری بازم غم مي شينه تو حنجره!                                  
غم مي شينه تو حنجره!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 12:11  توسط فرشته 

 

دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه
دوباره اين دل ديوونه واست دلتنگه

وقت از تو خوندنه ستاره
ی ترانه هام
اسم تو برای من قشنگترين آهنگه

بی تو يك پرنده اسير بی پروازم
با تو اما مي رسم به قله آوازم

اگه تا آخر اين ترانه با من باشي
واسه تو سقفی از آهنگ و صدا ميسازم

با يك چشمك دوباره منو زنده كن ستاره
نذار از نفس بيفتم تويي تنها راه چاره

آی ستاره آی ستاره بی تو شب نوری نداره
اين ترانه تا هميشه تو رو ياد من مياره

تويی كه عشقمو از نگاه من ميخونی
تويی كه تو تپش ترانه هام مهمونی
تويی كه هم نفس هميشه آوازی
تويی كه آخر قصه ی منو ميدونی

اگه كوچه صدام يك كوچه باريكه
اگه خونم بی چراغه چشم تو تاريكه

مي دونم آخر قصه ميرسي به داد 

                            من لحظه يكي شدن تو آينه ها نزديكه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 10:16  توسط فرشته 

ميون يه دشت لخت زير خورشيد كوير
مونده يك مرداب پير توي دست خاك اسير
منم اون مرداب پير از همه دنيا جدام
داغ خورشيد به تنم زنجير زمين به پام

 

     من همونم كه يه روز مي خواستم دريا بشم
           مي خواستم بزرگترين درياي دنيا بشم
              آرزو داشتم برم تا به دريا برسم
                 شبو آتيش بزنم تا به فردا برسم

 

اولش چشمه بودم زير آسمون پير
اما از بخت سيام راهم افتاد به كوير
چشم من به اونجا بود پشت اون كوه بلند
اما دست سرنوشت سر رام يه چاله كند

             

           توي چاله افتادم خاك منو زندونی كرد
             آسمونم نباريد اونم سرگرونی كرد
                 حالا يه مرداب شدم يه اسير نيمه جون
                    يه طرف ميرم تو خاك يه طرف به آسمون

 

خورشيد از اون بالاها زمينم از اين پايين
هی بخارم مي كنن زندگيم شده همين
با چشام مردنمو دارم اينجا می بينم
سرنوشتم همينه من اسير زمينم


          هيچی باقی نيست ازم لحظه های آخره
                 خاك تشنه همينم داره همراش می بره
                         خشك ميشم تموم ميشم فردا كه خورشيد مياد
                       شن جامو پر می كنه كه مياره دست باد...

ولی هنوز برای قفس های در بسته کلیدی داره اون غایب همیشه حاضر...دوستت دارم...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 12:37  توسط فرشته 

می بینی امروز من پراز دل تنگی های دیروزی هست  که تو جا گذاشتی !!فردایم چه می شود هان؟؟شاید فردایم خالی از امروزم باشد...تو بگو کدامین صبح برایم یادآور شبی بی سحر خواهد بود...

این روزا هر روز می نویسم هر ثانیه تا آن فردایی که نزدیک است ومن نبودم...این ها باشند...فروغ زیبا گفته که فقط صداست که می ماند..اما کاش قلم را هم می نوشت هنوز **حسین پناهی**ودستانش برای من

گم است...نمی دانم پشت کدامین پشت ها دستش را از من پنهان کرده است...

دیشب باز برای سنگم صبوری کردم اما سنگ تر از قبل شده بود ومن را التهاب بوسه ایی در گوشی تا مرز تمام این خواستن های بی انتها می کشاند؟؟اما این روزها هرکسی غمی دارد به سنگینی این حالا ...سنگینی که خدایا نمی دانم چرا کم نمی کند خودش را!!چرا همه آشفته اند وسردر گم !! نمی دانم سرشان را میان کدام دیوار گم کرده اند!!!بیایید به هم لبخند ببخشیم که شاید فردایی نباشیم که به قد همین  نوشتن ها کم داشته باشیم ....نگذارید که خاک بخورند همه دوستی ها...

 

 

             چله نشین تو شدم
                   نبض زمین تو شدم
                              مرده ی بی دین همه
                                زنده به دین تو شدم



  ای حس از بر شدنی
  ای خط به خط نوشتنی
   در زنگ از خود رد شدن
    صد آفرین تو شدم
   به جرم بی ستارگی
         شب همه شب به سادگی
      کشته شدم زنده شدم
      ستاره چین تو شدم
    ای تو همیشه سفری
      از همه ام بی خبری
      من که به کوچه می زدم
     خانه نشین تو شدم
             خانه نشین تو شدم

     به ساعت مرگ غزل
    تلخ آبه ای جای عسل
   بر حلقه ی نفرین شده...
    بی بال و بی پر در سفر
  از هر چه سایه خسته تر
     هر خط آخر پشت سر ...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 11:19  توسط فرشته 

 

می دونین امروز می خام از یه درد کهنه..از دردی که بوی تعفنش داره همه منو خفه می کنه بگم...دهم مهر سیاهترین روز داره میاد ..توی این روز الهه تمام خوبی ها رفت می دونین این جا جایی برای اون نبود..همیشه خدا همه خوبا را می بره..والهه منم رفت وبه تمام قصه های بلند رسید...قصه هایی که ابرون خورده شدند وتمام ذهنم هنوز محو همان پاکی وصداقت است...مومنانه ترین عشق ها را در آغوششان داشتند وهردو مثل هم عاشق وتنهارفتند تا مرز بی کسی هایشان آن جایی که دیگر هیچ منی نباشد و هردو ما شدند...هیهات که فقط من این وسط باختم همه خودم را آن دلتنگی هایم را وحالا ومی دانم هیچ دستی نیست وفقط تنهایی دارد ویرانم می کند...که همه سایه ها دارند توی شب خنجر می خورند..وفقط همه مرد حرف هستند ووقت نیازهمه خودشان را با تمام حرفشان می برند...اما هنوز من یکی را دارم که نمی خواهد دستانش را از من بگیرد اویی که همه کس من تنای بی کس است وخدا هم می داند که خودش است وبس.وچه خیالی که فکر می کردم ...هیهات کاش لحظه ابدیت نزدیک می شد این جا نفس تنگ است دارد تمام گلویم را حلقه های مضطرب ترحم می گیرد...چیزی که نفرت داشتم کاش هیچ وقت دوست داشتن با ترحم یکی نمی شد...الهه من تنا دستی بود که فهمید همه مرا ومی دانم لحظه دیدارمان همین نزدیکی هاست...ومی خواهم رفت تا همه این مردن های تدریجی را نبینم ...سخته خیلی سخته آن چیزی که نیستی اما بگویند هستی...ومن حالایم پر از دردهایی ایت که می خواهم همه را یک جا پشت دیوار ثانیه ها جا بزارم وخودم را بگذارم توی همان قبری که آرزومه...

 

قصه منو غم تو
قصه گل و تگرگه
ترس بی تو زنده بودن
ترس لحظه های مرگه
ای برای با تو بودن
باید از بودن گذشتن
سر به بیداری گرفته
ذهن خواب آلوده من

همیشه میون قاب خالی درهای بسته
طرح اندام قشنگت
پاک و رویایی نشسته
کاش میشد چشام ببینن
طرح اندام تو داره
زنده میشه جون میگیره
پا توی اتاق میزاره

کاش میشد صدای پاهات
بپیچه تو گوش دالون
طرف دالون بگرده
سر آفتاب گردونامون
کاش میشد دوباره باغچه
پر گلهای تو باشه
غنچه سفید مریم
با نوازش تو واشه

                     کاش میشد اما نمیشه
           نمیشه بیای دوباره
                      نمیشه دستات تو گلدون
                            گلای مریم بزاره
                       کاش میشد اما نمیشه
                          این مرام روزگاره
                               رفتنت همیشگی بود
                                         دیگه برگشتن نداره...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1384ساعت 11:40  توسط فرشته 

                                   

پاییزآمده  ویکی از فصل های سبز خدا هم تمام شدند...

پاییز آرام آرام دارد تمام سایه های شب را توی خودش اسیر می کنه...امروز می خوام از حسی که به پاییز دارم بگم...پاییزتنها عیبش این است که مثل همه این دیوارها چند رنگه ورنگ عوض می کنه...خیلی زیباست غروبش با اون ولوله ای که می افته توی تموم درختا برای زود رفتن ...یلدایی ترین شب ها را نظاره گر خواهیم شد اگر به اندازه مایی فرصت ماندن را داشته باشیم

کاش می شد برگشت عقب وتمام ان رزوهای بی خیالی که حس وذوق مدرسه بود را با خود نگه می داشتیم...دلم تنگ شده برای همه آن داشته هایی که نداشتنش حسرت حالایم است...

می دانی زمانه زمانه انکار است ودورویی ومی خواهیم بی بهانه همه را به یاد پاییز برای هیچ بسپاریم به همان هیچ...نمی دانم چرا امروز اصلا این جوری نوشتم یه چیز بی سرو ته..اما کاش پنجره ها یک کم حجم خودشان را بی برگ وباد می کردند در هجوم سرد این وداع ها که پاییزی ترین ثانیه هاست...ودلم تنگ است برای گریه کردن...کجاست مادر ...کجاست گهواره من...؟؟؟

 

 

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
  ابر ، با آن پوستين سرد نمناكش
    باغ بي برگي
     روز و شب تنهاست
      با سكوت پاك غمناكش
        ساز او باران ، سرودش باد
         جامه اش شولاي عرياني ست
          ور جز اينش جامه اي بايد
           بافته بس شعله ي زر تا پودش باد
               گو بريد ، يا نرويد ، هر چه در هر كجاكه خواهد
                    يا نمي خواهد
                     باغبان و رهگذاري نيست
باغ نوميدان
چشم در راه بهاري نيست
گر ز چشمش پرتو گرمي نمي تابد
ور به رويش برگ لبخندي نمي رويد
باغ بي برگي كه مي گويد كه زيبا نيست ؟
داستان از ميوه هاي سر به گردونساي اينك خفته در تابوت
پست خاك مي گويد
باغ بي برگي
خنده اش خوني ست اشك آميز
 جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد در آن
پادشاه فصلها ، پاييز...

  

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1384ساعت 11:24  توسط فرشته