|
نمی دانم ها.اگر ها..شایدها ...به امید فرداها
|
می شه یه پل زد به اون ور خواب ...می شه کوهو بر داشت جاش یه دست بزرگ کاشت..می شه پیش چشم کور دنیا.همه رو خرابش کرد..می شه گریه کرد به این تلخی ها...می شه سایه ی دربه به درو سیاه کرد...می شه شبای سنگینو آبی کرد ..می شه رد شد از نبض ثانیه های سرد ..می شه وقت دل مرده گی خندید وهیچ گرفت..خیلی کارا می شه کرد مگه نه؟؟؟!!!اما باید یکی باشه برای دیدن یکی باشه برای موندن یکی باشه برای خندیدن باید چشمی هم باشه برای باریدن وقتی همه خشک شده وتهی ..!!!..اما توی این همه سیاهی کی مونده!!کی می خاد از خشتی گل برات یه مشت بسازه برای کوفتن به دهن این روزگار.... کی میاد ببینه چه شده اند این بی کسی ها ..مگه این نیست که می شه همه کار کرد پس بال پروازمو چرا می شکنند ..چرا دارند با تبرهاشون تیشه به ریشه ایی میزنند که عمری همدمم بوده ..چرا می خان خراب کنند خاطره هارو....که....
زندگی بیش از یک خاطره نیست...
نمی دونم اصلا چی می خام از این دنیا نمی دونم ولی سهم ما اینه ؟؟؟همین که بیاییم وبرویم...نمی دانم ولی این روزها به اندازه ی دنیا خورد شدم چه دست غریبه چه دست رفیق...ولی باز خدایا می بینی می گویم الهی به امید تو نه به امید خلق تو!!!
می دانم تموم می شند این روزها ومن فقط می خام از خدا برای همه تک تکتون که آسمونتو ن همیشه بباره ولی چشماتون نباره...همیشه باشین ومن هم می دونم سهمم از این دنیا چیه یه صفر بزرگ تو خالی...ولی همین سهم کوچیکمو هم باهاتون تقسیم می کنم...
آسیاب اگر به نوبت بگو پس نوبت ما کو
سهم ما ؛قسمت ما کو
حرمت خلوت ما کو
بیرق ما تو نگو رخت عزا شد..
سهم نسل من وتو باد هوا شد!!!
...

دیروز خرابش کردند همه اون کودکی هامو ..می دونین دیروز اون کودکی رو که داشت زیر اون تاک قدیمی برای تنهاییش حرف می زد رو خراب کردند ...همه اون رویا هایی که قد کشیدند توی تک تک اون خشت ها..همه خواب های بی غروب رو همه ی اون لا لایی های شبانه رو خراب کردند..همه رو خط به خط!!! نذاشتند هیچی بمونه..چه حس بدی داشت وقتی داشتند آوارش می کردند دونه به دونه تموم خاطره هام اوار می شد..روزهایی که ..؟؟ بود ومن بعد از هر گریه ایی می دونستم یه اغوش گرمی هست...اون روزها می دونستم اگه کسی برام نیست اما اون هست..ولی نمی دونی چه زود تنهام گذاشت وقتی رفت پشتم مثل یه حباب شد ...سال ها کشید تا این جا رشیدم وحالا هم همون حس 11 سال پیشو دارم...اون روزها می گفتم یک نفر میاد..می گفتم با اومدنش آفتابی می کنه شبا رو ..با صدای پاش می شد رقص آینه هارو دید..می گفتند یکی با یه اسب میاد که صدای سم اسباش همه جارو نوربارون می کنه ..اما نیومد نمی دونم توی کدوم ثانیه جا موند نمی دونم شاید اومدنش حرف سیاه کلاغا بود...
زندگی یه دروغ بزرگ بود که مااومدیم توی این دایره به جای زندگی فقط بچگی کردیم
می دانم همه ی این روزها هم می گذرند اون روزها امید روزهای سبزی داشتم این شد حالایم...وای به فرداهایی که...نمی خام نا امید بشم می دونم هستی مگه نه؟؟/
اگه فرصتی مونده باشه ..می شه رد شد از خواب بلند..

چه می خواهی ای لحظه ی تلخ ..هان بگو از این پاره پاره های بی دریغ چه می خواهی..من نمی دانم کجای این دنیا را باید به یاد بیاورم..؟؟که بگویم او را در کدامین ثانیه های شب گم کرده ام..که به یاد بیاورم کجای این ناکجای جهانم...می دانی هر شب خواب یک چشمه زلال را می بینم توی هرم سنگینی این عطش ها...می دانی توی خواب هم می پرسم کجای این جهانم کجای این نقطه های خالی هستم که باید ببارم...نمی دانم تا کی باید توی یک گندم زار سیاه خواب سایه های جوانه زده رو دید..!!می دانی دیشب جلوی آینه بودم چه دیدم...یه قاب شکسته از خودم با تموم اون زردی های سیاه...یک خاطره رو دیدم که می گفتند می شه با خاطره هم زندگی کرد..!!!! هیهات... که خاطره فقط با ما زندگی می کنه ونه می شه با اون زندگی کرد... توی هجوم این آیینه های شکسته خاطره ها آرا م آرام شکسته می شوند مثل همون تازیانه..!!
نمی خام بگم بریدم ؟؟!!اما همه این ثانیه هام دارند کم کم می شکنند همه ته مانده بی چیزم را ..نمی دانم باور کن نمی دانم تا کی همه باید بنشینیم این همه نگاههای بیهوده راببینیم ...
می گن زیر پل یه نفر نشسته..اون کیه؟؟ا
اون کیه که داره با یه تبر جونشو چال می کنه؟؟
اون کیه که داره شعراشو توی این همه ناممکن ها پشت سایه ش دفن می کنه؟؟
اون کیه که داره حراج می کنه خودشو با یک چوب سیاه؟؟
اون کیه که می گن آسمون نقاشی کرده روی چشاش همه این بارون های سیاهو..؟؟
من نمی دونم اون کیه؟؟ولی توی آینه می بینم اون کیه..؟؟!!

![]()
![]()
![]()
تقویم روی دیوار هر بار که ورق می خورد..روزی از بیهوده گی ها را تکرار می کند تو ی هجوم سرد این تلخ گریستن ها..![]()
.
همیشه ترسیده ام ..از دیروز ...حالا... واز فردا..گذشته های دور هر وقت می ترسیدم یک آغوشی بود خودم را رها می کردم توش..اما حالا ..حالا پراز وحشته ..هراسه...
همیشه تو هراس مرگه که روزی زیر آّب نمیره...
نمی دانم کی وکجا تمام این بودن ها تمام می شود ..تا کدام لحظه باید رقص این بی بالی پروانه ها را با یاد تنهایی تماشا کرد..هنوزم پروانه های شاخه تنهایی من به دیوارها پیله کرده اند؟؟...کدامین روز پروانه هایم شوق پریدن را آواز می کنند..!!در میان کدام شب بی وحشت به خواب های دود زده ام رنگ جلا می بخشد...!!کدام صبح این سندان یخ زده به صدا در خواهد آمد...!!که به هزار خواهش به خانه دعوتش خواهم کرد...!!نمی دانم حتی باور این دردها هم خودش بزرگ ترین درده...
الهی عاجز وسر گردانم نه آن چه دارم دانم..نه آن چه دانم دارم..!!
وقتی غروب پاییز می شه..وقتی تو ی آسمون کلاغ های سیاه ستاره درست می کنند دلم زار می زنه..نمی دانم همیشه چرا با دیدن کلاغها یاد رفتن می افتم..چرا؟ چرا با هر غروبی که می آید مذبوحانه برای ماندن می میرم..ولی زمان طلوع می گویم رفتنمان با کیست؟!!
امروز صبح مثل تکرار همیشه بیدار شدم ..اما یک فرق کوچک داشت امروز کمی دیرتر وپررنگی رخوت بیش تر بود...وقتی توی خیابون راه می رفتم همه چه با سرعت ثانیه ها را با باد طی می کردند این همه تلاش برای چه؟رسیدن به کجا؟به این نقطه که می دانیم ...؟!!
نه!!در میان همه این لحظه های تارم می دانم که هست آن بالا.. ..می دانم توی این دل شب هایش دستانی هستند که دارند برای روزها ی بی فردای سیاه دعا می کنند ..واز همه بالاتر اون ...بالائی هست که همه تکیه گاهم اوست... ومن از همین تکیه گاهم تمامی ثانیه های سبز را برایتان می خواهم..تمام بودن های روشن وجاری مثل آبی برای شما برای قلب های بی ریا و رویاهای بی تکرار..
نگاهت آسمانم بود وگم شد ..
دو چشمت سایبانم بود وگم شد..
به زیر آسمان در سایه ی تو..
جهان در دیدگانم بود و گم شد..(سیاوش کسرائی)![]()
![]()
.....کاش بودی ومی دیدی که بی یادت وبی عبور دستانت چه دارند بر روی ثانیه های تلخم می آورند..کاش بودی ومی دیدی که دیگر هیچی باقی نگذاشته اند همه را به یغما برده اند آن باقی مانده ی پوچم که خالی بود... وامروز من آن قدر خالی است که ته همه بیهوده گی ها را می بینم...آن جائی که بود ومی شد خیمه ایی زد آن جایی که می تراوید مهربانی..اما ..رفت توی یک چهارشنبه سنگین وغم گین رفت.. برای همیشه رفت وبه تمام ابدیت ها پیوست... به تمام قصه های بی شاهزاده ام پیوست ..نمی داند که چه دردی بود وچه زخمی که ..رفت وبرایم حتی یک اشک هم نگذاشت بماندهمه را با خودش برد تا من امروزم گدایی یک دانه اشک کنم از تمامی این دیوارها..نمی دانم برای چه تا کدامین شط بی غروب رفت؟؟!! ولی هنوز بعد این همه درازهای بزرگ هنوزم تکرار بودنش را دارم که برگردد ..هنوزم بعد این همه ..منتظرم که توی یک چهار شنبه خیس بیاید وجا پای قدم هایش را تر کنم با اشک هایی که برد..همیشه از پنج شنبه ها بدم آمده برایم یاد آور سنگین ترین هجرت ها بوده...کاش بود ومی دید که قفس این روزها دارد خفه ام می کند در قفس بازه ..اما کجا باید رفت؟وقتی نباشد چه فرقی می کند این جا یا آن جا؟
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گراز خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ وبازی گوش
واو...یک ریز وپی در پی..
دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد
وخواب خفتگان خفته را آسفته تر سازد
بدین سان بشکند درمن...سکوت مرگبارم را..(دکتر علی شریعتی
)

باران دارد می بارد گویی این آسمان هم بی انتها دلش گرفته اما من هم دلم گرفته برای آن هایی که ارزششان با یک کاغذ سنجیده می شود.برای نگاه هایی برای ارزش هایی که دارند می شکنند؟!!
زیر باران دیگر صورتی که خیس از شرم است پیدا نیست!! همه یکی هستیم باران می شوید...
پشت دیوار لحظه ها همیشه یک نفر می نالد!! واین بار دختری...
بازم شروع شد تکراری این روزهای بیهوده ومرده ..باز هم دارند آوار می شوند روی سرم.می دانی نمی خواستم بگم وبنویسم آخه گفتن دردش بیش تر از نگفتنشه..نگی می دونی که فقط خودتی که داری می کشی اما بگی می شیند بیش تر..
اصلا نمی دانم این همه آدمو خدا برای چی خلق کرده وقتی که خدا دید "آدم "نا فرمانی کرد چرا دوباره قصه ی خلقتو شروع کرد؟!!چرا باز این آغاز بی پایانو داریم هرروز تکرار می کنیم؟وقتی باران می بارد تک تک خاطراتی که داشتم آوار می شوند روی سرم روزهای خوبی که گذشتند روزهایی که توی هر دستی یک دانه سیبی بود برای تعارف.توی هر قلبی یک عشقی بود برای دردو دل.اما نحوست وزردی این روزها همه رو گرفته حتی اشک هایی که می بارند دارند رنگ سیاهی به خودشون می گیرند.
خیلی بده که با یک تلنگر همه خاطرات مرده را زنده کنند چرا؟نمی دانم چرا دارم این همه چوب این دیوارها را می خورم ؟!!آمده اند وگفته اند که دارد می میرد ..باور کنم که دارند باورم را مسخره نمی کنند؟می دانم که مردنی نیست اگر هم باشد دارند خنده هایم را می کشند.گریه هایم را که قرض گرفته بودم حالا باید پس بدهم که این بار باید با سودش پس بدهم که به قیمتی گزاف برایم تمام شده این گریه ها.هر روز که می گذره با خودم می گویم بهتر می شود اما نه؟تا کی؟تا کجا؟باید نقش شکسته خودم را در آینه ببینم؟چرا وقتی راضی به ماندنی نیستیم باید بمانیم..؟روزی می دانم می آید که تمام ترک خورده های خالی پر از بی اندازه های تنهای رهایی می شوند.روزی می آید که نفسی نمانده اما او می آید ومی بیند!! که عمری در هوای هوای پاک رهایی تمام ثانیه ها را به یاد رهایی بودم.

![]()

![]()
من حسینم ، پناهیم .
حودمو میبینم ، خودمو میشنوم ، خودمو فکر میکنم
تا هستم جهان ارثیه ی بابامه
سلاماش ، همه ی عشقاش ، همه ی درداش ، تنهاییاش .....
وقتیم نبودم ، مال شما .
اگه دوست داری با من ببین
یابذار باهات ببینم
با من بگو
یا بذار با تو بگم
سلامامونو ، عشقامونو ، دردامونو ، تنهاییامونو ، .... ها ؟
دنیا هرچی که بزرگ تر می شه جا برای نفس کشیدن هم تنگ تر می شه..دلم برای تمام آن داشته هایی که نداشتنش حسرت حالایم است تنگ شده.نمی دانم باید به کدامین بند خودمان را بند کنیم که ریسمان نفرت همیشه محکم تر بوده؟!!ولی کاش این دیوارها همه می فهمیدند که مگر تا چه شمارشی می توانیم ثانیه ها را تکرار کنیم....کاش هیچ وقت تکیه گاهی مثل حباب نمی شد !؟؟یه صبوری که می رفتی تا آخر باران..دیروز چه باران قشنگ وتمیزی بارید من ویادم خیس شدیم....وه نمی دانی...چه شکوهی داشت زیر بارون خدا تموم خودشو داشت خالی می کرد..بارون همه کثیفی ها رو داشت می شست..اما اگر سیل هم از آسمون بباره این همه دیوارهای سیاه رو نمی تونه بشوره؟!!
باران زمین را می شوید ...اما یاد تو را چه کسی....!!
ومن حالا آن قدر خالی ام که ته خودم را می توانم ببینم ...می خواهم پر بشوم اما این بار پر از خالی هایی که رنگشون رنگ تموم دلای مهربونه!!
خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش
مانيم كه يا جاي پاي خود مي نهيم و غروب مي كنيم
هر پسين
اين روشناي خاطر آشوب در افق هاي تاريك دوردست
نگاه ساده فريب كيست كه همراه با زمين
مرا به طلوعي دوباره مي كشاند ؟
اي راز
اي رمز
اي همه روزهاي عمر مرا اولين و آخرين![]()
![]()
این روزها که می گذرند توی دستاشون هیچی ندارند هیچی..تهی پر ازخالی اندنمی دانم چه گناهیه ماندن هان؟چرا نمیاد اون همه سبزی که من همیشه خوابشو می بینم..می دانی دنیای توی خواب خیلی قشنگه اون جا همه یکی می شیم..این روزها هوا سرده ..نگاه ها سرده...دستا سرده...اسیر این سیاهی ها شد هام سیاهی هایی که دارند هی آوار می شند روی سرم...هیچ وقت این همه احساس پوچی نمی کردم همیشه یک کورسوئی امید داشتم اما نمی دانم....
ولی نه هنوز می شه مگه نه خدا جونم!!!هنوز می شه زیر سقف یک دست بود هنوزم می شه بی ریا خندید اما اگر فرصتی به اندازه یه ثانیه ی ما بودن داشته باشیم...ومن باهمین دستای خالی می خام بکارم رنگ مهربونیا توی دشت کویری این خونه...
فقط اگر ثانیه ای نفست با من باشد!!!![]()
بيراهه رفته بودم
آن شب
دستم را گرفته بود و مي كشيد
زين بعد همه عمرم را
بيراهه خواهم رفت...![]()