تبليغاتX
کسی که هیچ کس نبود!
نمی دانم ها.اگر ها..شایدها ...به امید فرداها

 وقتی به ماه رسیدی تاریخ قتل عام گل ها را بنویس؟!!!!

 امروز هم یک چهار شنبه ی خیسه...

آخرین برگ هایی که مونده بودند روی درخت با هزار زحمت تا این جا خودشونو رسونده بودند ....ولی نه دیگه نمی شد وقت رفتن بود وقت این بود که باز هم یک دیواری این بار بلندترین ها یش نقش ببندد...امروز نت ها همه آهی از سر رفتن دارند.چرا نگاه ها همه غریبانه این جا افتاده است؟/چرا همه دارند می شکنند چه سودی هان؟؟؟مگر نمی بینند که ...خود که داریم ایستاده می شکنیم..!!

آن قدر دلم برای این دل تنگیم تنگ است که خدا می داند کجا گمش کردم..امشب می گویند یلدایی ترین شب هاست چه فرقی دارد نمی دانم چه کسی می داند که توی گرمای شب ها ی کوتاه تابستان هم ثانیه هایت یلدایی ترین باشند.

پس این ها همه اسمش زندگی است!!!!!؟؟؟؟

.ومن بعد عبور این ثانیه ها می دانم که اسیر یلدا ی سرد می شوم اسیر همانی که ...وهنوز هم روزهایم آخرین روز پاییز را قلم می کشند...هیچ کسی نمی دونه.که اسیر ی این یلدا چه زخمی داره. ومن دارم از پس تمام این اشک ها پر از بی رنگی برای محال ترین ها به آسمان التماس می کنم که بباره..کاش می شد رفت از این جایی که همه دارند قفس می سازند همه توی دستاشون فقط می دونند خنجر ها چه قیمتی دارند!!ومن بعد از همه این عبورها دل تنگ ثانیه هایی می شوم که هیچ وقت هیچ ثانیه ایی بر نخواهند گشت...امرو زهم این درد را دارد که نه می توان به فردا پل زد ونه از دیروز یک آینه ساخت!!

        

   یک پنجره برای دیدن ..

                یک پنجره برای شنیدن..

                       ومغز من هنوز لبریز از صدای وحشت پروانه ای است

                           که او را در دفتری

                           به سنجاقی مصلوب کرده بودند؟!!!

                 وقتی که اعتماد من  از ریسمان سست عدالت آویزان بود

                   ودر تمام شهر قلب چراغ های  مرا تکه تکه می کردند..

                         وقتی که چشم های کودکانه عشق مرا

                      با دستمال تیره قانون بستند

                          واز شقیقه های مضطرب آرزوی من

                           فواره های خون به بیرون می پاشید

                      وقتی که زندگی من دیگر... چیزی نبود

                      هیچ چیز ...به جز تیک تیک ...ساعت دیواری دریافتم.... دریافتم

           باید باید یاید ..دیوانه وار دوست بدارم!!!

او که می رود آری وان جا که می رود هرگز حرمت را نثار پای رهرو باد!!!(آمین)...پناهی...

                       

 اکنون نهال گردو آن قدر قد کشیده که دیوار را برای برگ های جوانش

معنی کند!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 10:47  توسط فرشته 

كجا پناه بري ؟
    خانه خدا سنگ است
           به قصه هاي غريبانه ام ببخشاييد
               كه من كه سنگ صبورم
                    نه سنگم و نه صبور
                                دلي كه مي شود از غصه تنگ مي تركد

  چه جاي دل كه درين خانه سنگ مي تركد؟؟!!

 دلم ازين همه سنگ و درنگ مي تركد
          بيا ز سنگ بپرسيم
           كه از حكايت فرجام ما چه مي داند 
              
 آن كه عاقبت كار جام با سنگ است
                    بيا ز سنگ بپرسيم
               نه بي گمان همه در زير سنگ مي پوسيم
 و نامي از ما بر روي سنگ مي ماند ؟
درون آينه ها در پي چه مي گردي ؟

هر چه می روم باز می رسم سر سطر اول هرجا می نگرم باز می بینم همان سایه ایی را که عمری تنها بود.کجاست ان روزهایی که می خندیدیم بی نام یک درد.دلم عجیب تنگ است وگرفته است برای روزهایی که می دانم هرگز نامی هم از انها بر نخواهد گشت روزهایی که من بودم ویک دست ویک پناه با خنده هایی بلند.روزهای کودکی عجب روزای بی حیالی بودند دست در دست باد می رفتیم برای هم قصه می گفتیم ان روزها چه قدر دوست داشتیم بزرگ شویم.بزرگ هم شدیم اما بزرگیش از یادمان رفت.کاش می توانستیم دستی ببریم به حسرت هایمان نگذاریم خاک بخورند وقد کشیدیم قد همه این تنهایی مان.روزهای نحس خیلی بوده اند اما هیچ کدامشان اندازه این ثانیه ام قد نکشیدند.آن قدر که خودم دارم دلم می سوزد منی که از ترحم بی زار بودم حالا برای خودم دلم می سوزد!!عجب سیاهند این دلها فقط می دانند که باید بشکنند چه سودی می برند من نمی دانم؟چرا سهمی از این روزها را نمی خواهند ببرند.دل ها همه سنگ شده اندازه یک خرده سنگ هم جایی نیست !!این روزها زیر پایم همش خالی می شود حس می کنم تهی ترین ها را نیز از دست داده ام یادمه یک روزی دوستی در جواب تهی بودنم  گفت مجموعه تهی زیر مجموعه تمام مجموعه هاست ولی او حالا فرسنگ ها راه رفته ونمی داند که من حتی ان تهی هم نیستم!!

برای اولین بار می خواهم از دل تنگیم بگویم.من دلم تنگ شده می دانی برای چه برای ان سماوری کهقل قل می جوشید برای ان سلام دادنی که اول صبحم را با نامش روشن می کردم برای دستان پینه بسته اش که آن قدر زخم کشیده بود ودرد اما باز با همان دستانش مرهمی بود.توی همان رویاهی بچه گانه ام هم نامی از ...نبود همه خود خودش بود بزرگ وپر سخاوت عمیق وسنگین.نمی دانم کجای این دنیا را بد کردم که او گذاشت ورفت خیلی سخت بوده وهمین شد که ماندم همان ته..!!یادمه بچه که بودم وقتی می خواستم برم بیرون تا خودش نمی گفت به سلامت نمی توانستم بروم .شب ها تا خودش گرمم نمی کرد نمی توانستم بخوابم.نمی دام شاید خلی نفس ها را تنگ کردیم که رفت.؟ومن حالا سال هاست که بدون هیچ به گفتن "به سلامت" ثانیه هایم رج می زنم.بدون هیچ گرمایی حتی گرمای آتش بخاری می خوابم .نمی دانم چرا حتی به خوابم هم نمی آید.ومن دل تنگ نت به نت بودنش هستم که سیاه کردند حرمت هایی را که شکستند.دست هایی را که زخمی کردند شانه هایی را که خم کردند.نمی دانم کجا گم شد میان دودهای ته مانده سیگارش رفت کجای بهشت را بگیرد که نماند ونگفت دخترک یازده ساله من چه کند.وقت رفتن به که سپرد فرشته را.نمی دانم چرا این ها را دارم خط می زنم چرا ؟؟جز خورد شدن خودم وآشفته کردن ذهن ها چه به دست می آورم..

وبا تمام این سیاهی هایم برایتان سبزی .طراوت .مهربانی را آرزو می کنم که سیاهی ها را اسیر ماندن سخت است وهر ثانیه ی عمرتان پر از خدای آّبی ودلهای دریایی باشد!!

دل ساده برگرد!!

برگرد ودر ازای یک  حبه کشک سیاه شور

گنجشک ها را

از دور وبر شلتوک ها کیش کن

که قند شهر دروغی بیش نبوده است؟!!(حسین پناهی)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 12:30  توسط فرشته 

 تو را دیدم همان لحظه ایی که تکرار شب همه ی تنهاییم بود ان لحظه ایی که بی انتها ماندم!!تو از میان خواب های پراز وحشتم امدی.با خودم گفتم دنیا به یک ارزن هم نمی ارزد چه دردی داشت!!ومن خواستم همه ی خواب هایم . همه خواب هایم را بدانی که در پس تمام این پرده ها این سایه ها..آخرین..

..همیشه ترسیده ام همیشه ترس نگذاشته بدانم کجایم چه می شود ..ترس از روزهایی که هیچ دستی نباشد مثل ..ترس از دیدن کابوس ها همیشه نگذاشته بخوابم ..چه سخت است ودردش زیاد که با چشمان باز بخوابم..با چشمان باز گریه هایم را ببندند!!!وبا چشمانتی باز ایستاده بمیرم

دلم برای ان دخترکی که هر روز روزنامه به دست می گیرد ومی گوید خانوم یه روزنامه بخر خبرهای جدید!!!می سوزد..او چه می داند که خبرها را ما می سازیم  نمی داند که ..چه می شد نبودند این تصویرها چه می شد همه به اندازه سهممان از این دنیا سهمی می بردیم چرا یکی..نمی دانم امروز صبح اول هفته را با نگاه پراز درد او آغاز کردم..وشاید هم یکی از همین روزنامه ها تیتیری داتشه باشد از سقوط یک..

دیروز هم گذشت بدون هیچ وقفه ایی وهمان دیروزی دیروزش حسرت فردایش را می خوردم چه خوابی بود چه تنهایی بود ..میان ان همه دیوارهای بلند..میان نم بوسه های باران.دستان سرم نفسی می خورد .

ومن دلم چه این جا سرد است آغوشی می خواهم تا رها کنم وندانم کجاست غمهای دنیا..گاهی اوقات آن قدر غم می بینم که غم های خودم یادم می رود دنیای غم هرکسی اندازه دستانش است..چه می شد خدای من همه به اندازه مهربانی هایمان نان داشتیم ؟؟چه می شد سفره های خالی هرشب خواب یک نفر بااسب سپیدرا نمی دیدند ؟؟

نمی دانم خواب بود یا بیداری که یک نفر ی امد وگفت..

دستت را بده از آتش بگذریم ..

آنها که سوختند همه تنها بودند..

وبرای رفتن باید برداشت آن چه که می نامند توشه ی راه..

بیا ره توشه برداریم وقدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آیا آسمان همین رنگ است؟!!! 

 

با تو ..بی تو..

همسفر سایه ی خویشم وبه سوی بی سوی تو می آیم

معلومی چون ریگ..مجهولی چون راز..

معلوم دلی ومجهول چشمی.

           بیا زیر چتر بارون خیست نکنه!!

               اون کسی که چتر را ساخت عاشق بود!!(حسین پناهی)

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 10:10  توسط فرشته 

 می دانم یکی از روزهای خدا می آید که دیگر هیچ دستی برای پروانه ها تور نمی بافد....می دانم می ایند روزهایی که برای نت به نت زندگی هایتان هیچ نامعلومی پیدا نمی شود...این روزها هر دو روی سکه ی زندگی خیسه پراز خیسی اشک های شور....یک روز خدا می آید که همه دست ها فقط گل می چینند...فقط مهر قسمت می کنند..

وقتی برگی از درخت می افته آیا صدای ناله درخت رو می بینی..؟؟!!!

خدا را چه دیدی ؟؟؟شاید فردایی که می آید تمام خطوط ناخوانایش رنگی از نور را داشته باشد شاید دیگر همه بدانند که نمی شود رنگ نقاب ها را عوض کرد ..باز هم حیرت می کنم چرا عجیب دلم گرفته؟؟!!!نمی دانم این همه ساعت را برای چه درست کرده اند که یادمان بندازند تا آخرین شمارش چه ثانیه ایی باقی است!!

که یادمان نرود وقتی نداریم؟!!نمی دانم ان روز یکه می گذری از ازدحام این خیابان های بلند تار مرا می شناسی؟؟؟تا تو نیایی  این همه رنگ که در حسرت پنج شنبه ها می سوزد رنگ  می بازد...

می خواهم این بار که به انتهای گریه هایک رسیدم دیگر چندتا نقطه نگذارم...می دانی چرا چون نقطه ها فقط یادم می ندازند که من هیچ سهمی نداشتم مثل خودشان کوچک حقیر....نمی دانم کجای این راه شیری..حسرت هایم را رها کردم....در میان بدعت این همه آینه ها کجا جا مانده ام.چرا رویاهایم که به برهوتی از حیرت می رسند نام تنهایی را می پرسند...

فردا هم روزی ست بی کران میان این روزهای خدا.... ومن میان یک قصیده تمام روزهایم را گم می کنم تا ببینم شهر افتاب کجاست...

 پنج يا شش ماه
خوشبختي جز رضايت نيست
به آشيانه با دست پر بر مي گردد پرستوي مادر
گمشده در قنديل هاي ايوان خانه اي كه سالهاست
 از ياد رفته است
خوشا به حالتان كه مي توانيد گريه كنيد بخنديد!!!!!
همين است
 براي زندگي بيهوده دنبال معناي ديگري نگرديد
براي حفظ رضايت
نعمت انتظار و تلاش را شكرگزار باشيد
پرستوهاي مادر قادر به شكارش بچه هاشان نيستند(حسین پناهی..)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 10:47  توسط فرشته 

پاییز آرام آرام می خواهد برود ...می خواهد برود وببیند ان سوی جاده ها نام کیست که سبزباقی مانده است!!!

نمی دانم کی کجا تا چه معکوسی می خواهد ببارد وآن قدر آوار کردم این فریادها را بر سر این دیوارها که هیچ ماندنشان را کم نکردند...دیشب رفتم سر وقت رویاهام دیدم باز هم یم ناممکن اسیرم کرده دیدم هنوز هم می خواهند خورد کنند نمی دانم وقتی شکسته ها را پیوند زنی باز بشکنند آیا می شه با اون بند زده ها یک قصه ساخت...باید رد شد از پلی که ان طرفش گم شده میان این گنگی ها...خیلی سخته بری جلوی اینه فقط هق هقت روببینی که توی انعکاس آینه ها گم می شه...ببینی داری ایستاده می شکنی..

آخر تموم حرفهام را یک علامت بزرگ از سوال های بی جواب گرفته تنگ!!که خوابی شیرین است وقتی بیداری...

فرداها می آیند بی ان که ما بخواهیم همان گونه که امروز می رود بی ردی از فردا وگذشته ای  که هنوز هم غرق ابهام است!!!که چه شد چرا به این جایی  رسیدیم که فردایمان را ندانیم کدام دست باد رقم می زند!!نمی خواهم دیگر بیندیشم به فردایی که هیچ سهمی ندارد حالایم...وخدا می داند که بی نامش چه سیاه است ثانیه هایم...شاید صفحه بعدی این زندگی نقشی از این سفیدی ها باشه یا سیاه ..هرچه هست توی این اجاق های گرم که سردی را تداعی می کنند پروانه ها هنوز هم خواب می بینند که ته یه چاه یه پیله اسیره که داره اون پایین خواب پروازو می بینه!!!

باید دل رو زد به دریا که دریایی شد نگذاریم دشنه ها همه بی غلاف بمونن!!نگذاریم جاده ها بی ان که بارون را خیس کنند فقط ببارند!!

حرمت نگه دار!!!!

که این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است

سرگذشت کسی که هیچ کس نبود

و همیشه گریه می کرد

بی مجال اندیشه به بغضهای خود

تا کی مرا گریه کند ؟

تا کی؟

و به کدام مرام بمیرد؟

آری...گلم...دلم

ورق بزن مرا

و به آفتاب فردا بیندیش

که برای تو طلوع می کند

با سلام عطر آویشن....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 11:11  توسط فرشته 

 ما تماشاچیانی هستیم،
که پشت درهای بسته مانده‌ایم!
دیر آمده‌ایم!
خیلی دیر...
پس به ناچار
حدس می‌زنیم،
شرط می‌بندیم،
شک می‌کنیم...
و آن سوتر
در صحنه
بازی به گونه‌یی دیگر در جریان است..
  

 امرزو که نفس ها را می شمردم می گفتم تا کدام ثانیه می توانم بایستم بمانم نریزم!!

نمی دانی چه مهی بود امروز وچه سنگینی داشت اول صبح.وقتی از روی ریل قطار رد می شدم تناها توی اون همه مه فانوس سوزن بان پیدا بود ....دلم هری ریخت پایین مثل اون تنهایی وحشتناکی وبد که همیشه ترسیده بودم ازش هیچی پیدا نبود هیچی!!!چشمامو هی تنگ کردم اون قدر فشار اوردم که دیدم نه اون انتها یکی ایستاده داشت واسم دست تکون می داد ..می گفت نترس هر جا بروی من هستم هر جا باشی من هستم هر جا مردی من هستم هر جا بریدی من هستم...شک نکن که فردا برای ماست برای تمام ثانیه ها ومن می خوام این بار شک نکنم!!

این روزها که می آیند ومی گذرند نمی دانم چرا هر بار بی بهانه بهانه می گیرند این دستان که ببارند..ومی بارد این نگاه..نمی دانم بعد از این همه بی هراسی چه کنم که باز می شوم همان کودکی که حسرت یک آغوش گرمو داشت ومن باز گم خواهم شد میان این همه کوچه های بلند وتنگ .وتاریک ذهن ها ان قدر این جا نام ها هستند که نام من هیچ نمی ماند وتنها نامی که ای یادش به خیر...!!؟؟؟

خدای خوبم اون قدر بزرگی که من کوچیکی خودمو دارم هی تکرار می کنم نگذاری بمانند توی این دیوارها ..کمک کن تک تک این نت های بی سایه شان خطی از مهربانی باشه!!اگر می شد برگشت عقب بر می گشتم وتمام ابی ها را با نور مهمان می کردم ونمی گذاشتم این همه اسیر بشوند!!اگر می شد می رفتم یک کنجی می نشستم وخدم را میان خیسی این روزها پنهان می کردم تا هیچ نگاهی را اشفته نسازد کلام وقلمم!!

می دانی همیشه قصه ها تکرار می شوند یک روز این ور قصه است امدن !!روز دیگر آن سوی قصه پیداست رفتن..!!وکاش نقطه پایان این قصه مثل شروعش با یکی بود یکی نبود پایان میافت که همیشه اخر قصه ها را ما با یک غم بند می زنیم..!!

هرکسی بهر رفتن قصه ایی دارد ای دوست..!!؟؟؟ 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 11:14  توسط فرشته 

عمری توی  پیله بودیم..حسرت پروازمون بود حالا که می گویند بپر حسرت پیله را داریم...

این روزها که می ایند نفسم داره راه خودشو گم می کنه ومن می دانستم این روز خواهد امد ولی چرا این همه بی صدا شکستن درد داره چرا این همه ارام  مردن زخم داره..ولی همه می رویم یک روز یاین دنیا این قدر بزرگه که من ونام من خیلی زود توی هیاهوی دست ها و نامها گم می شه.

دلم می خواست یه گیتار می داشتم می زدم اون قدر روی تارهاش می زدم که خالی می کردم این بغضو..اون قدر می مردم توش که نام تک به تک روزهایم را آبی می کردم!!!

می دانی در قفس را گشوده اند می گویند وقت بیرون اومدنه ولی چرا داره یه چیزی منو فشار می ده مثل یه خوره مثل یه دلمه ی سر باز کرده....اما من خیلی چیزها را به دست اورم خیلی چیزهایی که ارزش داشتند که من  فردا حسرت امروز را بکشم وبخورم!!!دوستانی که مثل بی کرانه بودند..دستانی که بی نیازم کردند..!!

 

می دانم نام من هم خط زده می شود وحک می شود نام دیگری!!می نویسم که بدانین که هنوز هم من حریصانه چنگ زده ام به دنیا!!برای همین مردن ها هم می خوام بمانم..ولی یه چیزی خیلی دردش تنگه ..تلخه..اونم خنده ایی هستش که وقتی می خندی چشات هم می بارند وخیسند!!

خدایا ما را به خود وا مگذار!!

برای تک تک نت های زندگیتان آرزروی تمام بهترین ها را دارم...!! 

برای سوال ایستاده ام

حل که شود خودم راه به راه ستاره و شبهای بی کسیم

پی یک نفر از تبار اسمان خواهم رفت

پی یک نفر که نامش ابر است ومثل خودم می داند

باران تنها کسی است که هیچ وقت خدا به میل خود نمی بارد؟؟!!!

می روم

 پاپی ستاره نمی شوم

گاهی سیاره ها هم

در انتخاب ماه خود دچار اشتباه می شوند!!(حسین پناهی..)

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 11:30  توسط فرشته 

تو نمی دانی سلام کردن به کسی که سلام را می فهمد چه قدر مشکل است....چه زخمی است وچه دردی است!!!



صدای پای تو که می روی


وصدای پای مرگ که می آید...


دیگر چیزی نمی شنوم.....سال هاست که من مرده ام ...


(پناهی...)



دست کشیدم روی تنهایی ام دیدم این تنهایی هم خسته شده از این همه تنهایی فریاد زد کجایی ؟؟/صدایم میان سرد این تلخی ها گم شد..بعد از تو هنوز هم ایستاده ام وتو نمی بینی که چه سخت است مردن به وقت خندیدن!!


وتو رفتی وهیچ نپنداشتی که دخترک خواب آلوده دستش را به کدام آب آویزان کند تا خواب از سرش بپرد...هیچ وقت نمی توان از یاد برد ان لحظه ایی را که چشم باز کردم ودیدم ...وهمان روزبود که برای همیشه چشمانم را کور کردم وبستم !!بستم تا روزی که نور تو برگردد ...


ومن نمی دانی چه گریه دارد وقتی می بینی همه ی اینها برایت همان دیوارند..در برهوت این ظلمت هابه شوق یک چشمه دویدم..تا به چشمه هزار بار افتادم وبلند شدم..تا رسیدم به همان نقطه ایی که می گفتند قسمت می کند !!دست بردم و دیدم هیچ چیز نیست..گفتند دیر امده ایی باید بمانی برای تولدی دیگر...ومن به


گریه خندیدم!!!خنده هم داشت این همه سال دویدم که که چه به یک جرعه برسم که ...تو اما اگر بودی صدایت بیدار می کرد وبودنت را می بوسیدم وبا ان به مرز خواستن ها ی اجباری می رفتم!!!خودت بگو بی تو من چه گونه باور کنم بهشتی هست وجهنمی؟؟که جهنمم همینی بوده که هست و بهشتم انی که رفت!!پس


بگو باور کنم یا نه که حسرت ها می بازند و می کشندومی بارند...و جای پای


زخم ها هر روز سر باز می کند...


ریه ها در زحمت...


ناشناسی دیروز عمودی راه می رفت..


مات ومبهوت معمای حیات!!!


ناشناس در امروز


افقی خوابیده است


باز مبهوت معمای حیاتی دیگر..


ریه ها اسوده..!!(حسین پناهی که تنها پناهش نامش بود..)

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 9:38  توسط فرشته 

از این سفره ی سرد و خالی
از این سر پناه خیالی!!
نجاتم بده نجاتم بده...
از این خواب عاشق کش بد..
از این فکر باید نباید
نجاتم بده نجاتم بده
از این صحنه ی پر هیاهو
تو از ترس چاقو در آهو
نجاتم بده نجاتم بده...
از این لحظه های کشنده
از این ضجه های زننده..
نجاتم بده نجاتم بده!!!
نباید بذاری ستاره بمیره؟!!
نباید دل شادی ما بگیره؟!!
نباید که این ترس دوری بریزه
همین وحشت از تو مردن عزیزه!!
همین نم نم غم کنار تو خوبه
چه خالی چه پر مثل شعر نو خوبه
جهان با تو سرریز و لبریز رنگه
کنار تو آوارگی هم قشنگه!!!..


بهترین گوگوش..از شهیار قنبری



میان این هجوم تلخ میان این گریز ودرد چه خوابی بود وچه تلخی این بازار بیهوده به کجا می روم که این همه لا به لای بودن ونابودن گم می شوم..


حتی توی بازی اخر هم پروانه یادش می ره که نباید بیاد بیرون از پیله..دنیای بیرون پیله پر درده پر رنجه پر حسرته..


کاش می شد خیال کنیم حتی شده یک ثانیه که زندگیمون هیچ ورقی نخورده!!کاش می تونستیم رج بزنیم ثانیه های شب رو تا نهایت خوشبختی...


کاش می شد چشمامو باز کنم وببینم که هیچ دیواری نیشت ..


آخه برای چشمای بسته...پر از وحشت ترس ..پراز حسرت تلخی ..فرقی نداره شب و روز..


می خواهم تا اخر آسمان برای انتهای خدا ..برای خودخدا...بدوم ..بروم ...وبگویم خدایا نفسم برید..کجاست پس دم مسیحایی ات..نگاه کن این منم مسیح باز مصلوب..به کدامین جرم ناکرده؟!!..؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 10:14  توسط فرشته 


امروز اولین روز هفته است نمی خام از غم بگم ودرد ولی انگاری این نمی خواد دست برداره..این بار غمش خیلی درد داره..نمی دونم این بلای خانمان سوز که همه جا هست چرا دست بر نمی دارد..از خدا می خام یعنی عاجزانه می خام هیچ روزی نیاید که فصلی از این نکبت ها داشته باشین...دیشب عزیز ترین موجودی که برایم توی این دنیا ی وانفسا پناهم است بر رویم اوار کرد غصه هایش را!!نمی دانم کدامین شب اسیر افیون شد نمی دانم کدامین روز خودش را گم کرد من کجا مرده بودم که نفهمیدم او تنهاست که دارد پناه می برد به سیاهی ها!!!خیلی درد داشت دیدنش وقت...شب هایی می آیند که می دانم سیاهند..نمی دانم قاصدک ها کجا گم شده اند دلمان پوسید کاش بیایند !!این جا خیلی وقته دیگه هیچ صدای پایی نیامده..خیلی وقته دست هیچ نقاش نقش نکشیده روی تنهایی مان..قاصدک ها اگر برگردند وبیایند با التماس دستانم می خواهم از انها که باران را صدا زنند تا بر این آشفتگی ها ببارد..می دانی دیگر حتی فرصت دروغ هم نداریم!!این جا سایه ها دارند می بازند همه ی خوبی هارو همهی دل تنگی ها رادیگر..؟!!


الهی مگذار بی پرده تمام روزهایمان تهی شود..کمکش کن رها شود ..از سیاهی ها رها شود..


باید از دست نداد این تنها فرصت را که راه اخر است..وهیچ راه برگشتی نیست؟؟


چه فرقی می کند این جا بسوزی یا آن جا!!ولی کاش می دانستیم که سوختن رنگش درد تنهایی هاست!!


این هم برای تک تک آرزوهایتان......



دم به کله می کوبد


وشقیقه اش به دو شقه می شود


بی آن که بداند


حلقه ی آتش را خواب دیده است


عقرب عاشق!!...

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 10:59  توسط فرشته 

رفتن خیلی راحت است می توان همین طور که ساده مردیم ساده هم برویم..می شود راحت رفت اما ماندن دردش بسی مرگ دارد نمی دانی ماندن هایی که بی هم اوازند چه تلخیی دارند ...

 

سپهر را من نیلگون شناختم..

چرا که هم رنگ هوس های نامحدود من است

خدا کران بی کران شکوه پرستش من بود

وشیطان اسطوره تنهایی اندیشه های هولناک من!!

اولین دستی که خوشه این انگور را چید دست من بود

  

     کفش ابتکار پرسه های من بود 

                          وچتر ابداع بی سامانی هایم... 

              هندسه شطرنج سکوت من بود

                                        ورنگ تعبیر دلتنگی هایم..

 

من اولین کسی هستم که

در دایره ی صدای پرنده..

بر سرگردانی خود خندیده است!!!

 

هر چرخی که می بینید

بر محور شراره شور عشق من می چرخد

 

آه را من به دریا آموختم.!!!

حسین پناهی

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 12:48  توسط فرشته 

امروز اگر بودی می شدی 23 ساله..!!


چه روزهای بی خیالی بود ..می رفتیم واز هیچ جای دنیا هم بدمون نمی اومد.همه جاشو با هم می ترسوندیم..یادته یه بار بارون می اومد من وتو به شوق بارون از مدرسه زدیم بیرون رفتیم وهمه خودمونو خیس کردیم.از هیچ نگاهی هم فرار نکردیم..(هر چند فرداش توبیخ شدیم)


توی جاده های وحشتناکی دنیا هنوز هجرتت را باور نکرده ام هر روز که سنگین تر می گذرد می گویم فردایش می آید ..می دانی تولدت درست یک ماه بعد من بود..چه زیبا !!!خدا می دانست تنهاییم بی رنگ است تو امدی ونگذاشتی حتی در میان همان ثانیه های کودکی هم بمیرم...آمدی وچشمم شدی..با هم ماندیم وزندگی کردیم..نمی دانم در کدامین این یلداها تو گم شدی...که با هزارخواهش دعوتت کنم تا ببینی هنوز یادت می سوزد در اجاق تنهایی دلم...ولی همیشه خدا خوب ها را باهم می بره..تو هم رفتی پیش ما..نی جونم..رفتی تا بفهمم که نمی شه با هیچ گندم زاری نگاه گرمت را سبز کرد...یادمه همیشه خرمالوهای باغچه ی خانه تان را می گذاشتیم روز هشتم اذر می چیدم الان هم مادرت همین کار را می کند و برایت می اوریم ان جایی که همه جایش بوی سکوت است وهجرت...


بعد تو دلا بی دلند...ساعت ها ناکوک اند...تموم کوچه ها بن بست سکوتند...بی تو اسیر این قاب پنجره هاند قاصدک ها..مثل همان هنوزی که می باری ...نمی دانی ان قدر گفته ام که تمام روزهایم نامت را بند به بندش می خوانند...بودنت را هیچ آینه ایی نمی تواند به تصویر بکشد!!!!




برات یه شعر گفتم باید خودت بیای نت به نتش را برات معنی کنم توی این بلندای سرد باید باشی وقافیه ی اخرش رو با نگاهت ابی کنی ...وبا تولدی دوباره تموم بوسه هایم را نم دار کنی...


با تموم دل پناهی ها ..با تموم نم داری ها می گویم... تولدت مبارک...


وچه غریبانه است شمعت را هیچ چشمی نیست خاموش کند وچه تنهاست کیکی که به حرمت دستی خورده نشود...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 11:39  توسط فرشته 

می دونین این روزها خیلی به این دومتر در نیم  متر فکر می کنم ..کاش می تونستم واون قدر هم پول وثروت داشتم که می تونستم بخرمش می دونین اخه خیلی خوبه  نمی دونین چه حسی داره...وقتی خوابیدی  و سقف داره میاد پایین آروم آروم نمه های خاک میریزه روی صورتت بعد میان ومی گن بابا خوش خیال بیدار شو!!!

داد می زد سر خیابون اون مرده که اون ور میدون دارند یه باغ سبز خوشگل رو به قیمتی زیر قیمت می فروشند چه غوغایی بود مردم دسته دسته می رفتند...همه یه قیمتی می زاشتند ولی مگه می شه روی خورده های شکسته هم قیمت گذاشت یکی از اون وسط داد زد  قیمتش به قیمت یه خواب! یه رویا! یه بوسه ی بی خالی...همه زدند زیر خنده اینو باش این کیه؟؟...باز هم قیمت ها رو بردند بالا....چه محشری بود فقط یه چیزی با اون جا جور نبود...عکس یه لیوان بود که دست تنهای درخت بود ..می دونم الان می گین این دیوونه شده اینا چیه می گه ولی کاش می فهمیدین....

با این خیال های سیاه دارم تن  می دم به موندن  می بینه اون بالا که چی می شند این ثانیه ها.هی می زنند هی می کوبند اما اینم هی بلند می شه  می گه فقط به امید خودش...ولی تا کی هان؟تا کی ؟/باید آرزوی همون دومتر در نیم متر رو داشته باشم!!!این قدر نگاه کردم به دیوار که اندازه خودش چشمانم می دانند که حسرت چیست..آن قدر خالی گریسته ام که هر رو ز باز دارم به اولین سطر بر می گردم...این روزها دیگه طلوع یک افسانه شده یک افسانه بدون هیچ معجزه ایی ...شب داره خیلی بی نهایت می شه!!!آدمای بی خیال بابا بیدار شین وقت خواب نیست ...باید رفت این جا نفس نیست....می دونین تنها چراغ این خیابون بلند سوسوی چشمای سگای ولگرده!!باید رفت تا اوج مفهوم بودن.باز هم شب مرگی/باز یک جفت چشم اسیر زنجیر/باز دارند عینک می فروشند با شیشه ی بی خیالی/باز خط به خط می کشند خاطره هارو روی قفس زرد سرد تلخ///////

 

همه ی پروانه ها اسیرند توی پیله.پر پرواز رو ندارند.هیهات پروانه ایی هم که اومده بیرون از پیله...؟؟؟!!!!

     بال تموم پروانه ها سوخته!!!!

می دانم که می دانی چه می گویم نمی خواستم دیگر گله ایی کنم اما نشد دیدی که خیلی سعی کردم خودت اون بالایی می بینی مگه نه!!!می دانی که بدون یادت بدون امنت بدون پناهت من همون سایه ای هستم که حبسی یک سکوت ممتد مرگباره...بدون پناهت من با قفس ترینم سنگین ترین زنجیرم.. که تو بهترین دلیل خوب تکراری توی سایه های نفس گیر خواب.کمک کن به تموم دست ها دلای پاک مگذار بمونند اسیر این قفس ها که هیچ کسی نمی فهمه غم زرد وسیاه تا آسمان با هم تفاوت دارند.

 

                                      

می دونین دیروز با دوستم بودم از ۱۴ نفر پرسیدیم دومتر در نیم متر یعنی چی؟؟خنده دار باور کنین فقط 3 نفر فهمیدن چیه.باقیشون چه تعبیر هایی داشتند مرده بودیم از خنده نه برای اونا برای خودمون که توی این آشفته بازار داریم دنبال چی می گردیم.مثل این بودش که دنبال یک نقش پروانه روی تارای باز عنکبوت باشیم!!!اونایی هم که می دونستند چیه اونام فقط یه چیزایی شنیده بودند..

امیدوارم تک تکتون هیچ وقت نداشته باشین اما باید به اون فکر کرد چون این جوری کم تر همدیگرو می شکنیم...وهمیشه روزهاتونم سبز !!وآبی بیکران باشه یادهاتون.یا حق!!!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 10:3  توسط فرشته 

دیشب رفته بودم سراغ اون عکس قدیمی که داشتیم...می دونی تو نبودی من بودم یه دونه درخت با یه سقف..جای خالیت اون جا هم پیدا بود..اون روزها که بودی توی عکس ولی چرا حالا سایه ات هم نیست..؟؟ومن نمی دانی هر شب از پشت این دیوارهای که قد علم کرده اند برایت روزهایی  را می خوانم که برگردی!!برایت از روز های بی برگشتی می خوانم که بر نگشتی...نمی دانی چه کیفی داره تنهایی وقتی یادت باشه ...می دانی تنهایی من اندازه روزهایی هست که تو رفته ای سال روز تولدش سخت ترین تلخی هاست..!!نمی دانی چه دردی داره وقتی می بینم اون کبوتری که تو براش دانه می ریختی می آید ولی هیچی پیدا نمی کند به دستان من نگاه می کند ولی می بیند که من هم هیچی ندارم حتی یک دانه نان تهی هم ندارم....این رزوها خالی ام اما با همین دستام برات یه راه می سازم از اشکام که نکنه پاهاتو بذاری روی خش های شب هام...می دونی این روزها دارند برایم خیلی سیاه می گذرند هر روز  برایم یاد آور یک حس تلخ اند چه می شد تو هم می ماندی ..

هان این همه زمین خدا فقط جای برای تو تنگ بود!!! این همه نکبت رو داریم خدا نذاشت تو هم سیاه بشی..؟؟؟

کاش می موندی ولی تو می موندی فقط به خاطر خودم می موندی نه ترحمی نه دل سوزیی که خودت می دانی ..ان وقت ها هم که من می مردم می ترسیدم  می خندیدم..منو با بوسه ات گرم  می کردی با هرم تن داغت می فهمیدم سرما هیچ مفهمومی نداره ...اما..همیشه ترسیده ام از..  ثانیه هایی که تکرار می کنند از روزهایی که بی نامم..از یه دونه سایه که می دونه تنهاست ویه صفر خالی کنار عدد بیست...ولی تو بودی در می اومد از این ...همه بدعت رها می شد از این بی بالی..!!

همیشه قدم هایت را شمرده ام ..یک دو سه...تا شمارش هفت که نشده...آرام آرام آمده ای..کنارم نشسته ایی دست به موهایم کشیده ای گفته ایی فرشته چرا موهات این همه نرمه مثل موی گربه است ..

منم خودمو لوس کردم وگفتم :این چیه می گی...ومن گفته ام بغلم کن سردمه خیلی سردمه ..دستامو  گرم کن منوببوس تا اوج بودنو بچشم.. این جا خوف داره خیلی...شباش موش داره سوسک داره سایه ی درختاش منو می ترسونه..

تو هم پیشونیمو مثل همیشه بوسیدی وگفتی آرام باش دخترم!!!من این جام نترس از شب!!نترس به شب می گم میره بهش می گی چی کارش داری..چی می خای از این شکسته ی بند زده.. برام نور بارون می کنی ..برام اون قدر می باری که تا خود خدا هم من می خندم به نداشته هایم که با بودن تو پراز داشتن می شوم وبه همه دنیا می بخشم ..به همه هدیه مدهم مهر رو...وتا خود صبح چه کیفی داره دستات !!!چه ابهتی داره بودنت!! ومن را عطر نگاهت تا شکوه خدا می برد ومن از آسمان هم بی نیاز می شوم......تو اگه باشی هیچی ترسی نداره ..بگو همه دیوار باشند ولی تو باشی...!!!

یادم  نمی ره که اون بالا هستیا نکنه تو یادت بره که می دونم نمی ره!!!

اینم برای تک تک آرزوهای قشنگتون که همیشه برقرار باشه که دوست بسیار بسیار عزیزم بهم تقدیم کرده منم برای شما ....

http://www.yazgulu.com/Guller/146.swf

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 12:48  توسط فرشته