|
نمی دانم ها.اگر ها..شایدها ...به امید فرداها
|
کلاغا شبا کجا می خوابن؟؟؟
آن قدر دراز بود که نمی دانستم کجای خیابان سایه ام را ترد کردند!!خیابانی که درختانش دستشان تبرهایی بود برای کندن ریشه هایشان...قدر بیهوده گی هایشان می خواستند ریشه هایشان را تیغ بزنند!!رفتمم تا آخر خیابان تا آن جایی که خدا می دانست ومن دانستم که فقط خدا می داند.حس می کردم آخر خیابان یک دست می ماند یک نگاه خط خطی می کند بی کسی ها را .حس می کردم آخر آن خیابان پیله ها درها را برای بی انتهایی باز می کنند ..هیهات که آخر خیابان همان سطر اولی بود که خودم را گم کرده بودم .ومن دانستم که آن قد قدر این خیابان ها بوده واست که هیچ دستی رنگشان نخواهد کرد...
روز شمار فرسوده روی غبار تلخ دیوار...تیک تیک ساعت قدیمی دیوانه ام می کند!!کجاست؟کجا ماند؟
چه قدر میان این گلدان خالی گریستم برای هیچ چه قدر برای رنگ های ناغافلی که تنیده شدند روی حجم اتاقم بیهوده ترسیدم.زمستان است ....سردیش را حس می کنی؟؟این را آینه ا م فریاد می زند ..آن روز شکستم می دانی چه را آینه را خسته شده بودم از آن چه قدر تکراری بود هر روز بی آغاز تکرار روز قبل که نقشی دیگر نقابی دیگر ..خواستم این بار نقشی پررنگ را به خودم بگیرم خواستم بالهایم را بگشایم وبروم آن جایی که مردمانش می دانند تنهایی در تنهایی عجب دردی دارد ...اما...
نمی دانم چرا نقشم را پس گرفتن نمی دانم چرا هنوز بازی نکرده گفتند تو رد شدی..ومن دانستم من بی آن که حتی یک بازی را شروع کنم با خته ام////
نمی دانم چرا باز می نویسم کجا را می خواهم رج بزنم نمی دانم چرا ..کلمات هم این روزها چرا مثل این آدمک ها بازی در می اورند چرا اینان هم دارند خورد می کنند زیر پای نتهایشان..کاش من هم دستم را به دست ان بی سامانی می دادم که مرا تا انتهای خدا می برد آن جایی که دیگر هیچ زبانی برای نیش زدن نمی چرخید..کنار خیابان ها هنوز نشسته اند دو طرفش را تنگ کرده اند ..آن شب خواب دیدم که همه جا را سیاه کرده اند هرجا می روی دستی دراز شده است اما هیچ کسی توان ندارد رمقی برایش نمانده برای بلند کردن نگاهی از روی کف خیابانی..
نمی دانم آخر این نشد که آخرین بودنم را میان دستانت حس کنم دلم برایت عجیب تنگ شده است آن قد که خودت هم برگردی جای خالیت را پر نخواهی کرد. بودی خالی می کردم هق هقم را وتو ان قدر دست می کشیدی که من حجم سرد این دستان را از یاد می بردم اما نه انگاری تو هم ...
خواب های نیمه کاره ام کی تمام می شود ؟؟کدام روز تعبیرشان را می یابم.ومن دلم می سوزد برای تمام نگاههایی که توی زمستانه سرد می سوزند !!!
نگاه کن ببین کجا را من اشتباه آمدم می دانم که دیگر هیچ روزی نخواهد آمد که یادگاری این دیوارها را باز من بنویسم می خواهم برگردم به همان روزی که از پس گلدان ها گل ها پروانه ها را مهمان یک نگاه می کردند...
خدایا مگذار که خورد شوند ان هایی که قدر تنهایی هایشان تنهایی کشیده اند ومگذار آنان فقط تورا نام یک خدا بدانند !!!

بی تو نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم!!
چرا صدایم کردی ؟؟؟؟
*******
سبز بودم در شب رویش گلبرگ پیاز
هاله بودم در صبح گرد چتر گل یاس
گیج می رفت سرم در تکاپوی سر گیج عقاب
نور بودم در روز
سایه بودم در شب
بی کرانه است دریا
کوچیکه قایق من...
های ..آهای؟؟؟!!
تو کجایی..
سردمه ...مثل یک قایق یخ کرده روی دریاچه یخ... یخ کردم
عین آغاز زمین..(حسین پناهی![]()
..)
وقتی گور کن اخرین بیل خاک رو روی سرم خالی کنه!!!
زیر اون کرباس سفید...
یه نفس راحت می کشم..
به کرمای گشنه بفرما می زنم..
واسه یه خواب بی دغدغه اماده می شم
وچه بی نقطه با علامتی بزرگ تمام شد!و به آن تهی رسید که اولین سطرش را کجا جا گذاشتم!!!
وثانیه هایی می گذرند که تمامش بویی از دیروز گم شده را می دهند...وفردایی که دیگر نخواهد ماند !!
برای تک تک همه بودن هایتان دعا می کنم وآرزویم سبزی نگاههایتان ودل های بزرگتان است وکاش به قد یک نقطه باور می کردین کلامم را که شکستن بد دردی دارد بد بد....وچه خوب هم می دانند هیچی نمی گویم ومن همه را برای خودم نگه می دارم که دیگر ان را که نمی توانند بگیرند..
از کجا امدم ؟کجا می روم ؟
وقتی چشمامو می بندم می بینم که ..خاطره هاتو نگه دار ای مسافر!!! به سلامت..نگو وقتش نیست که وقت...
روزهایی آبی..آبی....بی انتها دریا ..بی التهاب ....با یک بغل آرزوهای سبز برایتان آرزو می کنم.
.jpg)
یه چیزی دستم بود کجا از دست رفت؟؟
من می خواهم بر گردم به کودکی
قول می دهم که از خونه پامو بیرون نذارم
سایه مو دنبال نکنم..
تلخ تلخم..سرد سردم...
من می خواهم بر گردم به کودکی...
نه نمی شه..
کفش برگشت برامون کوچیکه
پا برهنه نمی شه بر گردم؟!(حسین پناهی...
...پناه پناهم...)
عطر گل خاطره عطر کسی است که
نمی دانیم کیست
می آید یا رفته است؟!!![]()
چه سودی از نوشتن ..چه دردی از این گفتن ها ..وچه روحی که می میرد وقتی می گویند شعاری بیش نیست..اگر شعار بود کاش قدر این شعارها هم می فهمیدند که نه این ها را هم اندازه ی ...
ومن دیگر نخواهم نوشت ..نه این که به کل ولی این جا همه چیز را شکستند وگفتند شعار ی بیش نیست!!!!واین دردناک ترین دردها بود.عجیب است که می دانند من تمام خودم را بند زده اند اما باز چرا می شکنند دم از ..می زنند اما هیهات که هنوز اسیرند !!!ومن دیگر هیچ چیزی نمی گویم فقط خدا باشد که تنها پناهم است این که دیگر شعار نیست؟!!
دیشب شب یلدا بود عجب یلدایی!رفتیم مثلا دور هم جمع باشیم به رسم قدیم اما نه همه این رسم ها هم گم شده وبدترین تنهایی هم تنهایی توی جمعه چه دردی داشت نتونستم بمونم ساعت ده برگشتم باز تنهایی اتاقم وخواستم بفهمم شب یلدا چیست ومن یلدایی ترین تنهایی را ...یلدایی ترین اشک را ویلدایی ترین بغض ها را در تنهایی اتاق رها کردم .وخواب بهترین داروی فراموشی...اما باز صبحی شد وهمه چیز از نو آغاز شد واین بار دردی که دارد تمام تنم را خاکستر می کند...
گیلاسا گوش به زنگن..
چشمام از نگاه نامحرم پره..!!داره گیج می ره سرم.!!زمین سره؟!!
رسیدم به اخر بطری وهنوز بی تو بودن خارج از تصوره!!!
jpg.jpg)
آدم میره مگه یادشه که همیشه یادشه!!!
یادمه قبل از سوال..کبوتر با پای من راه می رفت
جیرجیرک با گلوی من می خوند
شاپرک با پر من می زد
سنگ با نگاه من برفو تماشا می کرد
سبز بودم در شب رویش گل برگ پیاز
هاله بودم در صبح گرد چتر گل یاس
گیج می رفت سرم در تکاپوی سر گیج عقاب
نور بودم در روز ..سایه بودم در شب..
بی کرانه است دریا
کوچیکه قایق من؟؟!!!
های..آهای...تو کجایی؟؟!!
عشق بی عاشق من سردمه..
مثل یک قایق یخ کرده
روی دریاچه یخ..یخ کردم.عین آغاز زمین
زمین...یک کسی اسممو گفت
تو منو صدا کردی یا جیر جیرک آواز می خوند..
...
چه کنم ها چه کنم...
ما چرا می بینیم؟
چرا می فهمیم؟
ما چرا می پرسیم؟
مگس هم می بینه گاو هم می بینه
می بینه که چی بشه؟؟؟
تا کجا من اومدم
چه طوری برگردم
چه درازه سایه ام
چه کبوده پاهام ..
من کجا خوابم برد؟!!(حسین پناهی..![]()
)