تبليغاتX
کسی که هیچ کس نبود!
نمی دانم ها.اگر ها..شایدها ...به امید فرداها

مردمان روی زمین استوار بیش تر از بند بازان روی ریسمان نا استوار سقوط می کنند!!!

تو مرا نمی شناسی قصه ها با تو گفتم اما قصه خود را هرگز نگفتم .

من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند اما سکه صدقه رهگذر خود خواهی آن  را می خشکاند ... احساس کرده ام!!!   (چارلی چاپلین)

 

آن قد دیگر روزها بلندی سکوتشان زیاد شده گه دست هیچ بادی هم نیست ونمی شکند سکوت را.هرجا می روم یک علامت بزرگی از سوال هاست کجا ؟کی ؟تا چند ؟پاسخی برای این علامت های بزرگ است...نمی دانم ؟؟گم شدم خیلی گم شده ام تمام تنم بوی نای گم شدن می دهد و صدای ضجه های این شکسته دست را تنها اویی می داند که نامش را می گویند خداست ولی هرکس نامی دارد برای خدایش ونام خدای من هم هم رنگ تمام این بی کسی هایم است نامی که خدا می داند خودش با تمام این بودنهایش.نمی دانم کجا پیدا خواهم شد  تا بی نهایت کدامین جاده ی بی سرانجامی ..می خواهم راه بیفتم بروم ان هم پیاده می خواهم ببینک تا کجا با من می آیند این قدم ها!!این توان راه تا کجاست با من!!

عجیب می سوزاند این ثانیه ها چرا کلمات دهن کجی می کنند چرا می خواهند با هر نتش بشکنند ؟؟

 

گلا پژمردن وای گلا مردن

شاخه هاشون زیر پا خم شد

ابرا باریدن دلا پوسیدن

قفس قناری تنگ تر شد!!

در قفس  را باز کردند وگفتند برو بپر.کجا؟؟واین بزرگ ترین دردهاست ببینی در قفس باز است اما هیچ شوری نباشد برای رفتن.هرجا روی باز هم همین قصه ها تکرار می وشد هرجا روی باز هم می شکنند دست ها را می سوزانند قلم ها را هر جا بروی آسمون تنگ تر است از جایی دیگر...وروی تموم جاده ها رد پاهایی بی رنگی است که نشانی از مهتاب های زرد زمستان است!!

توی  این دنیایی که ساختم یک چیزی کمه یک چیزی که خیلی کمه وهیچی هم نمی تونه پرش کنه همه رو می شه تحمل کرد همه رو اما کمی اونو نه نه نه ////نه نمی شه آخه همهی کم هامو اون کم کرده اگه بودش می شد رفت می شد بچگی ها کرد می شد از اون برای اون گفت می شد گفت ونمرد ونپوسی ولی تموم غنیمت ها دارند گرفته می شند غنیمت اما اون غنیمتی نبود اون سهم من بود از همون بچگی همون روزی که دستامو گرفت وگفت تی تا...

بیا وسرزده برگرد!!!

وحالا هیچی نیست هیچی همه توی دردای خودشون گم شدند آن قد که ..وگاه گاهی از سر یک حس بی حسی می وزد می آید و تمام این هم تمام می شود وخسته  وهیچ پلی به فردا زده نمی شود...

برای تنهای خسته بگین آسمون بباره..

 

باز هم نوشتم ویک چیزی شد مثل تموم این روزهای تکراریم..ولی یک چیزی هنوز مونده که توی تموم این مرده گی ها با تموم این شکستن ها یک چیزی هست یک نوری هست..درسته که بالی نیست برای پریدن دستی نیست برای گرفتن ..اما ته همه ی این ها یک چیزی هست که هیچ کس وهیچ چیزی نمی تونه بگیره..!!!!

راستی عقرب چرا نیش می زنه؟؟

............

          

   نیمکت کهنه باغ خاطرات دورش

         را در اولین بارش زمستانی

            از ذهن پاک کرده است

                خاطره شعرهایی که هرگز نسروده بودم

                          خاطره آوازهایی را که هرگز نخوانده بودی(حسین پناهی..)

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 10:27  توسط فرشته 

فال امروزم...

در بیابان گر به شوق کعبه خواهد زد قدم

سرزنش ها گرکند خار مغیلان غم مخور!!!

*************

چه کابوسی بود آن قد بد که توی تمام عمرم همچین کابوسی ندیده بودم.خواب وبد یا حقیقتی بود خوم هم نمی دانم چه دردی بود .آن قد توی خوابم دویدم که هنوز هم  پاهایم قدرت ندارند.این چه بود چه چیزی را می خواست بگوید؟؟من ..این روزا با صدای کلاغا از خواب بیدار می شم.دسته دسته کلاغا می رنومن هم هربار از خودم می پرسم اینا کجا میرن؟؟دوباره غروب که می شه بر می گردن چه صدایی هم دارند قار قار...آسمان را یک پارچه می پوشانند.یک صحنه ایی می شه خیلی پراز خیلی... هیچ نقطه ایی از آسمون نمی مونه.همه جا را می گیره از اون ور هم صدای اذان از مسجد میاد این اتفاق داره هر روز می افته چرا؟؟؟چرا من این روزا این قد به اینا توجه می کنم چی می خاد بشه؟دلم آن قد تنگ شده که هیچ کسی نمی داند نمی خواهم هم بدانند برای چه که ..که چه بشود.دیشب بعد از مدت ها نشستم پای صحبت ...چه دل پری داشت از خودم بدم آمد من چه قد خودخواه بودم که فکر می کردم...اما چرا هر بار خواستم برایم تکیه گاه باشه نبوده؟چرا شب های تنهاییم که توی اتاقم هیچ کسی نبود اون راحت رفت کنار ..خوابید...چرا؟؟خیلی چراها هست.راستی وقت رفتن منو دست کی سپردی؟؟اصلا منو هم یادت بود یا فقط فکر یوسف گم گشته خودت بودی؟؟

دیروز عصری رفتم دوتا سنگ قبر سفارش دادم یکی واسه خودت یکی هم واسه یوسفت..چه قد بد بود چه قد که آدم شعر انتخاب کنه..سنگ...خیلی وقت بود می خواستم سنگشو عوض کنم می خام برات سیاه سیاه بزارم.یه دونه عکس نازتو با  اون چشای آبیتو دادم بکشن روش.نمی دونی  چند وقته دارم جمع می کنم تا بتونم...

دلم می سوزد برای باغی که می سوزد.دلم می گیرد برای  دلی که گرفته است .می خواهم همه را بسوزانم همه را دیگر از هیچ خاطره ایی این جا نمی گویم .دیگر نمی گویم .دیروز وقتی اون پستو گذاشتم گفتم فرشته باز داری می ری سرخونه اول.نه نمی خام برگردم.نه!!!کفش برگشتنم خیلی وقته تنگ شده .وهیچ کسی هم دیگر دستی نمی گیرد

زمین خوردنم را تماشا نکن بیا دستانم را بگیر بگو بزرگ می شوی...

آسمان امروز خیلی گرفته است خیلی..می خواهد ببارد دیگه بارون هم بارون بودن یادش رفته دیگه دلم نمی لرزه با بارون  نمش ترم نمی کنه آخه دلی که بارونی باشه چه فرقی می کنه واسش بارون بباره یا نباره..برای اولین بار می خام یه اعترافی کنم...دلم میخاد بم از این جا ..برم یه جای خیلی دور اون قد دور کع دست هیچ کسی بهم نرسه...وقتی بودنت مهم نباشه وقتی کسی نباشه برات چشم انتظار باشه...نه  نمی خام به خاطر اینا برم..  می خام برم که  خیلی موندم دیگه دارم بو می گیرم.خسته شدن.خسته شدن...دارند عجیب می شکنند..اما یکی هستش هنوز مگه نه؟؟یکی اون بالا داره می بینه منو چند شبه نرفتم پیشش اما با اون که نمی شه قهرکرد.مگه من غیر اون کسی رو هم دارم..

راستی چرا ما برای بالا رفتن اون یکی را واسه خودمون پله می کنیم..؟؟؟؟چرا؟؟؟

اتاقم ساعت نداره.خیلی وقته که دیگه ساعت ندارم تیک تیک ساعت عذابم  می ده روز شمار  ..تیک تیک ساعت تمام اینا عذابم  می دهند...مثلا بفهمم ساعت نه شبه یا ده یا یازده یا وازده چه فرقی می کنه هان؟چه چیز این زندگی عوض می شه جز این که مدام  تکرار می شه ..جز این که یادم میندازه روزام همه مثل همند...همه جا سیاهه همه دارند می نالند همه دارند تکرار می کنند بیهوده گی ها را هرکسی می گوید درد من بزرگ تره بزرگ ترین درد هم دردیه که بدونی دردتو هیچ کسی نمی دونه وشاید هم می دونند ودارند چوب می زنند.

"""این همه درخت از کجا آمده اند؟؟؟؟

حرمت رنگ گل از رنگ گلی گم گشته است

عطر گل خاطره عطر کسی است که نمی دانیم  کیست

می آید یا رفته است؟!

چشم با دیدن رودخونه جاری نمی شه

بازی زلف دل ودست نسیم افسونه

نمی گنجه کهکشون در چمدون حیرت

ناظر هلهله باد وعلف هیجانی ست بشر

در تلاش روشن باله ماهی با آب

بال پرنده با باد... برگ درخت با باران

پیچش نور در آتش ..

آدمی صندلی سالن مرگ خودشه....

رویا را کجا زیارت کنم ..در عالم خواب!!!(حسین پناهی....)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 10:12  توسط فرشته 

دیگر این بار چشمانم به تاریکی عادت کرده اند!!

تا لحظه های ناب ماندن می خواهم بروم ودست بکشم به روی تاریکنای مغموم هرچه آیه ی تلخی ست ببینم کجای این دنیا راه را می خواهند تمام کنند !!مثل چیدن سیب! مثل بوییدن خاک بارون خورده !مثل نبض مات تنهایی !مثل..خیلی اون خیلی های دیگه مثل ها را نقاشی کردم تا بدانم کجا گم کردمت؟!!به راستی کجا جا گذاشتمت؟؟

این چند روزی که خونه بودم خیلی تکراری ها را تکرار کردم آن قد گریستم توی گلدان بی روحم که بعد تو تنهایی را هر شب دیکته کرده..ان قد بی محتوا گذشت که دیکته ام  را هیچ کسی نیست غلط  هایش را بگیرد واز روی اجبار وادارم کند از هر غلط ده بار بنویسم.

اگه برگردی می بینی که هیچ جایی دیگه برای گم شدن نیست..می بینی که روی دیواری که با رفتنت بزرگ کردی جای نفس هایت چه قد خالی سیاه می کند روزهایم را.. اگه؟!!...

می بینی که فقط یک آغوش یک نگاه مانده برای رها شدن!! برای گم شدن!!برای پیدا شدن با دستانی که خودت با خودت بردی!نمی دانم ثانیه ها می گویند برگشته ای اما چرا من کم دارم باز دستانت را چرا پس زدی دستانم را؟؟؟نمی دانم هنوز هم باور ندارم که برگشته ای خوابیست یا وهمی ؟؟اگر خوابیست بیداری مرگ من است ومن می خواهم بخوابم تا روزی که بیداریم ...

راستی داره بوی بهار میاد و با خودش می خاد تورو هم بیاره؟مگه نه؟

بهار وقتی بهاره که بوی تو روداره وگرنه مثل هر سال خزون انتظاره؟!!

ده دقیقه سکوت به احترام نیاکانم

غژوغژ گهواره های کهنه وجرینگ جرینگ زنگوله ها!....

دوست من

وقتی مادری بمیرد قسمتی از فرزندانش را با خود زیر گل خواهد برد.

ما باید مادرانمان را دوست بداریم!!

وقتی اخم می کنند

ما باید بدویم ودستشان را بگیریم

تا مبادا که خدای نکرده تب کرده باشند

ما باید پدرانمان را دوست بداریم!!

برایشان دمپایی مرغوب بخریم

ووقتی دیدیم به نقطه ای خیره مانده اند برایشان یک استکان چایی بریزیم

پدران مادرانمان را باید دوست بداریم!! (حسین پناهی..)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 11:23  توسط فرشته 

نمی دانم چرا با هر نت این کلام می میرم..وامروز واین ثانیه برای تو نوشتم ومی نویسم که بدانی هیچ کجا وهیچ کسی نمی تواند جای هیچ ثانیه ات را بگیرد.نمی دانم این دیوارها چه می خواهند وکجا خطشان تمام می شود..

توی یک دیوار سنگی دوتا پنجره اسیرند

دوتا خسته دو تا تنها یکیشون تو یکیشون من

دیواز از سنگ سیاه سنگ سرد وسخت خارا

زده مهر بی صدایی به لبای خسته ما

نمی تونیم که بجنبیم زیر سنگینی دیوار

همه عشق من وتو قصه هست قصه دیدار

راه دوری بین ما نیست اما باز اینم زیاده

تنها پیوند من وتو دست مهربون باده

ما باید اسیر بمونیم زنده هستیم تا اسیریم

واسه ما رهایی مرگه تا رها بشیم می میریم

کاشکی این دیوار خراب شه منو تو با هم بمیریم

توی یک دنیای دیگه دستای همو بگیریم

شاید اون جا توی دل ها درد بی زاری نباشه

میون پنجره هاشون دیگه دیوار ی نباشه...

*****************

آنی تو ..آن کنایه مرموز

دانستنش ضرر

گفتنش محال تو آنی ..آنی تو...

با تو بی تو همسفر سایه ی خویشم

وبه سوی بی سوی تو می آیم

معلومی چون ریگ

مجهولی چون راز..(حسین پناهی..)

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 10:44  توسط فرشته 

 خوابیاست این دنیا.ومن چه قدر دارد خوابم می برد چشمانم دارند تمام این بیهوده گی ها را می شمارند اگر بشمارم ؟؟ یک.. دو ..سه ..چهار.. پنج ..شش.. هفت.. هشت ..نه.. ده...تمام می شود خوابم!!بر که می گردم عقب وحشتم همه می پرد اما روبه روم چرا این قدر پراز ترس های نویی است.شب های عزیزی هستند هرشب تا صبح باریدن به بهانه ایی وخدا می داند که ماندنم بهر چه بوده.دیروز پرسیدند چرا این همه تو مرده ایی تو چرا این همه تار شده ایی که هیچ آفتابی روشنت نخواهد کرد ومن باز هم خنده ایی بلند سر دادم که من کجای این روزهام وشما کجای این دنیایید!!امروز هم یک دستور دیگر که برای من ..نفرست!!

هرکس بهر رفتن قصه ایی دارد...

اجاق این تنهایی دل حتی دیگر از گریه هایم هم خجالت می کشد!!نمی دانم بی صبری روزهایم را در کدامین گلدانم خالی کنم که همه گلدان های تنهاییم پر شده اند.دیشب به دلم گفتم دیدی ای دل ساده چه شد حتی فرصت یک دروغ هم نمانده است وچه زود خسته می شوند چه زود می شکنند بال هایی که پریدن را از آن گرفته اند..ودل ساده ام برای گریه هایم خندید و گفت تو هم بخند!! بخند برای  ایستاده مردن ها برای تمام آن غربت هایی که  جاده هایش هیچ راهی برای دور زدن ندارند.باز هم  دارم می نویسم و خیلی خوبه که هیچ کسی دیگر نیست که بخواند وبخندد بر سادگیم مهم تویی که ان بالایی وکسی که نمی داند چه بعد رفتنش امد بر سر این تنهایی .وامروزم متفاوت است با دیروزم !!سمیه الان توی راهه ومن همه را می گذارم برای او وتنهایی اخر شب.!!این ها را که دیگر نمی تواند کسی بگیرد.

الهی به حق همه ی این روزهای عزیزت که دارند می آیند مگذار این دیوار ..بریزد!! اما دیوارهای سیاه بریزند که چیزی جز شکستن وخورد کردن و سوزاندن ندارند.

من خواب می بینم ..راستی من هستم یا نه؟خودم هم حالا شک دارم که هستم  یا نیستم!!      

 دل ساده

برگرد ودر ازای یک حبه کشک

سیاه شور

گنجشک ها را از دور وبر شلتوک ها

کیش کن.

که قند شهر دروغی بیش نبوده است!!(حسین پناهی که تمام کلامش پناه این دل مرده گی هاست...)

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 10:45  توسط فرشته 

نبودنش توی آینه های زنگار گرفته هی تکثیر می شود می ترسم بیاید...دیگر جایی برای خودش نمانده باشد..

ولی نه هیچ چیز..هیچ کدام این هیچی ها پر نخواهند کرد.

"ما؟؟نی"- ..تو اسممو صدا کردی ..یک کسی اسممو گفت!!!تو بودی یا جیر جیرک آواز می خوند.

- جیرجیرک آواز می خوند.

- تشنته؟ آب می خای؟

- کاشکی تشنه ام بود!

- گشنته ؟نون می خای؟

- کاشکی گشنم بود!

- پس چته؟ دندونت درد می کنه؟

-می دونی چیه

 توی سینم قلبم داره یخ می کنه

اون وقتش توی سرم  کوره روشن کردند!!

سردمه!!

مثل حیات گل یخ(حسین پناهی..) 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 11:3  توسط فرشته 

تو اگر می دانستی که چه زخمی دارد که چه دردی دارد خنجر از دست عزیزان خوردن از من خسته نمی پرسیدی که چرا غم گینی؟؟

دویدم  آن قد که کفش هایم دیگر نقطه ایی برای پنهان کردن تاول های پایم را ندارند.راستی آن کسی که  گفت بابا نان داد؟شب ها کجا می خوابید؟

باغ چه ی خشک حیاط ما هنوز هر شب خواب بارون می بینه!!! بارون می باره..برف می باره ..خدا می باره..ولی چرا تموم نمی شه ؟؟این هم یکی از همون قصه های نیمه کاره بود که می گفتن بارون پاک می کنه برف پاک می کنه...وقتی یه چیزی نم می خوره چه قد سنگین می شه وحالا با باریدنشون فقط سنگین تر می کنند.وهرچی که نمش بیش تر باشه سنگینیش هم سنگین تره..

تقویم باغ چه حیاط ما هنوز هیچ برگی از بهار نداره؟؟

دیروز هم یک جمعه بود که تمام نشد و هنوز ادامه دارد .چرا این دیوارا هر روز بیش تر قد علم می کنند کجای این دنیا را می خوان پر کنند..

توی یک دیوار سنگی دو تا پنجره اسیرند..

ولی نه این روزها پنجره ها را هم مسدود کرده اند خیلی خفقان داره...امروز که رفتم جلو آینه نقابم و دیدم خنده ام گرفت گفتم برای چه که می خواهی نقاب بزنی خود خودت باش ..ومن این بار توی خط های آینه نقش بی تفاوتی ...بی اعتنایی.. همه دردامو رج زدم...دیگه هیچی این دنیا مهم نیست ..

یکی باشه کم تر یا بیش تر کجاش بر می خوره ؟من اگه بنویسم یا ننویسم به کدوم دیوار بر می خوره؟ اگه شبا به دیوارا زل بزنم که التماسشون کنم برن به کجای این دنیا بر می خوره؟...که تموم دنیا دیگه دیوار شده. راستی اگه  تموم دیوارا هم خط زده بشن بازم اون ور دیوار پشت دیوار... همه سنگه!!!!هیچی نیست!

بین این همه سوار هنوز چرا پیاده به دنبال باد می دوم..؟

                            

 ما بدهکاریم به کسانی که صمیمانه از ما پرسیدند

 معذرت می خواهم چندم مرداد است؟

 ونگفتیم

چون که مرداد

 گور عشق گل خون رنگ دل ما

بوده است!!!(حسین پناهی که همان مرداد گور عشقش شد..)   

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 15:19  توسط فرشته 

ومن اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا..

 حیاط خانه کوچک ما سیب نداشت؟!!

دلم برای روزهایی تنگ شده که بودی یادته اون روزا..چه روزای خوش بی خیالی بود ..چه قدر با هم زیر باران راه رفتیم باقالی خوردیم..خندیدیم...دست در دست هم ماندیم..هنوز اون روز یادم نمی ره(پانزدهم بهمن سال یکهزار وسیصدو هفتاد وهشت) عجیب بارونی می بارید آسمون به قول تو سوراخ شده بود.با هم زدیم بیرون تو برام اون اهنگ

 وقت قراره دل بی قراره چشام واسه دیدن تو در انتظاره ..ساعت دیوار تند می ره انگار خبر آوردن نمیای برای دیدار...!!!

رو خوندی.. بماند بعدش کلی جنگ بود که چرا بی اجازه از مدرسه زده بودیم بیرون چه قدر تو بیخ شدیم..همون ترم انضباطمونو دادن 12 وما چه قدر یواشکی خندیدیم یه خیالشون مارو تنبیه کردند...آی عجب روز ی بود من وتو تنها توی خیابون.. بارون خیسمون کرده بود وتو با اون چادر سیات که همیشه می گفتم بابا ورش دار منو گرفته بودی زیر چتر خودت ...برام...چه قدر صدات آروم بود ومتین چه قدر ابهت داشت با تو موندن.

دلم برای نت به نت اون روزها تنگ شده وچه قدر.. مهربانم.. این روزها محتاج بودنتم که کاش بودی.اگر بودی دستانم را می گرفتی آرام آرام مثل همان روز که من بی صدا شسکته بودم آرامم می کردی...سعیده ی من..رب النوع کوچکم.. هنوز قاب عکس کوچکت روی دیواره که چه معصومانه چه مومنانه رفتی وبه تمام قصه های ناب خدا رسیدی...نمی دونی چه قدر دلم هوای تو را کرده نیستی که ببینی بد دارم می میرم.نیستی که ببینی بی اعتنایی ها داره خوردم می کنه نیستی که بیایی بگویی فرشته آش رشته ...ومن چه قدر حرص می خوردم با هربار گفتنت...وحالا حسرت یک بار تکرار نامم را دارم..

توی این بیهوده گی ها کجاست ..هان کجاست پس؟؟؟می دانی همیشه از ترحم به اندازه تکرار نامش بدم آمده بی زار بوده ام..این روزا دوست داشتنا را هم دارند رنگی می کنند نمی دانم چرا نمی خواهند همان رنگ خودش بگذارند نه شاید این گونه بهتر است این رواز که همه نقاب می زنیم زیر نقاب می خندیم بگذار دوست داشتن را هم رنگی کنند...ومن هنوز دل خوشم به یک روز که نمی دانم کی کجا خواهد آمد هنوزم دل خوشم به ثانیه ایی که  نمی دانم وهمی هست یا خوابی..

خواب رویای فراموشی هاست..

خواب را دریابیم که در آن دولت خاموشی هاست!!

ومن دلم عجیب تنگ است!!برای گریه کردن کجاست مادر کجاست گهواره ی من؟؟؟

دل خوش؟!!

                                جا مانده است

                                  چیزی

                                      جایی

                                         که هچ گاه دیگر

                                              هیچ چیز جایش را پر نخواهد کرد..(حسین پناهی..)

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 15:25  توسط فرشته 

گریه کن گریه قشنگه...

گریه سهم این دل تنگه...

گریه کن گریه غروره...

مرهم این راه دوره...

می دانی امروز همان فردایی بود که دیروز تحملش را می خواستیم.چه روزهای سختی هستند چه قدر بی پایان دارند می گذرند.کاش تمام شود.تاریخ را نشستم ورق زدم دیدم که گاه وبی گاه  این قلم را شکسته اند این ها را به یک لبخند هم میهمان نکرده اند!!!

همیشه یک نخورده مست آینه ی خورشید را شکست!!؟؟

نبودنش دارد تکرار می شود!!! خیلی آن قدر که تکراری روزهایم کنارش رنگ می بازند.آن قدر تکراری گریه هایم را با نم یادها باریده ام که می گویم این غنیمت را هم بگیرند من با کدامین چشم گریه کنم؟گریه های بدون بغض.گریه های سرد وشکسته توی آینه.

کی بوده که وعده ی بهشت رو داد به ما کی بوده؟؟؟کاش بود و می دید که گاهی حتی خیال بهشت رو هم این دیوارها دارند جهنم می کنند.چه سرابیه فردایی که می ترسد دستم چرا همیشه ترس فرداها نمی گذارد بفهمم که حالایم را کجا خط بزنم این جا این قدر مردنم را می بینند کجاست خانه ی دوست؟کجا کی می خواهد این ترس بی انتهایم تمام شود؟؟

الهی بی تو دریا تشنه ی یک جرعه ی آبه ...                       

                  

می شنوی انگار صدای شیون می آید

گوش کن!!

من دلم برای تاریخ می سوزد

حق با تو بود می بایست می خوابیدم

اما مادر بزرگ ها گفته اند

چشم ها نگهبان دل هایند

می دانی؟؟؟

ومن چه قدر دلم می خواهد همه داستان های پروانه ها را بدانم

که بی نهایت بار در نامه ها وشعرها  در شعله ها سوخته اند!!!

تا سند سوختن نویسنده شان باشند!

حق با تو بود می بایست می خوابیدم!!

اما چیزی خوابم را آشفته کرده است؟!!(حسین پناهی ....)

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 10:34  توسط فرشته 

بیرون دارند داد می زنند که یکی داره می میره بیاین تماشا..دسته دسته مردم می رن تماشا ..کجا می رن؟نمیای تماش ؟سوژه ی جدیدیه بیا تو هم!!...

آن قدر بلندی این سرما تلخ بود که دارم بیهوده می ترسم.دلم برایت تنگ شده خیلی  وتو نمی دانی چه تلخ بود وچه وهمی داشت که میان هذیان های شبانه ام من کودکی بیش نباشم اما تو بزرگیت را ..یادمه آن روزهایی که بودی دستم را چه راحت گرفتی وگفتی فرداها را سفید کن با خنده هایت ..یادمه ان روزی که آدم برفی ام سردش بود تو با دستان پر سخاوتت گرمش کردی تو ..تو...تو کجا رفتی ..یادمه آن روزی را که من خندیدم وتو گریه کردی وتو بی صدا صدایم زدی وگفتی ..دخترم!!!...کفش هایت را بردار نگذاری جا بماند که وقت رفتن است ومن در دلم به حرفهایت خندیدم وبد وبیراه گفتم به هر چه کفش بود..نمی دانم دوباره می توانم ببندم پنجره ها رو می خواهم بخوابم کفش هایم را هم بغلم می کنم تا نگذارم ببرند نمی دانم شایدهم خوابم نبرد ...این روزها چند قدم عقب رفتم ببینم خدا کجا دارد می بیند من هم می خواهم تو را ببینم...

آن روی سکه کجا ست ؟دلم خیلی گرفته است وتنگ است برای آن روزی که همه ی دشنام ها را با آمدنت خط زدی آمدی اما نماندی ...ومن دانستم این هم خوابی بود وهمی بود ..!!!

*****

گرسنگی عشق را نابود می کند!

*****

چرا این روزها این همه بی خیالی زیاد شده بی تفاوتی ها زیاد شده.وقتی اونی که راه می ره داره می بینه..اما چه خوب خودش رو به ندیدن ونفهمیدن می زنه..اونی که داره نمی فهمه!! اونی که می فهمه نداره!!! این هر روز هی دارد تکرار می شود..

آینه ها را سایه های بی کسی تکرار می کنند توی این سرمای تلخ وسرد نمی دانم دیدی یا نه تو هم!! که ان که داشت می مرد غم نان هنوز توی نامش بود هنوز  چشماش داشتند دستارو می شمردن که کجا تموم می شند..

می دونم یه چی بی سروته شد ..خالی شدن..داره برف میاد آروم آروم..می شینه روی یخی زمین.مورچه ها سردشون نشه !تشنه ها

تشنه شون نشه..برف داره می باره غما رو  سنگین می کنه..اون روزا که برف میبارید وپاک می کرد کجا گم شدش..

  پس اين ها همه اسمش زندگي است
 دلتنگي ها دل خموشي ها ثانيه ها دقيقه ها
حتي اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمي كه برايت نوشته ام برسد
ما زنده ايم چون بيداريم
ما زنده ايم چون مي خوابيم
 و رستگار و سعادتمنديم
زيرا هنوز بر گستره ويرانه هاي وجودمان پانشيني
براي گنجشك عشق باقي گذاشته ايم
خوشبختيم زيرا هنوز صبح هامان آذين ملكوتي بانگ خروس هاست
سرو ها مبلغين بي منت سر سبزي اند
 و شقايق ها پيام آوران آيه هاي سرخ عطر و آتش
برگچه هاي پياز ترانه هاي طراوتند
و فكر من
واقعا فكر كن كه چه هولناك مي شد اگر از ميان آواها
بانگ خروس رابر مي داشتند
و همين طور ريگ ها
 و ماه
 و منظومه ها
 ما نيز بايد دوست بداريم ... آري بايد
زيرا دوست داشتن خال با روح ماست...(حسین پناهی...)

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1384ساعت 11:54  توسط فرشته