تبليغاتX
کسی که هیچ کس نبود!
نمی دانم ها.اگر ها..شایدها ...به امید فرداها

واهار بومه چوله بر بیابن

 همه سوزلا مزنه د وا وارون

واهار که ماه عاشقون مستون

ت بشکه وین چه مگذره واهارون.( شعرتاتی بهار)

همیشه کسی  هست که قصه گوی گهواره های بی تکان باشد!

همین کناره های میان همین بلندی ها ماند ه ام.بهاری را می بینم وکه بی هیچ دعوتی می خاوهد بیاید بهار را کدام صدا صدا زد که امد ؟

می خواهم به خاطر بیاورم اما چرا ذهنم کم می آورد چرا نمی آید نمی دانم شاید خیلی  کودک ماندم ان روزها که حالا هیچ به خاطرم می آید.

دیروزآن تاک  قدیمی وآشناخانه را دیدم تعجب کرد ام سبز شده بود انگاری راستی راستی بهار می آید.باز هم دارد سبز می شود وسایه اش باز تمام حیاطمان را نقش مینگارد اما نه امسال نیمی ازحیاطمان آن نصف دیگر رفت.تاک  قدیمی خانه هم سایه اش نصف شد!!!

 

دست تکان دادم برای روزها از دست رفته برای روزهایی که گذشتند ودیگر باز نخواهند گشت وامسال هم گذشت ومن برای تمام دل های بند زده .دست های پینه بسته.نگاه های شکسته شده.قمارهای بازی نکرده اما باخته.برای تمام شب های یلدای تنهایان دعا کردم دعا کردم که خدا باشد وبباراند ونمیراند و نویی روزهایی پراز مهربانی باشد برای همه..همه ی آن خسته ها.

تو آمده ایی یا نه!! هنوز هم میان هاج وواجی روزهای گذشته مانده ایی؟؟روزهایم در نبودت هزاران کفن را پوسانده اند چرا نمی آید؟؟؟

چه قدر حوصله ام این جا تنگ می شود این جا نفس ها را هم غنیمتی می دانند وهمه را تکه تکه می دهند.***کاش می شد بدون بهانه ایی برای نگاه کردن بی اعتنا از خیابان رد می شد وبعد صدایی می امد که عجب چه سرنوشتی ! بعد می گویند این اخری ها هواسش سر جاش نبود.!!

جدی می گی ؟آره اخه صبح ساعت شش راه می  افته توی خیابون که بره سر کار بعد که می رسه تازه یادش می افته ای وای امروز "جمعه" بوده.جدی می گی؟آره بابا...آخی طفلی..***

این ها همه می آیند باران هم دارد می بارد و من باز می نویسم واین آخرین متنی هست که میان این سال گم شده می نویسم.

الهی به دست های تمام تنهایی ها توانی ده بسازند از نو برایشان خط بزن وکمک کن...که تو هستی ومی توانی که بی تو هیچی هیچی نمی شود پیدا.

سطرآخر این سال رفته را برایت چراغانی می کنم که بدانی در نبودت هیچ دستی هیچ چراغی را روشن نکرد ...باز هم برای نت به نت تمام دل ها دعا می کنم نمی دانم خدا این بار می شنود یا نه ..

سال نو مبارک.دلتان شاد ولبتان پر خنده باد.اندازه یک ما شدن هم که شده ما شوید که من وتو هیچ معنایی بدون ما ندارد.بی ریا باشید ساده بمانید نگذارید اسیر سه حرفی زشت این دنیا شوید .

 

اشک رازی ست..لبخند رازی ست..عشق رازی ست

اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگویی..نغمه نیستم که بخوانی..صدا نیستم که بشنوی..

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی!

من درد مشترکم

مرا فریاد کن

درخت با جنگل سخن می گوید

علف با صحرا ستاره با کهکشان

ومن با تو سخن می گویم.

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو.

قلبت را به من بده

من ریشه های ترا دریافته ام

با لبانت برای همه سخن گفته ام

ودست هایت با دستان من آشناست

""در خلوت روشن با تو گریسته ام

برای خاطر روشن با تو گریسته ام

برای خاطر زندگان

ودرگورستان تاریک با تو خوانده ام ..زیباترین

سرودها را

زیرا که مردگان این سال عاشق ترین

زندگان بودند."""

دستت را به من بده.

دست های تو با من آشناست.(احمد شاملو)

            دل ساده برگرد

               و در ازای یک حبه کشک سیاه شور

                       گنجشک ها را از دور وبر شلتوک ها کیش کن

                                   که قند شهر دروغی بیش نبوده است.(حسین پناهی..)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 11:8  توسط فرشته 

تو از سکوت اگر به خشم می رسی سکوت کن!

چهارشنبه ست .ششم هم چهارشنبه بود دهم هم چهارشنبه بود هفدهم هم چهارشنبه بود.اون روزی هم که قد کشید ورفت چهارشنبه بود .چند تا دیگه چهارشنبه مانده؟کدام چهارشنبه همین ثانیه هم خواهد  رفت همین دستان .همین سلام.کدام چهارشنبه؟چهارشنبه ها خیلی خیسند آفتاب می ترسد از چهارشنبه ها.داد می زداما این قد صداها زیاد بودند که صدای او گم می شد میان صداها.صدایش شرمش می امد بلندتر برود .یاد اولین روز یافتاد که آمده بودوحالا سه سال می شد .اما شب وشکم خالی که شرم نمی شناسد .التهاب دستان.التماس نگاهها که شرم نمی شناسد .همیشه از شب های عید بدم آمده.خیلی بدند از بد هم بدتر.وقتی شب عید می شود جای خالی خیلی از نداشته ها بزرگ می شود.نداشته هایی که حسرتشان هم رفته است.

بابا نان داد.

بابا آب داد.

او می خندد آن یکی هم می خندد او به نان می خندد آن یکی برای نان می خندد.او می پوشد که نشان دهد ان یکی می پوشد که خالی های دیوار سردش نکند.او می بیندان یکی هم می بیند او می گوید کاش یک جفت چشم دیگر هم داشتم بیش تر می دیدم آن یکی می گوید کاش این چشم را هم نداشتم.همه می بینیم!؟؟

آیا چه کسی تو را از مهربان شدن با من مایوس می کند!

یک چیز این جا خوب است وآن این است که این جا پل ندارد.آدم زیر پل ندارد.اما این جا دست خیلی دارد.اما این جا چشم تار خیلی دارد.آدمای این خیابون بلند تو فکر عیدن تو فکر جور کردن هفت سین سفره هاشون.آدما خیلی آدمند آره؟؟

من خیلی خوشبختم این را دیرو زفهمیدم من خیلی از"ناهید "خوشبخت ترم من خیلی از

"علی "خوشبخت ترم.من یک چیزی دارم که هیچ کدامشان ندارند من همین دوست داشتنم را دارم که انها ندارند .دوست داشتنی که شب هایم را رنگ می دهد اما انگار این را هم می خواهند بگیرند.؟؟عدالت این جا هم رنگی ندارد ویک طرف ترازو سنگین تراست.

ترس!!ترس از فردا!!امروزاو از او گفت. چه قدر راحت گفت!

من چه می خواهم مگر حرفی زده ام؟چیزی خواسته ام؟جای کدام ثانیه را تنگ کرده ام؟ باشد همین جا هم دیگرچیزی نمی گویم.بگذار هیچ کسی باور نکند بگذار همه بمانند در همان خودشان.ومن خواهم ماند در همین جا.نه برای کسی می گویم از دل تنگی هایم که جز زیاد کردن درد دیگری هیچ چیزی ندارد.

بهار وقتی بهاره که بوی تو رو داره وگرنه مثل هرسال خزون انتظاره..

کاش اندازه یک واژه که هنوز میان هیچ لغت نامه ایی نیامده است باور می کرد.نه.می دانم که این دیوار ها هستند این لرزیدن ها همیشه هستند.ولی همیشه یک فاصله ی پراز ازدحام ادمک میان روزهاست.

الهی می دانی که هیچ کسی وهیچ جایی هیچ زمانی نمی تواند تو باشد .خودت را مگیر وبباران.ان قدر بباران میان این شب وروزهایت که هیچ قلبی با تیک تیک ساعت نگیرد .بباران مثل بهارت همه را سبز کن وبگیر. الهی  کمک کن که هیچ کسی نماند در تنهایی خودش .

دست خستمو بگیر تا دیوار گلی رو خراب کنیم یه روز ی هر روز ی باشه

دیر وزود می رسیم با هم به اون رود بزرگ

تنای تشنه مونو می زنیم به پاکی زلال رود.

                  چهار چوب شب

                       درآغوش پنجره نمی گنجد                     

بیا..بیا!!!!!!!!!!!               

                                   بیا به آغوش شب پناه ببریم

                                                               آسمان نمی بیند.(جنتی عطایی..)

 بر می گردم

با چشمانم که تنها یادگارکودکی منند

آیا مادرم مرا باز خواهد شناخت؟(پناهی...)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 13:38  توسط فرشته 

 اگر رفتن است پس این همه آمدن برای چیست؟؟

هر بار که کودکی پا به دنیا می گذارد نشانه این است  که خدا هنوز ناامید نشده از بنده هاش!اما وقتی یکی از دنیا می رود  این نشانه چیست؟

تلخ است خیلی هم تلخند این دقایق ومن تلخ ترین وگس ترین ثانیه ها راهجی می کنم.کاش می شد پلی زد یا برگشت یا فردا را دید.اما نه برگشتی که نیست وفرداها را هم حسرت امروزم را می خورم پس باید بمانم در همین ثانیه.اما این ثانیه هم سرده ومن دلم عجیب عجیب تر از همیشه تنگ است برای یک امن برای یک سایه یک خلوت به دور از همه ی این مردن ها ...

 می گن عیده دوباره ..می گن فصل بهاره ..دلی که خوش نباشه براش فرقی نداره!!!

الهی آن قدر این سندان یخ کرده است که هیچ دستی هم دراز نشده است تا به هزار خواهش صدایش زند وگرمش کند این روزها همه مثل لاک پشت سر در گریبان خود دارند وتنهایند همه دردهایشان را فریاد می زنند اما نه بلند همه آرام آرام  وخفه در گلو...الهی کمک کن ...

خاله ام همیشه می گفت **ای دل بنال اما آهسته آهسته**ومن حالا می فهمم معنی اش را وقتی آن روزها خاله می خواند این را می خندیدم ومی گفتم شاعر هم شدی وحالا آهسته آهسته می نالیم آهسته آهسته خاموش می کنیم

راستی من جز همین قلم با مشتی درد چه دارم!!

پشت این همه سکوت کجا رفتند کجا بردند ؟هر روز هر سال که می گذرد حسرت ثانیه قبل را می خوریم.

در امتداد این همه حسرت یک شب من خواب خواهم دید می دانم یک شب من خوابت را می بوسم وآن جا با هم راز پروانه شدن را رج می زنیم.درا متداد یک شب تنهایی برایت می دانم خواب می بینم که آمده ای ودستانم را به قدر یک دوستت دارم پر خواهی کرد.اگر همان یک شب همان یک خواب آمدی خواهم گفت برایت از عبور این همه کلاغ که غرق می کنند صحنه های خالی را در سیاهی خواهم گفت.اگر همان یک شب همان یک خواب آمدی از ناتوانی کلماتی برایت می گویم که در حضور ثانیه های نامت رنگ باختند.

اگر همان یک شب همان یک خواب به خوایم هم آمدی ...می پرسم چیزی حرفی از قلم نیفتاده؟؟؟ 

گریختی تو از من گریختی

چنان بهار از واژه ی  کویر

وآن قناری به مژده ی بهار نیامد

واین شکوه ندامت در آینه به جز یک طرح دریغ  ندید

فلق: 

    شکوفه ی اندوهگین..چشم هایم شد    

وراه..

    این راه خسته کولی

به مرکب کدامین ستاره نشست؟

کدام ستاره می میرد؟کدام بهار؟کدام پرستو؟

که این کویر پذیرای هیچ رویش نیست

تو رفتی ..تو رفتی..تو رفتی...

کدام پاییز ؟کدام زمستان؟کدام بهار؟

مراز این سکون یاس تهی تواند کرد؟؟( ایرج جنتی عطایی)

 

دلم قد یک خفگی که بغضم دارد گرفته است.کاش کمی بودی راستی او می داند آیا او را می گویم؟

یه سایه نشسته تو ساحل

منتظر ابلاغه تا آدما را به یه سرود دست جمعی دعوت کنه!

ذله شدیم از  دست درختا

راه می رن وشاخ وبرگشونو می خان

خب حق دارند اون هم به اونا حق داره

خوب بخره

مگه تابوتش قیمتش چنده؟

بوشو چی کار کنه پیرمرد!

باید بوی تازه چوب بده یا نه!

دیوونه ست؟

شده می گن توی جشن تولدش دیوونه شده؟

چه حوصله ایی دارند مردم

خوشا به حالشئن ستاره ها را دارند

رفتند دادگاه شکایت کردند که همه ستاره ها را دزدیدند

یه سنگه که لم داده وظاهرا گریه می کنه!(پناهی...)

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 10:53  توسط فرشته 

خاموش

                  یا

                     روشن!!؟

چراغ را می گویم!!

 

 

در من تمام تو..در تو تمام آن چه که هستی در من!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 12:44  توسط فرشته 

فصل..فصل خواب های وحشت است

روز..روز گریه ها ی آشکار

یک چیزی دارد کنده می شود...

یک چیزی که شبیه هیچ چیزی نیست.وامروز کنده شد.وهمه ی مرا هم با خودش برد به کجا نمی دانم من!!

گل یخ را امروز در گلدان سرد این کلمات دیدم.راستی درد کلمات چه قدر سخت تر از درد کلام است.کلام انعکاسش را می شود در قاب تنهایی پنهان کرد اما کلمات نه!!!کلمات آوار می شوند.کلمات همه را سیاه می کنند.کلمات می خشکانند تهی را حتی!!وچه قدر هم خوب بازی می کنند کلمات وهمه را شکستند.

وامروزم دورتر از همیشه است خیلی دور تر آن قدر دورتر که حتی این کلمات هم به دادم نمی رسند.

***چرا هر کسی نذری دارد می گوید تا چهل روز ومن هم دیروز نذر کردم تا چهل روز زیارت عاشورا بخوانم. راستی بعد از چهل روز چه خواهد شد.اصلا نذرم چه بود .نمی دانم خودم هم نمی دانم نذرم چه بود.***

همه چیز این جا خیس است نگاه ..دست...ثانیه..کلمات..حتی این کیبورد هم خیس است.عینکم را بر داشتم تا شیشه هایش  بخار نکنند؟!!از کجا پرت شدم به این نقطه .از کجا به این ناکجا آباد رسیدم که طولانیست این جا چرا تمام نمی شود کی تمام می شود چرا بس نمی شود.

دارد می رود این را همان اول می دانستم .می رود اصلا نیامده بود که بماند!ومن چیزی به یاد نمی آورم نه از گردش این روزها نه از ثانیه های تنگ.  خیلی وقت است عادت کرده ام!! به همه چیز به این روزها.. به  این بی تفاوتی ها.. به این له شدن ها.. به این خنده های الکی.. به این ماسیدن های گریه پشت خنده ...به این گریه هایی که هرشب سر باز می کنند.. به قرص هایی که هر شب خورده می شوند تا شاید اندکی خواب میهمان شود.. به حرف های در گوشی ..به دست لرزان ..به تنهایی پشت دیوار.. به چشم به راه بودن برای صدا..وچه فدرخنده داربود فکرم که فکر می کردم !!همیشه  یک چیزی داخل پرانتز هست برای گفتن. ودیگر چه فایده ..من خیلی وقت است به همه چیزاین دنیا عادت کرده ام!

******************

دیروز رفتم کنارش چه قدر دستانش سرد بودند چرا ان قدر سرد بود باور نکردم این همان ناصری..من باشد .همانی که اغوشش امن ترین جا برای گریستن بود وصدایش آرام ترین.گفتند فقط با چهل درصد می تواند ادامه دهد.خیلی درد دارد نه؟؟؟

چهل در صد  !!

کاش من جای او بودم کاش می شد درد را انتقال داد ومن همه ی دردش را می گرفتم او امید است او پناه است اما من نه!!من کسی را ندارم که چشم انتظار حتی نامم باشد.الهی به حق تمام روزهایی که می گویند مقدس است مگذار!!که فقط تو می دانی وتو می دانی چه می آیند بر روزهایم.

...............................

بی راهه رفته بودم

آن شب دستم را گرفته بود ومی کشید

زین بعد همه عمرم را  بی راهه خواهم رفت!!(پناهی..)

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 11:14  توسط فرشته 

 من همیشه سقف را خواب می بینم

ادامه می دهم ومی پیمایم این راه راهای تنگ را.در پی این خویشتن هایم چه سکوتی است سنگین وپراز وهم .چه کسی می داند این همه تار برای چه می تند عنکبوت.پروانه چرا پیله را بیش تر از رهایی دوست دارد /چه کسی می داند تو می دانی چرا ...ومن به دار آویختم  تمام دل خوشی هایم را چرا تو می دانی؟؟با سکوتی ممتد از تنهایی به دار آویختم.من به کدام ثانیه یقین کنم که بر خواهند گشت روزهایم.چه کسی می د اند و راستی اگر هم بدانند دانستنشان چه به کجای این روزها می آید.

می گویند تو بچه ایی کمی صبر کن اندکی که بزرگ شوی می فهمی که غوره چه گونه حلوا می شود ؟!!بیست وسه سال برای فهمیدن راز حلوا شدن کم است؟کم است خیلی هم شاید زیاد بوده باشد برای فهمیدن ومن حالا تمام این روزها را فهمیده ام که...

دیروز از سر خیابان که می رفتم بوی عید می آمد تمام مغازه ها رنگشان را عوض کرده بودند (مثل این آدما که با هر فصل رنگ عوض می کنند)با خودم گفتم دل خوش سیری چند!!!خندم می گیره وقتی می بینم که این همه خوب میشه بازی کرد این نقش ها را!

می سوخت ..می سوخت ..آب می شد ذره... ذره ...ذره... مثل زعفران که ذره  ذره زرد می شود این دل هم ذره ذره می سوزد می گرید می پوسد می میرد.

از صد درصد نود درصد امید است!!!چه امید محالی خنده ام می گیرد .دیشب وقتی شنیدم خودم را زدم به کری که نشنیده ام.اشک هم راه کوچه ی علی چپ را خوب می داند او هم بی راهه رفت.تنهایی آخر شب اتاقم گواه چیزی دیگر بود این که هیچ چیز این دنیا نمی شود آن چه که می خواهم. 

او هم رفته است ونیست کجاست؟دل واپسی هایم را کجا جا بگذارم؟چه بر ثانیه هایش می آید بی حضور صدایم ونامم!!نمی دانم شاید هم نامم هستی تاریکی باشد برایش که هیچ می آید .وهیچ نمی گوید.

همیشه ترسیده ام واین بار می ترسم از تمام فرداها.تنهاست می دانی چه؟آن گوشه ی اتاق کنار گرمای بخاری ..!!آن آینه که هر بار با صدایت نامت را تکرار می کرد..کنار من خیلی تنهاست!! نیست صدای گام هایت.. وحالا تنهاترین تنهاهاست.

ومن نمی دانم جانشین تمام نداشته هایم چرا بودنش را هم دریغ می کند..من چه دارم در چنته ام ؟هیچ..من چه زیاد دارم؟کم...ومن چه برای بودنش دارم ؟هرگز...واین ها تمام رنجی بزرگ است!

خدایا خداییت را نگیری.که می دانی دل آشوبی ست از تمام این خستگی ها.خیلی وقت است که آرزوی مرگ هم ندارم.مرگ هم مثل همین است دیگر چه فرقی دارد با زندگی.جز این که مرگ سه حرفیست و زندگی شش حرفی.خدایا همه ی فرداها را می سپارم به خودت ببینم تا کجا می کشانی .فقط خوب شود او همین.

 

من به شب فکر کرده ام وبه مردی که

در پیاده رو خوابیده بود

وخواب سقف را می دید

ومستی که در کنار دیوار کوچه ایی

تکمه ی شلوارش را باز می کرد وزیر لب

می خواند..

انسان چه کهنه رند خدایی است.

صبح به دنبال کار خواهم رفت

به عادت هر صبح

وباز فکر می کنم

به دود سیگار زر

وسفره ی خالی

من فکر می کنم ..من همیشه فکر می کنم.(جنتی عطایی)

 بچه که بودم فقط سیگار زر می شناختم "مامانی" فقط زر می کشید راستی حالا سیگار زر هست یا نه؟

کیست ؟

کجاست؟

ای آسمان بزرگ در زیر بال ها خسته ام

چقدر کوچک بودی تو!!(حسین پناهی...)

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 10:40  توسط فرشته 

پادشاه جنگل پادشاهی را خورد!!!

گم کرده ام

کم شده ام  آن هم نه کم خیلی کم...راه را بسته اند!!چه لبخند مضحکی دارند این روزها وقتی که هیچی به هیچی همه در هیچی گم شده اند.

بیرون داره چه بارونی می باره آروم آروم.

سایه ام همیشه مرا می برد با خودش نمی  دانم کجا می برد خیلی سرده خیلی تمام حرف ها مثل تمام دل ها.

آن گوشه افتاده است عزیزی  که تنها یادگاری ست بعد مانی جون...ومن می اندیشم به این که خدا هنوز...نمی دانم نمی خ.اهم هم بدانم که چرا خدا فقط...راستی مگر کجای این دنیا را تنگ کرده ایم..الهی به همان بزرگیت که او بزرگ ترین یادگاریست تنها کسی که تمام تنش بوی مانی جون را می دهد نگذاری پشت آن شیشه های تار ...حتی تصورش هم...حتی نمی شود لمس کرد  یادش را .نگذاری تنها خاطره کودکی هایم تنها تداعی گر حس مانی جونم برود.این که دیگر حق  ناحقی نیست مگر نه؟من که دیگر به همین هم قانعم تمام بال هایم شکسته شد به همین هم راضی شدم وحالا این بار...

بی تو در تدفین لحظه ها به دست های باد می سپارم شعرهایم را ..راستی تو آیا اصلا می خوانی یا نه دیگر هیچ تو هم به هیچ ها رفته ایی؟؟؟

به دادم برس ای اشک که دلم خیلی گرفته ....نگو از دوری کی نپرس از چی گرفته/

واگر این اشک هم نبود !!!؟؟

                  

 خدا کنار کوره

                      در میان کارخانه ایستاده است

                         و دست های پر فتوتش

                              به شوکت بلوغ

                                    شهر می دمد(ایرج جنتی عطایی) 

 

چه هوایی دارد این جا

چه هوای سردی

من به آغوش که باید بگریزم

پشت این دیوار آیا کسی

صدای مرا می شنود

های ما اینجاییم ..

*****

ما کنار آتش خاموش مانده

قصد افروختن کبریتی را داریم

وچه دستانی در بند وچه دستانی در خواب

چه کسی آتش را خواهد افروخت؟

تو بگو ای دوست !! تو...

تو در اندیشه یک معجزه ایی ودریغا

معجزه روی نخواهد  داد

معجزه در خود ما خوابیده است

چه کسی آتش را خواهت افروخت؟

من؟

 

من که دستم بسته است

من که پایم خسته است

ما؟؟ما که در بند رسالت وتعصبیم

چشممان پشت سر است؟؟

چه هوای سردی دارد این جا

چه کسی آتش را خواهد افروخت؟؟

چه هوای سردی.

 

من گیاهی هستم خشک

به زمین این جا پا بسته

ای زمین تو خیانت کاری

من چرا این جا هستم که نمی بارد ابر

من چرا این جا باید باشم ...

که نمی خندد خاک؟!!(جنتی عطایی)

هیچ وقت

هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد

امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی

که به خاطر لرزش دستانم

در زیر آواری از رنگ ها

 ناپدید ماند...(حسین پناهی)

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 15:14  توسط فرشته 

بیا تو در نزن!!

آن قد جاداری که نیازی  ندارد دربزنی.این جاپر از هوایی است که بی نهایتی نامت پرش می کند.

بیا تو در نزن..

بیا اما سنگ را بشکن پنهانی نگذاری توی جیبت .. سنگ ها خیلی بدند می شکنند درد دارد زدنشان..

تو تا حالا به این فکر کرده ایی که تمام گنجشک ها از سنگ متنفرند!!؟؟

چرا این روزها همه سنگ شدن را قصه ایی بلند

می بینند

می خوانند

 می شنوند

بیا تو درنزن..

بیازخم ها سر باز کرده اند

می دانی به کدام نشان به همان نشان که هیچ نشانی نیست!!

فصل آخراست ..می گویند بهار در راه است ..وتو کجای این فصلی؟

نکند این فصل تمام شود بهار بیاید ومن تو را جا بگذارم میان سردی این ثانیه ها؟

بن بست .خالی.تدریجی.همه را جا می گذارم.

جز خودت که تا کجا ...

می خواهم ساده ی ساده بروم سراغ سایه ام

خیلی ساده بگویم تا کجا با منی؟

بیا تو درنزن..

سایه های روی دیوار رنگشان تار شده .می لرزند.

صدای گام هایت می شکند همه را.

می دانی آخرین لبخندم کجا بود آن روز ی که بودی. خندیدی وبرای اولین بار دستانم را گرفتی

ومن همان جا لبخندم را تمام کردم تا روز ی که باز بر گردی ومن ببینم!

می دانی سهمت را گذاشته ام کنار دو تا..خیلی عادلانه یکی برای تو یکی برای خودم.

بیا تو در نزن..

ولی دستهای من خیلی  خالی اند.خیلی ..نکند برایت فقط همین خالی ها را داشته باشم..

اتاقم بارانیست .هوایش دم دارد.

بیا تو در نزن..

می دانی وقتی که می خواهیم خانه ی غریبه ای برویم در می زنیم

نکند من غریبه ایی با تمام خودت باشم؟

بیا تو در نزن که این جا همه خودت هستی

برای رفتن به خانه ی خودت هیچ اجازه ایی نمی خواهد!

.........

چشمام داره باز می شه...دارم می بینم

وای بازم یه خواب بود یه رویای بلند...

می دانی اصلا صدایی نبود صدای..صدای هیچ دری نبود

هیچ به صدا درنیامد ومن باز هم یک خواب نیمه کاره را داشتم می شمردم!

.........

                           

در گهواره از گریه تاسه  می رود

کودک کرو لالی که منم!(پناهی)

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 12:17  توسط فرشته 

در نبرد ما گرسنه را گرسنه یاور است!!

بی مهلتی از دیروز وبی فردایی از حالا می بارد وچرا پس نمی روید !!که عجیب هوای خفه ایی دارد این هوا.داد ها همه را به ندادن بخشیدن که بدانم هیچ چیز این بی کرانه نمی ماند.صدایی نیست دستی نیست حتی یک راهی نیست و فقط باز لرزش تمام دست ها ست که هیچ پاسخی نیست..

خالی خالی...

........                .................................. 

 

آسمان ابری نیست وزمستان هم

دل من اما غم گین است چشم من اما بارانی 

بوی غربت دارد کوچه ی تنبل پر همهمه مان

بوی هجرت دارد چمدان خسته ی من

وهوای گریه ..

قصد هجرت دارم به کجا باید رفت؟!

بروم بروم...

قایقی از رنج بسازم و بهاری از عشق

بین ما دریایی ست که نخواهد خشکید

بین ما صحرایی ست که نخواهد رویاند

من اگر می دانستم ..به کجا باید رفت

چمدانم را می بستم واز این جا می رفتم

دل من می گوید دل به دریا بزنم!!

دل من می گوید سر به صحرا بزنم!!

آه چه خیال خامی دارم نه؟!

بوی هجرت دارد چمدان خسته ی من

وهوای گریه ..

به کجا باید رفت؟!!!(ایرج جنتی عطایی)

من زندگی را دوست دارم ولی از ..

زندگی دوباره می ترسم

دین را دوست دارم ولی از..

 کشیش ها می ترسم

قانون را دوست دارم ولی از..

 پاسبان ها می ترسم

کودکان را دوست دارم ولی از..

 آیینه ها می ترسم

سلام را دوست دارم ولی از..

 زبانم می ترسم

من می ترسم پس هستم!

این چنین می گذرد ..

روز وروزگار من..

من روز را دوست دارم

ولی از روزگار می ترسم!!!(حسین پناهی...)

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 11:13  توسط فرشته