|
نمی دانم ها.اگر ها..شایدها ...به امید فرداها
|
در اين دنيايي كه من نساخته ام.بيگانه اي هستم ومي ترسم.(اي.اي .هوسمن)
ريخته شد.تا ته آن نا پيدا پيدا شود.
چه شده است.چه دارد مي شود.چرا برگشت.سكوت ساعت را كدام تيك تيك شكست..
چه مي شود تنها براي يك بار هم كه شده بي حجاب باران همه ي فرداها را ديد.
كجاي اين امروز را فرداي ديروز زخم مي زند. چند شمارش است سري به خانه ي دل واپسي ها نزده؟چند شمارش؟.........؟!!..یک .دو.سه.چهار.پنج...؟
***********************
مجسمه وار در داخل اين قفس ايستاده ام و از سر تا پا چون برگي در جريان بادي تند مي لرزم.(مهشيدامير شاهي)

حق با تو بود .
مي بايست مي خوابيدم.اما چيزي خوابم را آشفته كرده است.
مي بايست مي خوابيدم .
اما مادر بزرگ ها گفته اند چشم ها نگهبان دل هايند.
مي داني؟
دررهم وريخته پي كندن براي دلي .
تكه تكه شكسته هاي آينه ي خورد را ميان خلوتي خيابان هاي بلند؛ قافيه وار پي غزلي براي ماندنش گشتم.
سراغ كدام بي نشان رفتم؟كجا من خواهم برگشت! ميان كجاي كدام روز باز هم پروانگي را تكرار خواهم كرد؟گم شده ام خيلي هم گم شده ام.و نگاهم هربار رنگ قالي را مي شمارد دلم مي گويد تا كدام رنگ اين كهنه قالي مي ماند..چه كسي فهميد كه هرشب پي يك خاطره ترس هايم را دوره كردم.
زرد مانده .سبزي را جا گذاشتم ميان بهار گم شده.میان همان روزهای دور ده سالگی ميان بهاري كه تلخ ترين بودوشش بار مردم واندازه همان شش بار ازاین روزها بي زارم. اين روزها كجايند؟آن روزها كجا ماندند؟
خواهم كشيد.مثل طرحي از همان سيبي كه نيمه كاره رهايش كردي! خواهم كشيد.حوالي اين گريه ها را.
چه سخت تنيده اين تار .
چه سخت پيله ايي است.تمامه ي اين سوال هاي بي جواب را بغض باران مي كوبد .
خيلي راه مانده. دقيق تر بگويم تا راه بي راهه راه مانده. من و اين دل درمانديم .
به نيامدن نگاهت سوگند خوردم.
از سطر اول باز آغاز شد همان دست هاي پينه بسته. آن سوتر دل تنگي هاي دل تنگ.
حقيقت تنها مانع رسيدن به آرزوهاست.
آن وقت كه مي توانستيم اين قدر بلند بلند بخنديم.
تا همسايه هامان از خواب بيدار شوند.مي داني؟
انگار قايقي مرا مي برد.
"..."
ما تا شكفتن انسان. ما تا دميدن فرياد. ما تا رسيدن خورشيد زنده ايم.
رفتم. همه را بردم همه آن چه كه داشتم.
برگشتم.هيچ آوردم.
امروز بامداد نخستين خواهشم را بردم زير يك علامت سوال.باز هم ترسيدم.ديگر بر نمي گردم هيچم را هم بر نخواهم داشت.
ترسيدم كه نكند اين را هم هيچم بگيرد.برف هاي فاصله خيلي قنديل بستند.خيلي تر از خيلي ها.مرگ را به دست بي حاصلي ها مي سپارم.
تكيه گاهي مي دود در خاطرم.
ونا سنجيده مي دود .تكيه گاه مي دود .صداي گريه مي آيد.
ديكته ايي خواهم نوشت.مشق هايم را حفظم.نقابم نوشده ميان نوئي سال.غلط هايم را مي گيرد يا نه؟نمي دانم راهي دارم به ره خلوتش يا بسته است ميان سردي اين دنياي تلخ؟آن خاطره ي دور را قفل كردم.مي ترسم كه قفل را هم بشكنند نه .كسي نمي داند حتي ...وكليدش را هم قفل كرده ام و دلم كه مي گيرد خاطره را مي بوسم.مي دانم بر نخواهد گشت.
سالي باشد پر روشني.روزهايي پر از فريادهاي ناب رهايي.خط به خط روزهايتان آفتابي ترين باشد .با اميد به اويي كه پناه بي پناه تنهايي هايمان است.(آمين)

سايه بودم در شب .
بي كرانه است دريا .
كوچيكه قايق من.