تبليغاتX
کسی که هیچ کس نبود!
نمی دانم ها.اگر ها..شایدها ...به امید فرداها

نفس را وام گرفتم از ثانیه ی دیروزم. شمارش برعکس شماره های سیاه چه قدر عذابم می دهند.

چه قدر نگاهشان بی آزار بود.

 

نمی دانم اصلا چرا رفتم و چرا نمی خواستم برگردم.

 

تمام مزرعه ها از خوشه های گندم پر است.

              وهیچ دست تمنا

                            دریغ..سنبله ها را درو نخواهد کرد.

 

انعکاس نبودنش، میان تمامی آینه های زنگار گرفته، خش خش ثانیه هایم را صیقل می دهد. اندازه ی راه راههای دور راه رفتم وهیچ دیدم و تنها زخمی ماند ودردی.

 

درو گران همه پیش از درو ، درو شده اند.

        

                                                              

کفایت می کرد مرا حرمت آویشن!

        مرا مهتاب..مرا لبخند

                  پس دل گره زدم به ضریح هر اندیشه ایی که آویشن را می سرود.

                      و آویشن حرمت چشمان تو بود.

نبود؟!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 14:36  توسط فرشته 

پشت دیوار لحظه ها همیشه کسی می نالد!

 

 هیچ چیزی سر جایش نیست، اگر به اندازه بیست وچهار ساعت روز هم پازل را جمع کنم ، ترس شبانه همه را بر هم می زند.

 

این روزها خیلی صدایش می آید. وقتی هیچ صدایی نیست ، می آید . می داند که می دانم! هر بار که فریاد می زند  می گویم آرام تر چه می خواهی؟؟! کنار خالی خیال می نشینم می بینم ، می بیند. فریاد می زند، خنده ام می گیرد. پای بر زمین می کوبد ، خنده ام می گیرد. شکستن درد دارد ، می گوید؛باز هم خنده ام می گیرد. ونمی داند که گریه هایم همه را می خندم. واین بار خنده ام نمی گیرد ، که خیالم خالی می شود .

 

راه رفتن هم نعمتیست. دیدن هم نعمتیست. همه ی این هایی که دارم نعمت اند!! اما من که نگفتم!!؟؟ کجا این همه نعمت را من جا دادم.

چه قدر فاصله با نامم دارم.؟!  

 

به دروغ، دروغ می گویند . این جا ره به هیچ آبادی نیست.و هربار نگاهم به عبور تک تک روزهای بی بهار می خورد . چشمانم را می بیندم که درد دارد دیدن،ماندن، و سوختن واژه ها.

باغچه ی حیاطمان هیچ چیزی ندارد . گل یاس همسایه از روی دیوار همسایه سرک می کشد و می سوزد نگاهش و خیس می شود، برای تنهایی باغچه. مشتم را باز کردم و همه چیز پاک شد.

 

چه؟ کجا؟تا چند؟

                     الهی؛ ما را به ما و امگذار.

 

 

نه به قید قرعه

نه به حکم عرف

یک جا سند زدم همه را به حرمت چشمانت

 پس گریه کن مرا به طراوت

....

              تا بدانم وبدانم وبدانم ...

به وار وا نهادم مهر مادری ام را

گهواره ام را به تمامی

وسیاه شد در فراموشی سگ سفید امنیتم

وکبوترانم را از یاد بردم

                      و می رفتم ومی رفتم و می رفتم

از صفحه ایی به صفحه ایی ..از چهره ایی به چهره ایی و..از شهری به شهری

زیر آسمان وطنی که درآن

فقط مرگ را به مساوات تقسیم می کردند

...ویکی یکی مردم،،،،،بر این مقصود بی مقصد( حسین پناهی)

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 13:40  توسط فرشته 

مشکل دارد، نمی شود .

مهر نخورد و پس فرستاده شد که نمی شود. هیچ کدام نتوانستند و باز هم صدای فریادش تمام تنهایی شب را لرزاند. وخواب خوب است ، بی خوابی برای خواب بهتر تر است. خواب نقابیست و مدام دیدن هم بهانه ایی ست برای خواب.

 

ومن تازه فهمیده ام که دیوارهای نیمه کاره، تا چه فاصله ایی از خاک تنهایند.

 

چه فراوان خسته اند روزها . یک بار نه!! نمی دانند تا چند دانه ی سیاه این خاک تنهایند. درد دارد ، حتی نوشتن کلمات هم درد دارد .می سوزد زبان از تکرار گفتنش .

در

 سلام ،

 خداحافظ!

چیزی تازه اگر یافتید

براین دو اضافه کنید تا بلکه

باز شود

این در گمشده بر دیوار

...........................

        آستانه

         مرگ،

             چون آشنایی

                 که به بوی هزار عطر زندگی آغشته است.

از دیوار سفید بیرون می آید

وچشم در چشم کودک می ایستد

سیب سرخ از دست کودک بر زمین می افتد

                      آری!

برای حمل بار اضافه باید واگن بست!

                     واگنی از پس واگن وقطاری خواهیم ساخت

                        به درازای انتهای بی انتهای ریل

                            زنی خالی از عشق برای تسکین درد استخوان پاهایش

           به *گریه* پناه می برد

وگریه...

                            برای گذشتن از آستانه درنگ می کند.(حسین پناهی)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 12:54  توسط فرشته 

افتاده است

آن جا میان گردو غباری از دیروز وفردا.چند نقطه است که نگفته ام نمی دانم. انگار که بهار آمده است این را هرروز کنار آینه تکرار می کنم . نمی دانم چرا اما میان انبوهی بلند روزهایم بهار هم گم می شود. دست  می برم به سراغ سینی فردا .زبانم بند می آید؛

 جار می زنند آسوده بخوابید همه جا امن وامان است.

یک چشم فاصله ام را دید می زنم. باید حفظ کنم و همین گونه بمانم که نکند خدای نکرده به کسی بر بخورد. محکم تر از همیشه نقابم را می کشم. که نکن به کشی بر بخورد!

ومن را وارث یک دهم از آن همه نقطه ها اعلام کردند، وسندش را هنگام برده گی ثانیه هایم به نامم خواهند زد!ولی نمی دانند که من ، با همان خالی ها اتاقی خواهم ساخت ، و تمام دیوارهایش را سخت می کنم که نکند صدایم؛ تنهایی آرامشان را به هم بزند ، آرام تر می خوابم که نکند به کسی بر بخورد!( انگار سرم به جایی خورده است)

**********************

با تو هستم ای مسافر                                ای به جاده تن سپرده

ای که دل تنگی غربت                 منو از یاد تو برده

هنوزم هوای خونه                                         عطر دیدار تو داره

گل به گل گوشه به گوشه           تو را یاد من میاره

با تو من چه کرده بودم                                        که چنین مرا شکستی

بی وداع وبی تفاوت                    سرد وبی صدا شکستی

به گذشته بر می گردم      به سراغ خاطراتم

تازه می شود دوباره                           از تو داغ خاطراتم

به تو می رسم همیشه               در نهایت رسیدن

هر کجا باشی وباشم                به تو بر می گردم از من

این تویی همیشه من                                          توی آیینه ی تقدیر

با همه شکستم از تو             نیستم از دست تو دل گیر

 

خمره دلم

بر ایوان سنگ وسنگ شکست!         دستم به دست دوست ماند

پایم به پای راه رفت ..من تکه تکه از دست رفته ام

                               در روز  روز زندگانیم.(حسین پناهی)

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 11:5  توسط فرشته 

تو نمی دانی،وقتی گرسنگی می تازد. تو نمی دانی،چه گونه کودکان گرسنه را شکار می کنند،

تا کفتارهای فربه را گران تر به باغ وحش ها بفروشند.

تو نمی دانی، چه گونه خدا را تیر باران می کنند،

 تا شیطان ها را بترسانند.چه گونه گل ها را گردن می زنند و کبوتران را داغ.(ایرج جنتی عطایی)

تو نمی دانی، ومن دوستت دارم.

********************

به احترام نبودنت تنها سکوت می کنم. تا ثانیه ایی که باشی و  حضور سایه ات بشکند سنگ را.

به اندازه ی همین دوری نبودنت، گریه هایم را نزدیک تر از فردا می کنم.

اندکی مرهم مداوا می کند!!

     

 ومن چه قدر دلم می خواهد همه داستان های پروانه ها را بدانم

                        که بی نهایت بار ...

در نامه ها وشعرها در شعله ها سوختند.تا سند سوختن نویسنده شان باشند.

                     در گذر این لحظات پر شتاب شبانه

                         که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت

                            دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است.

               وگرنه چشمانم را می بستم وبه آوازی گوش می دادم که در آن دلی می خواند

       من تو را..او را..کسی را دوست می دارم.(شاعر تنهایی هایم..!)

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 14:45  توسط فرشته 

مامانی!!

صدای سوتش آمد. پاهایم لغزیدند . خوابم را نصفه رها کردم باید به سجده ی رکعت نامش می رفتم. رفتم وخیس از بارانی که می بارید شدم. بازهم صدای سوتش آمد چه قدر بلند مرا صدا زد. ومن تا پای دو خط موازیش رفتم. نمی دانم چرا ...اما یاد یک حرف یک قول . ومن قافیه ی رفتنم را خط زدم.

بازهم امروز آمد.

باز هم تمام رنگ ها در هم می تنند وسیاهی امروز را پررنگ می کنند.

دوازده قرن این دوازده سال را  شمارش کردم. بود ومی رفتم، وبا پینه ی دستانش چتری برای تمام پروانه ها می ساختم. بود و می رفتم، با آبی چشمانش آبی ترین نقاشی را میان دیوارهای سر باز نقاشی می کردم

سکوت را به احترام نامت می بوسم و دیگر هیچ می گویم .چه می شود ، این همه من می گویم  وتو هیچ می آیی!

 *آن روز هم چهارشنبه بود*

تراکم گریه ها یم را مهمان تنهایی نامت می کنم.

دلم برای غربت سال هایی می گیرد که نبودی و می سوزد برای فردایی که نخواهی بود.

 تجلی***

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان

             نه به دستی ظرفی را چرک می کنند

                   نه به حرفی دلی را آلوده

                                   تنها به شمعی قانعند واندکی سکوت(حسین پناهی...)

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 12:51  توسط فرشته 

شکایتی نیست. دیگر .

هر چه هست همان است که نامش امروز است.

مادر آمد .

مادر در باران آمد.

بابا انار داد.

چهارده بار تکرار کنید تا یادتان نرود. کدام گزینه درست است. چرا این همه کند شده است. غبار قدیمی تقویم را حتی شهادت اشک هم نجات نداد. ساعت چند ساعتی است که گذشته است . ومن تمام همین، همین ها را به اندازه پینه های دست هایت به دنبالت، پیاده گشته ام. می دانم سنگین است و شانه هایم کوچک.

 

باران بارید اما هیچ کسی در باران نیامد.؟!!

انار را که خورد.؟!!

 

 س.گ.ل.ل****

  

دم به کله می کوبد

        وشقیقه اش به دو شقه می شود

                   بی آن که بداند

                         حلقه ی آتش را خواب دیده است،

                                          عقرب عاشق.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 14:47  توسط فرشته 

بلند بلند ایستاده می خندد.

خدا می داند که بی خیال نامت هیچ کدام ،این روزها حتی به یک گریه هم نمی ارزد. خیس از تمام این خسته گی ها،پراز غبار این مرده گی ها. کدام روز را پیاده با نامت مردم وبردم وخوردم هرچه درد بود...نزدیک است.انگار بهار آمده.

نمی دانم شاید هم نزدیک تر از تمام همین دورها باشد. *پس این ها همه اسمش زندگی است*

نا آمدگان اگر بدانند که ما از دهر چه می کشیم؛ نآیند دگر!!

میان این همه تراکم این همه وحشت دروغ ناکجاها را فریاد زدم .برگشتم ودیدم که نه همان سطر اول، تمام نبودن هاست. اندی سال است نیست؛ بر می گردم و می بینم.کاش وقت رفتنم این دوازده سال را هیچ انگارند وبنویسند کودک یازده ساله.

الهی؛ پناه تمام بی پناهان باش.

عاجز وسرگردانم نه آن چه دارم دانم، نه آن چه دانم دارم.

               

  ما تماشاچیانی هستیم ،

          که پشت درهای بسته مانده ایم.

              دیر آمده ایم..خیلی دیر.

                   پس به ناچار حدس می زنیم، شرط می بندیم، شک می کنیم.

                آن سوتر

درصحنه بازی به گونه یی دیگر در جریان است.(شاعر تنهایی هایم..)

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 11:14  توسط فرشته