|
نمی دانم ها.اگر ها..شایدها ...به امید فرداها
|
ترسیدم هر چه سیاهی بود و نام فریاد را.
اما مگر می شود .دست برد وهیچ یافت میان این همه پرتر از خالی های دیروز.
هم رنگ بغض امروزم ، سکوت تلخ فردا را بیدار می کنم.یک روز و شاید هم یک شب بود که دمادم خواب هایم مردم؛ و دیگر هیچ بار برای صفر بار بیدار نشدم.اصلا کجای روزها جا ماندم .
پروانه ها این روزها حتی میان پرواز وپیله شک دارند ، که نکند پرواز همان قفسی باشد که تنها اندازه اش بزرگ تر است.
تکرار ..تکرار....ساعت هم انگار از تکرار ساعت وار عقربه هایش دل تنگ شده است گاهی برای خودش گریه می کند ودر جا می ماند و تیک تیکش را سکوت می کند.و زمان متوقف شد .
و خط کشیدند دور استواری دیروزم. ورنگ زرد بهار ماند دور سستی امروز.
نور زندانی ست.
نگاه تب دارد.
جاده ها تب باران دارند. نگاهها خیس بارانند.
گنجشکک اشی مشی لب بوم که نشست؟!!
پیاده روها پر از پیاده های نشسته اند . و دستشان فانوسیست پر از خاموشی.
برای انحدام تلخی این روزها کلمات کم می آورند.
غیر این سایه ی من هیچ کسی شبیه هیچ کس من نیست.
.....***********.....*********.....
گفتم می روم ودر مرام ما رفتن مردن بود وحالا سال ها ست که مرده ام.
مادر بزرگ گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبزرا که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ی ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم برایوان سنگ وسنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم یه پای راه رفت
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام .
در روز زندگانیم.( حسین پناهی )
چندی پیش، میان گاهی از باران بهاری آمدی!!
نامت آمد کنار ناتمام روزها وتمام کرد. وحضورت تا دورترین نام خدا برد.یلدای ذهن را.
و صدایی میان دندان هایم قفل شده است و ترانه ایی که فقط می گوید عزیزم تولدت مبارک.
برای خانومی ترین بانو.و قشنگ ترین دردانه ی بودن. 19/3/00
آری ...گلم .دلم. ورق بزن مرا وبه آفتاب فردا بیندیش
که برای تو طلوع می کند با سلامی به عطر آویشن.(حسین پناهی
)
خاموش باش. نمی خواهم حتی دیگر صدایت را هم اندازه ی خاموشی ات بلند کنی. بمان . خاموش بمان. که ماندن همان سوختن است. وچه فرقی می کند بمانی، نگویی ، بسوزی. یا اینکه نه،،،بمانی ، بگویی، بسوزی . بگذار اندکی بی مانند شبیه خودت شوی. پروانه ها صبوری را سوزاندند میان خاطرات خط خورده ی پیله.
آن کنارتر ها میان سنگینی ، خاموش می سوزد.
فرار به تکرار.
چشم بستن فقط برای ماندن .
باز هم کلمات می بارند . صبح چهارشنبه ها که می شود ، دلم شور می افتد که نکند باز هم غروبی دیگر است....
************* *************
داد خود را به بی دادگاه خود آورده ام
همین . نه . به کفر من نترس.
کافر نمی شوم هرگز!
زیرا به نمی دانم ها ی
خود ایمان دارم (حسین پناهی
)
بگو کجا به گل نشست
کشتی بادبانی ما
بوی خوب گندم کو؟.. خنده های بی وقفه...
آرام آرام گام هایم را می شمارم تا نکند تردید ، آشفتگی هایم را بیدار کند!
میان ازدحامی از سکوت بلند شهر آدمک ها را سیاه می کنم ونمی دانم به کجای این فردا باید چشم دوخت ،،،،،،،،،،
شاید میان یکی از همین کوچه های پس کوچه گم کرده باشم حتی نامم را که بس راه مانده ..به دیوار دوختم نگاه لب ها را، تا شاید دروغ این هوشیاران بی دین را از یاد ببرم.
دستم چرخید وهیج یافتم . انگار کنده شده بود . جایی، چیزی که نمی دانم کدام زمان باورم را متوقف کردم برای ابدیتی که می گویند نور دارد!!!!
چرا باید برای غافل نماندن از روزها ، دری را باز کرد که تا رقم خوردن فرداها، هزاران راه ...را با پای برهنه دوید!!
ما گل چین تقدیر وتصادفیم
استوای بود و نبود
به روزگار توفان موج و نور و رنگ
در اشکال گرفتار آمدم
مستطیل های جادو ، مربع های جادو
من در همین پنجره معصومیت آدم را گریه کرده ام.
***********( حسین پناهی )![]()
![]()