تبليغاتX
کسی که هیچ کس نبود!
نمی دانم ها.اگر ها..شایدها ...به امید فرداها

پشت دیوار لحظه ها همیشه یک نفر می نالد!!

 

تمام همه ، آن چه هست و نيست را به لب هاي بسته پيوند مي زنند… آمد . سوزانيد. يك بار ديگريك

 

از روز ديگراز يازده سال تكرار شد...

 

ومن اندازه ي ابهت نامش،،،، دلم براي  بوي نامش.. بوي دستانش و شكوه  استواي بودنش تنگ است!!!

 

كاش مي شد حتي ثانيه ايي از تمام كودكي ها تكرار مي شد.. بوي  نان تازه...  خلوت آغوش

 

نابش...و خش خش قدم هاي خسته اش... هيچ كدام براي هيچمين بار تكرار نخواهند شد..

 

چيست؟؟ باز هم صداي يك ناله مي آيد....پشت كدام ثانيه جا مانده است!!!

 

چه قدر زود اين خيلي  ديرها به زودها تبديل شده!! بدون هيچ وقفه ايي.. بدو.ن  هيچ ...

 

براي يازدهمين بار يازده بار دنيا بي راهه مي رود...

 

آرام مي گويم كه نكند خداي ناكرده خوابش آشفته شود... روزت مبارك...

 

***به علت... اتمام یک نام.. یک سایه... بی هیچ آفتابی تمام واژه ها ي اين بيهوده بازار به حراج

 

گذاشته شدند!!!

 

               

               

                                  

به بهشت نمي روم هرگز اگر مادرم آن جا نباشد!!!؟؟؟

 

او كه مي رود آري

 

و آن جا كه مي رود هرگز

 

حرمت راه نثار پاي رهرود باد..آمين... ((حسين پناهي ))

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 0:5  توسط فرشته 

همیشه سعی کرده ام.. که برای همیشه، به ساده گی یک شب بی ستاره ، هم صحبت بی خوابیم باشم.

و این بار فرصتی ست برای رج زدن گره های بسته!!!با این همه گاهی روزها، دل برای گاهی وقت های آن گریه ها که پشت دیوار جا ماندند می خندد.

در این سوی روز،  گور کن بی انتهای خاطره های مرده..را تکرار کردم ، و این بار هم چهارشنبه ایی خیس از باران... به زانو در می آورند ....

در حصار این همه آزادی ،کتمان می کنند تاریکی را...

 قفس بس تنگ است... نفس تنگ است... دل تنگ است!!

 

هیچ سهمی برای واگذاری نیست.. تمام سهام را خریدند... آن هم به قیمتی بالاتر از قیمت روز بازار... دنیا همین است.. زندگی همین است... هر کس بامش بیش سهمش بیش... و چه خوب دنیایی دارند بی سقفان که دلهره ی هیچ رکودی ندارند.....

کهنه قصه ی زندگی؛ کلاغ پر.. گنجشک پر...خنده پر... خنده که پر نداره؟!!

سوزن یا قیچی!!؟؟ دوختند .. دوخته ها را با تیزی نوک سوزن قیچی کردند!!! ومن هنوز به یاد دارم. که گم می شدند... هزار پس تر از امروز...

 

اعتراف؛

اینها را چه بنامم!! نمی دانم باز هم گم شده ام!!!این بار خیلی گم شده ام.. خدا را جا گذاشته ام...بر می گردم.. برگشتن سخت است... اما باید بردارم خودم را... حتی کلمات هم غریبی می کنند . کاش فقط یک بار..اندازه ی یک ثانیه ایی که نبوده است..رد می شد،می گذشت از آسمان پراز کلاغ آرزوهایم... خیلی غریبی دارد .. غربتش درد دارد که نتوانی برای هیچ کسی بگویی... میان کدامین آسمان ..کدام نقطه اش خانه داری؟!!.... به خدا نزدیک تری ..... و بهانه ایی برای نبودنت... که حتی یک خبر هم از خواب هایم نمی گیری!!!  

 

           

 میزی برای کار

                          کاری برای تخت

تختی برای خواب

                             خوابی برای جان

جانی برای مرگ

                              مرگی برای یاد

 

              یادی برای سنگ( حسین پناهی )

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 13:0  توسط فرشته 

و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند!!

 

هر چیزی یک جایی یک روز ی، تمام می شود . و آن لحظه ی تمام شدن چه زود وچه دردمندانه، درد دارد..

میان عبور ممتد پیاده های خسته به دنبال کدامین راه؟؟کدامین نام؟؟؟جاده یک طرفه...تابلوی ایست ممنوع..هر کسی به دنبال یک راه و سرانجام برزخ تن.

 

بیش از یک بار نه ، اندازه ی خود یک بار آمد.آمدی..آمدم!!!

 

آن وقت چرا قافیه ی شعرم جور در نیامد؟چرا پس این همه علامت سوال جا ماند؟؟

 

این همه کفش را که ساخت؟برای کدامین پیاده؟؟آن زمانی که کفش تنگ است و پا ترک خورده..و راه بسته ،،،به چه کار آید این همه کفش؟؟؟

 

این همه عینک را که ساخت؟؟برای کدام چشم؟؟برای کدام نگاه؟؟آن زمانی که تمام چشم ها بیناییشان اندازه ی سه حرفیست.و نگاه خشک میان دیواری از خشت ها ی زرد جا باز می کند..آن زمانی که می گویند چشم ها را باید بست..و "شست" را می شویند وپاک می کنند..به چه کار آید این همه عینک؟؟؟

 

به اندیشیدن خطر مکن

روزگار غریبیست نازنین

آن که بر در می کوبد شباهنگام

به کشتن چراغ آمده است

نور رادر پستوی خانه نهان باید کرد!!( احمد شاملو).

       

 و هرچه بیش تر دست و پا بزنیم

بیش تر غرقمان خواهد کرد

هیچ!هیچ!باز هم هیچ

دو باره هم هیچ!هیج!!

ساکت می شویم وشب ها را به روز..

و روزها را به شب می رسانیم.

 

و اتفاقات خودشان خواهند افتاد

                               و انسان روز ی بزرگ خواهد شد!؟!( حسین پناهی)

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 13:23  توسط فرشته