|
نمی دانم ها.اگر ها..شایدها ...به امید فرداها
|
اون جا كه خدا برات لالايي مي گه.
توي دنيايي كه آدمك نداره..
ديروز.امروز..فردا...يك اتفاق . يك تنهايي؛ بي هيچ طلوعي....
ويرانه هاي يك دست.. يك دل...براي يك روز مردن.
دل تنگي عجيب دل تنگي بزرگيست!!
نمي دانم اگر مي دانست كه فصه ي خلقتش به اين نقطه مي رسد ؟!!!آيا باز هم شيطان را
وادار به سجده ي آدم مي كرد...
نمي دانم اين نمي دانم ها تا كجا هستند.
روزهاي مردن .روزهاي از ياد رفتن . ادعاي بودن. چه خوب آدمك ها نقاشي مي كنند.
يك روزي يادم نيست شايد هم بزرگ شده بودم آن روز. اما نه!!!((( اندازه ي همين حالا ي هيچم))) رفتم
براي ابديتم نور بيابم. نور كيلويي بود. براي هر گرمش ثانيه ثانيه.. آينه خورد شدن را قسمت كرد. آوردم و
هيچ بارم بود و حالا براي ابديتي مي بارم.. و دل تنگ فردايي . فردايي از جنس نور. وابديتي براي
آرامشي از جنس ابدي.. كه كاش زودتر بياييد و تمام اين نا تمام ها تمام شود.
الهي ؛ ...
كيست؟ كجاست؟؟
اي آسمان بزرگ
در زير بال هاي خسته ام چه قدر كوچك بوي تو((حسين پناهي))