تبليغاتX
کسی که هیچ کس نبود!
نمی دانم ها.اگر ها..شایدها ...به امید فرداها

خدا كه كلاغ نيست...

                                  چشم را در بياورد.

 

حرف مانده پشت در خيليست ... ورود ممنوع زده شد. قفلي آهنين از جنس سكوتي به وسعت تنهايي شب هاي يلدا زده شد.

 

براي رفتن ها هميشه دليلي هست يكي براي بودن ويكي براي ماندن مي رود ...خيلي گشتم ميان تك تك روزهاي گم شده ي ديروز... ثانيه هاي متروك فردا... خشت خشت ديوارهاي سرد...هيچي امروزم را يافتم!!!

***

چشمانت را اگر بگشايي آسمانم را ستاره باران مي كني...

شقايق ها خون دلمه بسته ي زمينند...

برف درخت را در بر مي گيرد...

غربت جاده را...

و تنهايي سايه ي بي آفتاب را....

***

باز هم گشتم... بچگيم را تماشا كردم چه قدر كفش برگشتنم تنگ شده است.آسمان اين جا بس تاريك است.روز كه مي شود حكايتي دارد. خدا هنوز نااميد نشده!!

درد را شستم براي درمان فردا... يادم رفت كه نمك زخمش را با شيريني كدام ثانيه ام التيام دهم؟!!

 

 

من با مرگ مشکلی ندارم با زندگی با لعاب مرگ مشکل دارم!

ده دقیقه سکوت به احترام دوستان و نیکانم
 غژ و غژ گهواره های کهنه و جرینگ جرینگ زنگوله ها
 دوست خوب من!!!
                        وقتی مادری بمیرد

 قسمتی از فرزندانش را با خود زیر گل خواهد برد
ما باید مادرانمان را دوست بداریم!؟
 وقتی اخم می کنند و بی دلیل وسایل خانه را به هم می ریزند
ما باید بدویم دستشان را بگیریم
تا مبادا که خدای نکرده تب کرده باشند.
 ماباید پدرانمان را دوست بداریم
برایشان دمپایی مرغوب بخریم
 و وقتی دیدیم به نقطه ای خیره مانده اند برایشان یک استکان چای بریزیم.
 پدران.. پدران .. پدرانمان را
                                            ما باید دوست بداریم.!!(حسين پناهي)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 20:48  توسط فرشته