تبليغاتX
کسی که هیچ کس نبود!
نمی دانم ها.اگر ها..شایدها ...به امید فرداها

نمی دانم چرا باز آمده ام شاید آمده ام حساب تمام روزهای از دست رفته ام را روشن کنم!! کجا جا ماندم...کدام سطر عقب ماندم که با هزار بار نوشتن از روی غلط هم باز نمی رسم به هیچ نقطه پایانی!

شبی شاید هم دیشبی بود که گذشت با خودم گفتم برای روشن کردن اتاقی حتی یک یاد هم کافیست..اما چرا با هزاران یاد روشن هیچ...

چه روزهای غریبی اند...بارها شاید از بارها هم بیش تر در نبود یک ثانیه برگشتم اما هیچ جز هیچ باز نصیبم شد!!!!!

با خودم گفتم یک بار امتحان کن و من سر بردم میان آواری از دریا وفریاد زدم....با هر نفس هجومی از تلخی آب تمام دیروزم را سوزاند..انگار نه آب هم نمی شوید....باامید فکری دیگرنگاه به تقویم کهنه ی روی دیوار کرد که کهنه تر می شود به امید یک روزنو...شاید نمی داند که.هنوزز هم چند نقطه شده حرف نگفته...

 

هنوز هم آینه هزار حرف نگفته دارد.هنوز هم اتاقم همان یک نقطه کوچک است. هیچ چیزی عوض نشده جز این که به هر چهارراه که می رسم نمی دانم راست یه چپ کدام است...

پدر با اسب آمد!!پدر با داس آمد!!

مادر در باران آمد!!مادر با سبد پر از نور آمد!!

و این شد تمام ترجمه ی یک روز بی نور...ترجمه ی یک دریچه باز قفس...راستی چه فرقی دارد که من دروغ این دنیا را با کدام قاف بنویسم....

دلم تنگ بود برای همه ی این سایه های درهم که می نوشتم...چقدر حرف مانده تاظهور یک خیال...گمان آمدن فردا را جا می گذارم!!!

                       

ما بدهکاریم به کسانی که صمیمانه از ما پرسیدند
 
                معذرت می خواهم چندم مرداد است!!!
و نگفتیم....
چون که مرداد...
               گور عشق گل خون رنگ دل ما بوده است.
 
                                                                      به یاد حسین پناهی...
 کوتاه این روزها....
 از دريچه
با دل خسته، لب بسته، نگاه سرد
مي كنم از چشم خواب آلوده خود
صبحدم..بيرون...نگاهي: 
در مه آلوده هواي خيس غم آور
پاره پاره رشته هاي نقره در تسبيح گوهر...
در اجاق باد، آن افسرده دل آذر
كاندك اندك برگ هاي بيشه هاي سبز را بي شعله مي سوزد...
من در اينجا مانده ام خاموش
بر جا ايستاده سرد
وز دو چشم خسته اشك يأس مي ريزم به دامان:
جاده خالي زير باران!... (احمد شاملو)
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 22:35  توسط فرشته  |