|
نمی دانم ها.اگر ها..شایدها ...به امید فرداها
|
شبی شاید هم دیشبی بود که گذشت با خودم گفتم برای روشن کردن اتاقی حتی یک یاد هم کافیست..اما چرا با هزاران یاد روشن هیچ...
چه روزهای غریبی اند...بارها شاید از بارها هم بیش تر در نبود یک ثانیه برگشتم اما هیچ جز هیچ باز نصیبم شد!!!!!
با خودم گفتم یک بار امتحان کن و من سر بردم میان آواری از دریا وفریاد زدم....با هر نفس هجومی از تلخی آب تمام دیروزم را سوزاند..انگار نه آب هم نمی شوید....باامید فکری دیگرنگاه به تقویم کهنه ی روی دیوار کرد که کهنه تر می شود به امید یک روزنو...شاید نمی داند که.هنوزز هم چند نقطه شده حرف نگفته...
هنوز هم آینه هزار حرف نگفته دارد.هنوز هم اتاقم همان یک نقطه کوچک است. هیچ چیزی عوض نشده جز این که به هر چهارراه که می رسم نمی دانم راست یه چپ کدام است...
پدر با اسب آمد!!پدر با داس آمد!!
مادر در باران آمد!!مادر با سبد پر از نور آمد!!
و این شد تمام ترجمه ی یک روز بی نور...ترجمه ی یک دریچه باز قفس...راستی چه فرقی دارد که من دروغ این دنیا را با کدام قاف بنویسم....
دلم تنگ بود برای همه ی این سایه های درهم که می نوشتم...چقدر حرف مانده تاظهور یک خیال...گمان آمدن فردا را جا می گذارم!!!

![]()
![]()
![]()