|
نمی دانم ها.اگر ها..شایدها ...به امید فرداها
|
یک روز در میان صفرهای توخالی که پر از هیچ اند راهجی می کنم.گاه با خودم می اندیشم که انسان امروز چرا این گونه این همه تنها تنهاییش را تکرار می کند...
دست من وقت نوشتن شکل اسم تو رو داره...
بیهوده گی این روزها را باید خط زد.فردا روشن تر از امروز خواهد بود.و امروز روشن تر از دیروز.... حتی نوشتن این جمله هم خنده ام می اندازد.دیگر حتی نقش هم نمی شود بازی کرد.
آوای جدیدی می شنوندگوش هایم.از کدام سو صدای بی زورقی می آیدکه می لرزانددیوارهای این بی حصار را. گاهی آن قدر دلم می سوزد برای این بی حصاری دل که با خودم می گویم تا کدام ثانیه باید ببارد آرامش کن می شود با یک فقط یک لحظه ی بی خیالی آرام کرد.
می خواستم بزرگ ترین دریای دنیا بشم...
کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدم که معنای بزرگی حتی از همان صفری که یک روز در میان روزهایم را می گیرد کوچک تر است.
خدا ، کران بیکرانه شکوه پرستش من بود
و شیطان ، اسطوره تنهائی اندیشه های هولناک من !
اولین دستی که خوشه اولین انگور را چید دست من بود !
کفش ، ابتکار پرسه های من بود
و چتر ، ابداع بی سامانی هایم !
هندسه ! شطرنج سکوت من بود
و رنگ ، تعبیر دل تنگی هایم !
من اولین کسی هستم که
در دایره صدای پرنده یی بر سرگردانی خود خندیده است !
من اولین سیاه مست زمینم !
هر چرخی که می بینید
بر محور شراره های شور عشق من می چرخد !
آه را من به دریا آموختم.
حسین پناهی