تبليغاتX
کسی که هیچ کس نبود! -
نمی دانم ها.اگر ها..شایدها ...به امید فرداها

خالي فرياد..

 

نامي بود و صدايي . و حجمي از ديروز پر. آن قدر بي رحمانه تازيانه زدند . آن قدر...كه هيچ آفتابي .

 

نمي سوزاند.....

 

آن ها كه سوختند همه تنها بودند .

 

دلم تنگ بود . گرفتمش تنگ در آغوش.تنهايي ام را مي گويم. اين روزها تنهايي ام هم مثل نامم..مثل سايه ام كوچك شده است. ..

 

كنار ديوار خاطره ها نقشي بافته ام . نمي دانم گره گم كرده بافته شده ام را كدام نقش رج خواهد زد!!!

 

مي آيند و مي روند روزها را مي گويم.. بي آن كه هيچ ثانيه ايي برگردند.

 

 

سري زدم به فردا. خوابي بود يا وهمي نمي دانم!!! خط خورده بود خاطره هاي ديروزم. و امدم تا دليلي باشد براي نيامدن فردايم.

 

تلخ است. سنگين تر از نگاه  پر از ترحم است. شايد آن قدرها هم جاده سنگين نباشد. نمي دانم

 

شايد آن قدر ها لحظه ها تب ندارند. هر چه هست . ديروزي بود كه بي رحمانه نماند.

 

ما خانه به دوشان غم سيلاب نداريم!!؟؟

 

يادم مي آيد آن دور ترها آن زمان ها كه هيچ قيمتي براي ماندن نمي دادند؛ دوستي نامي نبود.

 

خواستن خاطره ايي نبود. دلم مي سوزد براي سوختن دست ها براي لمس فرداها. دلم مي سوزد

 

براي سوختن ديوارها، مي سوزند و ايستاده سوختن چه دردي دارد...

 

پروانه ام به شاخه ي  ترد تنهايي ام پيله كرده است.

 

 

پشت دیوار لحظه ها همیشه یک نفر می نالد.

 

لنگه کفش کهنه

 

                                       پل ماه عسل مورچه هاست. حسین پناهی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 17:44  توسط فرشته