تبليغاتX
کسی که هیچ کس نبود! -
نمی دانم ها.اگر ها..شایدها ...به امید فرداها

سه .. دو ...يك....از نو ، ساختند يك قصه ي جديد.

 

چه قدر زود اين همه دورها نزديك شدند و آمدند. آن قدر ميان اتاق سرد خواهش نبودن تنهايي را ديكته كردم كه نمي دانم كدام روز يادم آمد اين بي ابديتي. يك بار شايد براي هميشه باور كردم مردن هم براي خودش عالمي دارد.عالمي به اندازه ي بي وزني شادي ها.

 

آتش آب را مي سوزاند . قصه ي تلخيست اين بدعت.

 

 كجاي اين ويرانه ..زخمي كدام دست بود.يك روز نمي دانم آن روزهاي گم بود. همان روزهايي كه هيچ ديواري نبود. براي فرداي همان ويرانه دستانم را ميان آتشي بردم كه تمام امروزم را سوزاند.. وحالايم غرق همان بي رحمي ديروزم شد.

آينه هنوز تكرار مي كند!!!بوي خاك باران خورده صدا مي زند شب را. بايد راه افتاد . تا مهماني خدا...كه نويد داده اند، بايد رفت.

************

ميان خش خشي از برگ هاي ترك خورده آمد. آمد و من براي تمام فرداهايي كه نخواهم بود ميلادش را گلباران مي كنم. و دريايي از مهرباني سبز آرزو مي كنم.

 

 

 

بيا زير چتر من كه بارون خيست نكنه
مي گم كه خيلي قشنگه كه بشر تونسته آتيشو كشف بكنه
             پو قشنگتر اينه كه  يادگرفته گوجه را
                                        تو تابه ها سرخ كنه و بعد بخوره
راستي راستي ؟ يه روزي  اگه گوجه هيچ كجا پيدانشه
 اون وقت بشر چكار كنه ؟
                                            ...هيچي
دانشمندا تز مي دن تا تابه ها را بخوريم
 وقتي آهنا همه تموم بشه  اون وقت بشر
لباسارو مي كنه و با هلهله از روي آتيش مي پره
...( حسين پناهي )

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 21:55  توسط فرشته  |